نامه به خدا

حتما از خیلی ها شنیده اید که گاهی برای خدا نامه می نویسند و رک و راست خواسته هایشان را فهرست میکنند تا خدا رسیدگی کند. من خب در خیلی از پستهای این وبلاگ از اینطور نامه ها یا شبه آنها را نوشته ام و خیلی چیزها خواستم که به بعضی از اونها رسیدم و به بعضی نه! درباره بخش «نه» خیلی فکر کردم که چرا نشده ولی خب نشد که به نتیجه درست و حسابی برسم. چون فکر میکردم و میکنم رسیدن به اون موارد هم حقم بوده! حالا این وسط میگوییم حکمت خدا بوده نرسیدن به آن چیزها هم خودش عالمی دارد! مهم این است که اگر به خدا اعتقاد داشته باشی ته ته تهش میگویی من که خدا نیستم و از خیلی چیزها هم خبر ندارم... حالا دو روزی هست که خواسته ای از خدا دارم و سمج ایستادم و میخواهم به آن برسم... پر رو پر رو به خدا گفتم بده! گفتم حتی اگر زیان داشت برام بیا و بده! بیا لطف کن در حقم... کوتاه بیا هم نیستم... فکر نکنید  همت هم نکردم ها! نه! کلی همت و تلاش و مضاعف کاری حتی!!! ولی خب باقیش با خداست... نذر هم کرده ام تازه برای رسیدن به این موضوع...شاید گشایش این کار هفته دیگر باشد! شاید ماه دیگر! شاید هم زمان زیادی لازم است و ما بی خبریم... مهم اینه که...

تقریبا نزدیک منزل جدیدمان مزار 5 شهید گمنام است... امروز سر ظهری با ماشین زدم بیرون... هوا ابری بود و بارانی... دلچـــــــسب... نزدیک مزارشون پارک کردم...رفتم از ماشین پایین... قبرها رو باران شسته بودم... ایستادم و خوب نگاهشون کردم... دروغ نگویم حال و هوایم بدجور بارانی شد... قرار گذاشتم  هر وقت دلم گرفت بروم بایستم گوشه ای و خوب نگاهشون کنم...باز هم خواسته ام رو با اونها هم مطرح کردم... حس کردم خیلی پیش خدا عزیزند خیلی...

به دعای شما هم نیاز دارم... 

***

وبلاگنویسها معمولا یا از زندگی خودشون مینویسند! یا از دوستانشون! یا از روحیاتشون یا از کارشون... من هم این روزها حرفهای زیاد و سوژه های نابی برای گفتن دارم... حیف که مثلا اگر انتقادی از فلان دوست همکار داشته باشم دوست ندارم اینجا علنی شود! یا مثلا اگر فلان شاگرد روانم را بر هم زده دوست ندارم اینجا کارش و اسمش  فاش شود... حتی دلم نمی آید به راحتی از یک گروه یا یک نفر تعریف میکنم... ولی امشب دلم میخواد از ته دل از نبض تپنده روزهایم یعنی جمعه ها حرف بزنم... برای بعضی ها که میشنوند خنده دار است که من حتی جمعه ها سر کلاس میروم... و فکر میکنند دارم  مسخره بازی در می آورم!!! ولی واقعا من تا 8 شب سر کلاس هستم... اول فکر کردم از آن کلاسهای زور خواهد بود ولی حالا ظهر به عشق بچه های کلاسم لباس می پوشم... عطر میزنم و راه می افتم... و شاید تنها کلاسی باشد که من فقط یک بار ساعت نگاه میکنم و آن یک بار هم در فکر اینم که چه زود گذشت و کلی حرف نگفته باقی مانده... دوستشان دارم و احتمالا دوستم دارند... و برایم شعر گفته اند و برایم شعر میخوانند و داستان میخوانند و بی وقفه می نویسند و لذت می برند و منظمند و دوست داشتنی و صمیمی... هیچ وقت در زندگی ام فکر نمیکردم «دستور زبان فارسی» که چندان هم دوستش نداشتم بشود مایه ای برای یکی از بهترین کلاسهای من... من ساعت 9 شب خسته که نه عین یک باطری شارژ شده برمیگردم خانه... البته بخشی از خوبی کلاس را هم باید گذاشت به پای تقریبا هم رشته بودن خودم با این بچه ها...حالا چرا تقریبا؟ چون این بچه ها رشته شان «ویراستاری» است... 

***

میخواهم یعنی فانتزی ذهنی من است که بیشتر اینجا بنویسم با این اوضاع زمانی و کار بشود یا نه اش را نمیدانم...

/ 17 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی هنربخش

امیدوارم قدر شناس زحمات شما باشیم استاد عزیز[خجالت]

پروانه

سلام اقای الی میدونید من داشتم امشب از اون نامه ها برای خدا مینوشتم وقتی که به چیزایی که میخوام و الان انمگار خدا نمیخواد بهم بده رسیدم انقدر ناراحت شدم که دست از نوشتن برداشتم نشستم پای اینترنت نمیدونم این وبلاگ و شانسی دیدم که دیدم شما هم درباره نامه نوشتید دقیقا منم یه چیز از خدا میخوام چرا بهم نمیده یعنی اگه بخواد بده انقدر بد هست که نمیده باید چیکار کنیم من خسته تر از اینم که بتونم صبر کنم

ستاره

می‌دونم کسی که حاجتی داره واقعا دوست داره بهش برسه.. چه خیر باشه و چه نباشه... با این وجود دعا می‌کنم اگر خواسته‌ات خیره بهش هر چه سریع‌تر برسی الی جون... متوسل شدی به حضرت علی‌اصغر؟ این کار رو بکن... نذر شیر کن... جواب می‌گیری...

پگاه

سلااااااااااااام. عزیزم. ایشالا همیشه موفق باشی [قلب] بعضی کلاسا واقعا خوبن! بعضیا هم واقعا... ایشالا حاجتت رو بگیری عزیزززززززززززززززززززززززم

maysam

جمعه ها هم !!!؟ از پا میفتیا !

yyy

سلام میشه قابلیت rss را برای وبتان فعال کنید؟ امضا : یک خواننده دیوانه :)

زهرا قنبری

سلام دوست عزیز با احترا م به یک غزل دعوت هستید [گل][گل][گل]

مونا

سلام استاد... چقدر ماهی که اینجوری هستید... ما که از استاد شانس نیووردیم خوش به حال اونایی که دارنتون... خوش به حال هرکسی که انقدر خاص و خالصه...

مریم

سلام استاد عزیز امروز بین تمام کارهای زیادی که دارم الان یکهوووووی یادم افتاد که بیام سری به وبلاگ شما بزنم. خیلی وبلاگتون رو دوست دارم اما اصلا وقت نمی‌کنم و دیر به دیر میام، از طرفی هم فقط توی اداره به اینترنت دسترسی دارم. از این همه لطفی که به ما شاگردان کلاس جمعه‌ دارید واقعا ممنونم. باید بگم قطعاً اگر از طرف بچه‌های کلاس علاقه‌ای به این کلاس هست فقط و فقط به خاطر موج مثبت خود شما و علاقه‌ و انرژی است که خود شما برای ما و کلاس می‌گذارید امیدواریم همیشه سلامت و پرانرژی باشید.[گل]

مریم نیازی

سلام استاد واقعا برای ما هم کلاس جمعه ها مخصوصا از ساعت 4:30 به بعد عالیه. سر این کلاس نه متوجه گذر زمان میشم و نه خسته. تو این کلاس ذوق نوشتن بچه ها دو چندان شده و همه دوست دارند یه چیزی بنویسن و واستون بخونن. شما با اینکه خیلی جوون هشتید میدونین با بچه ها چطور رفتار کنین و همینه که ما دوستون داریم