حسبی الله...

بعد مدتها ننوشتن... بعد مدتها سکوت کردن... 

یادم اومد سال پیش این روزها چقدر نوشتم... سی نامه

ولی حالا سکوتم... حالا حیرتم... و دوست دارم خودم رو جمع کنم یه گوشه و کناری و جای حرف زدن فقط فکر کنم و فقط نگاه کنم... فقط نگاه کنم حتی به کجا هم نمیدانم... 

یادم نیست چرا گفتم دلم میخواد تمام روزهای تابستونم پر باشه شاید کار کردن یه راهه که باعث میشه خیلی ذهن و فکر و قلبت درگیر نشه... بیشتر به کارت به گرمای نفس گیر به کلاست که دو ساعت برق نداشت و تو داشتی هلاک میشدی فکر کنی... به بچه های کلاست که ... راستی چرا دو ترمی شده که واقعا به بچه های کلاست فکر نکردی؟ چرا حتی دلت نخواست یه پست از کلاسهات بنویسی؟ یعنی سر کلاس رفتن و با بچه ها بودن انقدر تکراری شده؟

حس میکنم توان دقیق شدن به اونها به زندگیشون به کمکی که بتونم بهشون بکنم رو ندارم... حس میکنم کلاس رفتن یک وظیفه است که من باید به بهترین نحو انجامش بدم... تعهدم شده فقط صحیح انجام دادن کارم...باورم نمیشه که این منم... حتی گاهی کل یه کلاس سرم رو بالا نمیگیرم از روی کتاب تا چهره هاشون رو بشناسم تا حک بشن توی ذهنم...با اینکه پر از مهر و محبتند نسبت به من... 

خدا کند خدا کند خدا کند همه دوست و آشنا و شاگرد و همکار بگذارند به حساب حال بی حال این روزهایم... حالم با خودم با خدا خوش نیست... حالم حال نه طلبکار است نه بدهکار حال بی حالی است این روزها... نمیدونم چند نفر از کسانی که اینجا رو میخونند تا به حال به مرگ عمیق فکر کردند ولی من - فارغ از بحث خدا نکنه و دور از شما و خدا به دور و این حرفهایش- به مرگ عمیق فکر میکنم... به حال بی حالی که شبیه مرگ است... شبیه یک خط ممتد با صدای بوق بی وقفه... کاش حالم بهتر بود...کاش میشد از این روزها بنویسم... کاش میشد سرحال  پای نت باشم و بگردم و بخوانم و بنویسم اما روزها به شب متصل میشود...گرم بی حاصل بی مهر... بی مهر... ولی بین همه این روزها یادم می ماند که امروز نیمه رمضان است... که من نذر کردم... چندین سال پیش نذر کردم و حالا حوصله ندارم که بشمارم که چند سال است ... و نذری که پخته شد و من که کنده شدم از جایم و رفتم در خانه ها را زدم با لبخند مصنوعی و نوش جان گفتنها پخش کردم...و خدا! فقط خدا شاهد است که موقع هم زدن دل به دلش دادم و از ته دل خواستم و واسطه گرفتم که پیامم را برساند به خدایی که مدتهاست رویش را از من یکی چرخانده به سمت از ما بهتران شاید... واسطه کردم شاید برسد شاید نرسد... یک شاید و یک شک لعنتی... 

و حالا اینجا بی واسطه به خود خدا جای تمام نامه های سی شماره ای پارسالم مینویسم من را نگاه کن ... من به نگاه تو محتاجم این روزها... من به تو محتاجم این روزها چون بیشتر از هر زمان دیگری تنهایم... بیشتر از هر زمان دیگری دل نازکم و غم دارم... و فقط تو...تو برای من کافی هستی...پس تو باش

/ 13 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپیده

نذرت قبول بانو

نیره

قبول باشه نذرت...خدا این حال خوب رو به همه ماها بده، به حق این شب های عزیزی که در راهند التماس دعا

سهیلا

در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

قرار عصرانه

قبول باشه دعا... قبول باشه نذری [قلب]

س.رشیدی

[لبخند] قبول باشه نذرت و به امید قبولی همه نذرها و دعاها.

اتابک

همیشه یاد جمله عامیانه شاهین میفتم: اگه خدا هس، پس چرا خفه خون گرفته ... اما مرگ برای من "مرگ واسه همسایه اس" نبوده، از سال هشتادوهشت که روزای سیاه خردادش گره خورد به مرگ پدرم و به فاصله یک سال برادرم .. حالا دیگه با مرگ غریب نیستم، فرم اهدای عضو پر کردم، واسه خودم وصیت تنظیم کردم، هر شب احیا یه سر بهشت زهرا میزنم؛ حتی یه موقعی به شوخی به دوستام میگم برام گل سفید بیارین. نمیدونم شاید روزگاری که ما سپری میکنیم تو اینجا به روزمرگی تبدیل شده، نبود شوق، نبود امید،نبود انگیزه و الخ.. مارو اینطوری کرده یا واقعا خودمونو از دنیای آدمایی که "احساس "زندگی میکنن خودمونو دور کردیم ولی هرچه که هست، "هست"!!!

داش بهي

اين روزها روزهايي كه ميشه بخدا وابسته شد و جسبيد و ...

ستاره

این حس و حالی که داری، این عاشقی، این دلدادگی با خدا و گفتن‌ها، حتی گاهی شکوه‌ها... همه این حس‌ها خیلی نابه ... اون قدر ناب که بعضی‌ها حاضرن خیلی چیزها بدن و این حس رو داشته باشن... پس خوب از این حس خوووب مراقبت کن... و نگهش دار... برای همه دعا کن... برای مامان منم دعا کن...

الی خانم، من کلی فعالیت فرهنگی کرده ام در منزل خودمان که مامان خانم رضایت داده است اسم ائمه را روی شله زرد مخصوصا از نوع نذری اش با دارچین ننویسد. بعضی ها هیچ توجهی ندارند که قبل از خوردن این اسم را از حالت خوانا خارج کنند و دفتر مرجع بزرگوار من گفته بود به همان علتی که دست زدن بدون وضو به این اسامی اشکال دارد خوردنش هم خالی از اشکال نیست مگر این که از حالت اسم خارج شود و..... خلاصه این که هرچند می دانم این نوشتن ها از محبت است پیشنهاد می کنم یک جایی که ناچار به از بین بردنش نباشید اسامی شان را بنویسید. ضمنا التماس دعا