مردان در برابر زنان

-من یک وقت توی یک صحرا بودم و غروب بود و خورشید داشت می نشست پایین. پاییز بود و رنگ سرخ روی درختها نشسته بود. من، همینطور که تنها ایستاده بودم یک دفعه حس کردم دلم میخواهد جلوی خورشید سجده کنم. آنقدر این حس قوی بود که به خورشید سجده کردم. البته من خورشیدپرست نیستم، اما این را میدانم که حالا با خورشید دوست هستم، ولو اینکه دیگر هیچ وقت به آن فکر نکنم.

...

-زیباست اینکه میگویی، اما خورشید با آدم فرق دارد.

- درست است اما هر آدمی یک نقطه رابطه است با طبیعت. ناگهان یک روز کشف میکنی که اوه اوه این الف یا ب یا ج طبیعت دریا را دارد. البته دریا نیست، اما دریاوار است. بعد هزار سال میگذرد و الف یا ب یا ج را نمی بینی، اما همیشه در ذهن تو هست، با خاطره دریا.

- در خاطره تو هست اما در واقع نیست. بعد یک سوال پیش می آید، این الف یا ب یا ج آیا واقعا دریاوار است یا تویی که او را دریا می بینی؟

- مهم نیست. اگر کسی بتواند یک روز، فقط یک روز یک چنین حسی در تو بیدار کند، کافی است. مسلماً با این احساس یک جور شناخت برای تو در زندگی پیدا میشود. این شناخت تا آخر عمر با تو می ماند. میدانی... من مدیون خیلی ها در زندگیم هستم. خیلی ها که حتی خودشان هم نمیدانند که در ذهن من زندگی میکنند.

/ 1 نظر / 30 بازدید