دلبستگی

پشت چراغ قرمز همیشگی که تقریبا هر شب از آن رد میشوم ایستاده بودم... زل زده بودم به چراغ که کی باید دنده را از حالت خلاص بگذارم  یک و ترمز دستی را بدهم پایین و پایم را بگذارم روی گاز... در همان لحظه داشتم فکر میکردم چقدررررر بدبختم!... یعنی یک آن تمام بدبختی هایم آمد جلوی چشمم... که مثلا چرا باید تنها باشم؟...چرا باید فکرم درگیر مامان باشد؟...درگیر خانه و وضع خرید و فروشش باشد؟... درگیر کلاسهای جبرانی بچه هایم باشد؟...درگیر مانده های درسهایی که دیگر وقت نیست برای دادنش باشم؟... درگیر این باشم که واقعا چرا امروز خانم ایکس در دانشگاه اینطور برخورد کرد؟درصورتی که درست و حسابی نبود برخوردش و باید اینطور برخورد میکرد... در اینکه چرا از خانم ایگرگ انقدر متنفرم ولی نباید تنفرم را نشان دهم و در فکر اینم که دیگر کارم به او برخورد نداشته باشد تا حسابی بتوانم چند فحش آبدار نثارش کنم و بگویم چقدر آدم احمق و بی تربیت و کم شعوری است!!!! همزمان با این فکر بودم که چراغ سبز شد... راهنمای سمت چپ را زدم و پیچیدم به خیابان همیشگی...

به این فکر  کردم تمام اینها که گفتم واقعا بدبختی است؟ اصلا بدبختی یعنی چی؟ اینها اسم بهترش زندگی است!!! زندگی ما همینطور است... کلا پست است...بی ارزش است...هیچ چیزش ماندگار نیست و اصولا دل بستن به این زندگی و مافیهایش احمقانه است... توضیح دهم که مافیها یک واژه عربی است معنی دقیقش یعنی «آنچه در آن است» ...خب اصلا مگر مرض دارم که بگویم زندگی و مافیهایش خب بهتر است بگویم زندگی و آنچه در آن است... خلاصه که احمقانه است... من امروز به شغلم دل می بندم و فکر میکنم عین خوشبختی و خوشحالی است ولی از دل شغل، اتفاقی زاییده میشود که به آن میگویم بدبختی!!! به فلان آدم دل می بندم که آدم حسابی است و خوب است و مهربان است...دقیقا در نقطه ی دل بستن اتفاقی می افتد که میفهمم نخیر!!! ایشان هم فرشته با دو بال نیستند ایشان آدمند و باید یاد بگیرم به آدم نباید دل بست... امروز به خودت می بالی که سالمی...مریض نیستی... اصلا دل می بندی که نمردی یا نمرده یا ... آیا میتوانی قول بدهی یا بیایند قول بدهند که نمی میری و نمی میرد؟!... آیا میتوانی به یک لحظه بعدت ایمان بیاوری که سالمی؟ 

زندگی یعنی تمرین دل نبستن... خدا می آید تو را میگذارد روی زمین کلی چیز به تو میدهد و بعد می آید بهترین هایش و آنها که دقیقا تو به آنها دل بستی را به دلایل مختلف و به روشهای مختلف از تو میکند و می برد و تو را میگذارد در شرایط سخت و تو می مانی با یک بار... یک بار سخت... چقدر این بارها سنگین است!!! چقدر باید ساخته شوی تا ...

مانی  فلسفه ی غریبی در زندگی اش دارد... به نظرش آدمها چند مرحله دارند... برخی مثل خودش بچه اند آنها سالم هستند و نمی میرند!!!! بعضی در سن و سال مادر و خاله اش هستند معتقد است آنها مریض نیستند ولی زودتر از او می میرند و او مطمئن است که بعد از آنها بیست سال میتواند همینطور سالم و بی دغدغه و بی غم زندگی کند... بعضی هم سن و سال مادربزرگ و پدربزرگش را دارند...آنها الان مریض هستند و زودتر از خاله و مامانش می میرند... و او بعد از آنها خیلی سال وقت دارد تا زندگی کند...برای همین لبخند میزند خیالش راحت میشوم...پتو را روی سرش میکشد و با لبخند می خوابد... در ضمن او معتقد است لگوها و باب اسفنجی هایش هیچ وقت نه گم میشود نه خراب میشود نه اتفاق دیگری برایشان می افتد...باقی موجودات و وسایل هم برایش علی السویه است... یعنی باشد و نباشدش فرقی برایش ندارد... چون بچه است... 

ولی من از وقتی یادم می آید بچه نبودم... همیشه بزرگ بودم...همیشه نگران بودم... مرگ را زود فهمیدم... مریضی را زود فهمیدم یعنی چی... عزیزترینهایم زود گم شدند... وابستگی هایم زود از این دنیا کنده شد... حالا مدتیه کاور فیض بوکم را کردم این :

اما هنوز برایم گم و مبهم است... چرایی برخی از این اتفاقات برایم نامشخص است... به همین خاطر گاهی فانتزی ذهنی ام میشود این که کاش در یک خانه ای زندگی میکردم که دیوارهایش سر تا سر سفید بود... هیج آدمی تویش نبود و من با هیچ آدمی نسبتی نداشتم...هیچ وسیله ای هم نداشتم... و من بی هیچ کار و وضعی همینطور زل میزدم به سقف...به گوشه سقف... تا وقتی همه داشتند به دل بسته شدنهای کنده شده خود میگفتند بدبختی یا به اتفاقات زودگذر زندگی میگفتند خوشبختی من همچنان به سقف خودم زل میزدم و میگفتم من نه بدبختم نه خوشبختم من فقط هستم...چون دیگر تحمل دلبسته شدن و کنده شدن...تحمل خوشبخت بودن و بدبخت بودن را ندارم... من تحمل امتحانهای خدا را هم ندارم... من... البته میترسم آن موقع هم به عنکبوت گوشه سقف دل می بستم و وقتی که از گوشه سقف میگذشت و میرفت حس بدبختی تمام وجودم را میگرفت... 

اینکه صبح کورکور بروی در وبلاگ بخوانی ستاره دوستت خواهرش رفته... و دوبار بخوانی و سه بار بخوانی و صفحه را ببندی و بگویی دروغ است و دوباره بخوانی و ببینی راست است!!!  خدا باز یکی از دلبستگی های این دنیا را از دوستمان گرفته...که دنیا سخت است و بی رحم که حتی دستت نمیرود شماره اش را بگیری... که چه بگویی؟؟ که چه بشنوی؟؟ که بخواهی زودتر از او بزنی زیر گریه!!! ... بهتر است زنگ نزنی...بهتر است تمام روز فکر کنی به دنیا... که تهش نباید دل بسته شد... 

دوباره عصر بیایی بروی با چشم درد وبلاگ بخوانی و ببینی سهیل هم دوستش گذاشته رفته... که او هم از دل بسته نبودن گفته... که اینکه چه خوب است دل بسته نبودن را تمرین میکند... که اگر من بودم شاید تا یک هفته دور و ور هیچ حرف زدنی پیدایم نمیشد و دوست داشتم خودم را بزنم گم و گور کنم...

این روزها با این حجم کار ... که معمولا تا شبها خانه نیستم سهم وبلاگم شده هیچ... چندان هم دل خوشی برای نوشتن ندارم...شاید روزهای دیگر...روزهایی که مثبت تر از این باشم بیشتر بنویسم... میترسم از اینکه خوانده شوم و حس بد و منفی ای منتقل شود به کس دیگر... این نوشته هم فقط فکرهای این روزهایم است و نوشتم چون یکی از بچه های کلاس دوشنبه ام به من گفت: میدانی از 3 آذر وبلاگ را به روز نکردی؟ و حالا نوشتم... نوشتنی که چندان باب میل خودم نبود... 

/ 12 نظر / 56 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیره

خیلی تلخ بود...خدا بهشون صبر بده

س.رشیدی

منم خیلی غمگین شدم بابت هردو خبر، باز می گم برادر سهیل می تونه جایگزینی هرچند متغاوت پیدا کنه اما ستاره غمش خیلی بزرگه. واقعا خدا بهش صبر بده. بعد هم که من کلی کلی کلی دلم برای اینجا بودنمون تنگ شده. خیلی زیاد. اصلا نگفتنیه...

امیر حقیقت

و نمی نویسم و از این پس نمی خوانم جای سلام آخرم را با خدا حافظ عوض می کنم خداحافظ

سهیل

نمی دانم باور کنی یا نه من خیلی از روزها رو مثل مانی زندگی می کنم وقتهایی که خونه هستم رو اون جوری زندگی نمی کنم این فیلم تنهای تنهای تنها رو برو ببین من دوسش داشتم

مریم

به نظر من از آنجایی که معنی دیگه‌ی وابسته شدن ، عادت کردنه، اگر این وابستگی و این عادت کردن‌ها نبود ما نمی‌تونستیم در مقابل موضوع‌های که باعث ناراحتی ما شدن طاقت بیاریم. ما به مرگ عزیزانمون عادت می‌کنیم، چون فراموش کردنی در کار نیست، گذشت زمان باعث میشه به نبودنش عادت کنیم، همان‌طور که همین گذشت زمان باعث شده بود که به بودنش عادت کنیم و وابستشون بشیم... که اگر عادت نمی‌کردیم و این عادت کردن، و این وابستگی نبود زندگی خیلی سخت بود... برای همگی آرزوی روزهای شیرین و خوش دارم

مریم نیازی

شاید آن روز که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینجور نوشت : هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبار است

مریم نیازی

مگه میشه ادم دل نبنده مگه میشه ؟؟؟ خب وقتی آدم یکی رو دوست داره بهش دل میبنده، وابسته میشه اینا عادت نیست اینا عشقه عادت اونیه که تو هرروز میخای بری جایی عطر بزنی لباسوتو اتو کنی کفش هاتو تمییز کنی، ولی ادمیزاد به یه نفر دیگه عادت نمیکنه دل میبنده خیلی با هم فرق داره

اتابک

سهم همه تو زندگی این روزا هم هست .. قصه همون آش کشک خاله هس .. فقط باید طاقت محکمی داشت تا له نشی ... تجربه زیاد کردم ....