شهر ِ یوری!

برویم چند نکته بگوییم و برویم که برویم احتمالا تا مهر ماه عزیزی که مثل هر سال احتمالا زیادتر خواهم نوشت به مناسبت مناسبتهایش برای من:

1. اگر بگم از 10 مرداد تا همین دیروز بی وقفه کار میکردم شاید برای خیلی ها این حالت را در پی داشته باشه که خب ما هم کار کردیم که چی؟! یا مثلا این حالت باشه که خب دیگه چند ساعت کار کردن مگه کی رو کشته! یا اینکه مثلا خب پولش رو گرفتی چه منتیه!(که البته هنوز نگرفتم!!) و از این دست حرفها... شاید برای خیلی ها کار کردن یعنی شنبه تا چهارشنبه حداکثر هشت ساعت ولی برای من روز تعطیل و غیر تعطیل نداشته و گاهی حالت بیست و چهار ساعته داشته...اما نتیجه این مدل کار کردن امروزی که خدمتتون هستم برای نوشتن این چند سطر یه لکه خون بر بستر سفید یکی از چشمانم است... یه عالمه خستگی جسمی و صد البته روحی... کمبود خواب عجیب و غریب که فکر میکنم با یه هفته خوابیدن هم جبران نمیشه... ولی شاید این جزای آدمیه که میخواد با یه دست چندین هندوانه رو همزمان برداره راه ببره و به مقصد برسونه... و نتیجه اش هم احتمال قوی پیری شدیداً زودرسه... اون روز وقتی داشتم کار میکردم دقیقا حول و حوش ساعت 5 صبح با خودم مدام زمزمه میکردم: جوان به حادثه ای پیر میشود گاهی و من چقدر حادثه داشتم که میتونست تا الان زنده هم نباشم از شدت فرتوتی!!! حالا این مقدار تار موی سفید و این حالات جسمی خستگی جای شکر خداوند رو داره... من همیشه به بدنم ظلم کردم و این رو از صمیم قلب میدونم... چند روز پیش تو محل یکی از کارهایم(!!) سرم رو گذاشتم روی میز و به مدت ده دقیقه خوابم برد... تا اینکه دستی رو شونه ام حس کردم از جام بلند شدم... گفت: خستتون کردم؟ گفتم: نه نه اصلا...من خوبم... من لعنتی همیشه این «من خوبم» رو میگم و میرم برای ادامه ماجرا!!! از پریشب با یک کیسه یخ که روی چشمم میذارم میخوابم تا باز هم از اول مهر برم سر کارهایم(!!)... مهری که از حالا معلوم است هر روزش کلاس و کار و هزار چیز دیگه داره... حالا با این مدل کار کردن بدون تفریح و استراحت شاید به نظر خیلی نوعی غرور بیاد که دعوت کردند به تفریح و رد کردم... ولی واقعاً اینطور نبود... آدم باید خیلی کم عقل باشد که رفتن به سینما و کوه و کافی شاپ و حتی صحبت با یه دوست و آشنا را رد کنه و بنشینه بی وقفه کار کنه!!! ولی خب گاهی فشار کاری اینطوره...وقتی من خوشم می اومد که یه آدمی بی وقفه برای من کارهای خوب می کنه و من مدام میگفتم جبران میکنم باید روزی رو می دیدم که جدی جدی دارم جبران میکنم... پس نمیشد شکایتی کرد... وجدانم اجازه شکایت نمیداد ... به هرحال در هر امری نشدن و نخواستن دو راه جدا هستن... 

***

2. این دوستان طراح لباس که زحمت کشیدند برای تولید شال و مانتوی چروک، نمیتونستن یه طرحی بدن برای مقنعه چروک؟ والا شستن این لباسا که با ما نیست! ولی اتو کردنشون ناخودآگاه وقتی در حد دو تا مقنعه است با ماست! ولی خب خیلی سخته خیلی! به هرحال فکر کنم بشه یه کارایی کرد روش! نه؟ نمیشه؟

***

3. پریروز، همون روزی که خوابم برد یه اتفاق مهم برام افتاد! وقتی از در خونه بیرون رفتم و سوار ماشین شدم و ماشین حرکت کرد چشمهام رو بستم تا استراحت کنم بعد داشتم فکر میکردم که خب چه کار خوبی کردم که دیشب لحظه آخر کارها رو برای سمیه  فرستادم حالا مطمئنم اگه به من زنگ بزنه که فلان کار رو بکنم میتونم به سمی بگم تو براش بفرست من خونه نیستم... یعنی گفتم اونکه زنگ زد من به سمی زنگ میزنم!!! زنگ میزنم؟ ای وای!! من اصلا یادم رفت گوشیمو بردارم! ... چشمام رو باز کردم... ماشین حرکت کرده بود... کیفم رو باز کردم به امید معجزه ولی خب نبود! یادم بود گوشیمو روی تختم انداخته بودم... وای حالا چی کار کنم؟... حالا چه جوری میتونن آدمهایی که باید زنگ بزنن با من در ارتباط باشن؟ بعد سعی کردم بی خیال شم و بگم ول کن بابا خب زنگم زد زد! مگه چی میشه؟ بعد دلم برای چهل هشت ساعت نخوابیدنم سوخت که خب پس این نخوابیدنها الکی؟!... راستش چشمم خورد به مردم و گوشی هاشون! اون روز دلم یه نوکیا 1100 میخواست حتی! فقط بود! درست اون روز از کنار هر کس رد شدم دنگ دنگ وایبرش صدا میکرد... همه اس ام اس میزدند! ... همه زنگ میزدند... و من؟ من موبایل نداشتم... گشتم توی کیف پولم دنبال یه کارت تلفن که یادمه یکبار که گوشیم رو گم کرده بودم خریدم... امیدی نداشتم باشه ولی بود... حالا معضل بعدی! در ایستگاه های مترویی که من از اونا عبور کردم تلفن عمومی نبود!! هیچ وقت به این موضوع نگاه نکرده بودم... چهار راه ولیعصر وقتی از زیرگذر بالا اومدم هم تلفن عمومی نبود... تا کمی جلوتر هم نبود تا اینکه یکی از این تلفن عمومی های دو طرفه خودشون رو به من نشون دادن!! ولی چی بود؟ قطع بود!!! دیگه تقریباً میتونستم همون جا بشینم رو زمین قاه قاه بخندم! البته خنده عصبی! برگشتم به اون سمت گوشی رو برداشتم و چسبوندم به گوشم! از صدای بوق آزادش تمام وجودم شادی شد! وقتی کارتم رو داخل تلفن کردم و گفت 1100 تومان پول داره دوباره یاد نوکیا 1100 افتادم... خلاصه نهایت کاری که تونستم بکنم این بود که شماره خانه رو بگیرم و توصیه اکید کنم که هرکس با هر شماره ای تماس گرفت جواب بدید من خودم دوباره تماس میگیرم! تو راه هم مدام میگفتم آرام باش بی خیال! و شاید قرص آرام بخشی که شبش خورده بودم کمی بی خیال ترم کرده بود! آن روز به خاطر کارهام ده مرتبه به خونه از جاهای مختلف شهر زنگ زدم... و هر بار یک جواب بود: هیچ کس زنگ نزد... هیچ وقت از زنگ نخوردن گوشیم انقدر خوشحال نبودم...وقتی به خانه اومدم و گوشیم رو روی میز دیدم حس مادری رو داشتم که 24 ساعت از بچه یه ساله اش بی خبر باشه!!! فکر کنم روم نشد بوسش کنم فقط!!!

/ 8 نظر / 4 بازدید
امیر

با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم انصافا وبلاگ زیبایی دارین.این رو جدی میگم... امیدوارم موفق باشین.

سهیل

خوبه هنوز می نویسی خدا قوت

زهرا ت

سلام وخسته نباشید جانانه. خیلی وقت بود اینجا سر نزده بودم.کلی پست آپ کردین +راستی شما می دونین چرا سایت دوست عزیزمون(س. رشیدی) این پیغام رو میاره This Account Has Been Suspended.من نوشته های ایشون رو دنبال میکردم ولی حالا....

سمیرا

"که خون بر بستر سفید یکی از چشمانم" ، "قرص آرام بخشی که شبش خورده بودم " یعنی چی؟؟؟؟؟؟ چیکار داری می کنی با خودت!!!!! [ناراحت][ناراحت] مواظب خودت بیشتر باش. خیلی داری تند میری. آدم وقتی به کارش علاقه داره متوجه نیست که زمان چطور می گذره. اما کار اندازه داره عزیزم.

س.رشیدی

سلام بر الی بی نظیر! [ماچ][زبان] آخ که فک کنم فقط من و خانواده ات می دونیم توی این تابستون تو چه کردی!! ولی واقعا واقعا امیدوارم خستگی هات به لبخند تبدیل بشن[لبخند][قلب][قلب][قلب]

دختر حوا

سلام. روزتون به خیر. من به تازگی وبلاگی با عنوان حوا راه اندازی کردم. خوشحال می شم میزبان نگاه و نظر شما در این صفحه باشم. موفق باشید. در پناه حق.

س.رشیدی

[بغل][بغل][بغل] سلام من دوباره به آغوش وب نویسی برگشتم!! تکلیفمم با خودم روشن کردم بالاخره که چه کنم الی!‌ والا! [پلک][نیشخند] [قلب]

س.رشیدی

خانم زهرا ت! سلام! شرمنده فرمودین بابت اظهار لطف به نوشته های من. نمی شناسمتون ولی به هرحال بازم می تونید تشریف بیاری به اونجا و امیدوارم بازم براتون خوندنی باشه.[لبخند]