استراحت مطلق

نمی‌توانم کتمان کنم که علاقهٔ خاصی به فیلم‌های عبدالرضا کاهانی دارم... نمی‌خواهم تبلیغ هم  کنم که احتمالا یکی دیگر از فیلم‌هایش از چند روز دیگر قرار است برود روی پردهٔ سینما... می‌خواهم بروم سراغ یکی از شخصیت‌های فیلم‌هایش که به نوع اعجاب آوری برایم دوست داشتنی بود. کاهانی فیلم خوبی دارد به نام «هیچ» که احتمالا خیلی‌ها دیدنش... خیلی‌ها در حال خوب دیدنش و دوستش داشتند خیلی‌ها هم در حال بد دیدند و دوستش نداشتند ولی من در حال خوب و بد دیدمش و بسیار دوستش داشتم... در مورد داستانش کلی می‌توانم حرف بزنم و مثلا از دیدگاه‌های مدرن نقد داستان هم نقدش کنم... ولی باز هم می‌خواهم بگویم اصلا بحثم این فیلم نیست بحثم یکی از آن شخصیت‌های ناب سینمایی ماست... در این فیلم صابر ابر نقش عجیبی را با گریم بسیار متفاوتی بازی می‌کند... نقش دوست داشتنی‌ای دارد... آدمی که کندذهن نیست ولی احتیاج به هضم ماجرا‌ها دارد! می‌ماند در یک ماجرا و در نمی‌آید... مدام فکر می‌کند... و یکی از عمل‌های مهم داستانی را هم انجام می‌دهد و باز فکر می‌کند...


اگر بخواهم یک نقش در زندگی‌ام فرض کنم که بگویم شبیه چه کسی هستم بدون شوخی شبیه او شدم! این «شدم» هم مهم است‌ها! یعنی «نبودم» ولی «شدم»... کند ذهن نیستم ولی مدام فکر می‌کنم... آرام و کند فکر می‌کنم... طول می‌کشد تا فکر کنم...
مثلا امروز داشتم فکر می‌کردم چگونه یکی از آشنایان صبح دایی عزیزش را بر اثر سرطان از دست داده و بعد اولین کاری که کرده این است که خودش را به فیس بوک رسانده و متن پرسوزی نوشته و همه را مطلع کرده! مثلا خود من یادم است چندین سال پیش یکی از خانم‌های همسایه‌مان بر اثر سرطان فوت کرده بود تا همین حالا یاد صورتش می‌افتم و می‌خواهم آن خاطره را پاک کنم از ذهنم و تصویر آن دو بچه‌اش را! من فکر می‌کنم مدت‌ها... زمان‌ها! روز مراسمش دیدنی بودم... انگار عزیزترینم را از دست دادم! بعد تا مدت‌ها قدرت هزار کاری که بتوانید فکرش را بکنید نداشتم! یعنی نمی‌توانستم حتی درباره‌اش با کسی حرف بزنم چون فکر می‌کردم نمی‌شود! ولی چقدر جالب است که آدم‌ها می‌توانند اینطور از یک حادثه تلخ بنویسند و در پاسخ کامنت هر کس هم جواب کاملی دهند! واقعیت این است که مطمئن هستم دور از جون دوستان و آشنایان و اطرافیان اگر چنین مصیبتی بر سرم بیاید به نظرم کم اهمیت‌ترین چیز حضورم در اینترنت است! یا کم اهمیت‌تر از آن پاسخ دادن تک تک به کامنتها و اس‌ام اس‌ها و... نمی‌دانم شاید من غلطم! اصلا نمی‌خواهم بگویم که من درستم یا غلطم فقط می‌خواهم بگویم فکر می‌کنم مدام فکر می‌کنم و در حوادث گیر می‌کنم...
حالا فکر کنید من با این حالم چندین حادثه دراماتیک در زندگی‌ام داشته‌ام که به اندازهٔ سال‌ها و سال‌ها برایم فرصت فکر خریده... جالبه... اینکه می‌تونم ساعت‌ها به یک چیز نگاه کنم و فکر کنم... مثلا من روزی طاقت این را نداشتم که سوار اتوبوس شوم تنها (!) و با هیچ کس حرف نزنم چون حوصله‌ام سر می‌رفت حالا می‌توانم دو سه یا چهار ساعت سوار اتوبوس باشم یا هر وسیله‌ای... بعد ساعت‌ها حرکت کند و فکر کنم... گاهی به این نتیجه می‌رسم چقدر زود به مقصد رسید‌ ای کاش کمی بیشتر طول می‌کشید فکرم تمام نشده...
سال هشتاد و نه این پست را نوشته بودم... الان خواندمش و بعد فکر کردم یعنی پیش بینی کرده بودم چه می‌شوم!... بعد رفتم کامنتهایش را خواندم جز یکی دو مورد باقی‌اش را نفهمیدم! اصلا یادم نمی‌آمد که چه حادثه‌ای رخ داده بوده آن زمان که این کامنتها درش رد و بدل شده! ولی خب مهم این بوده که من قدرت پیش بینی داشتم اینکه بعضی از شغل‌ها و کار‌ها بعضی چیز‌ها را از تو می‌گیرد... می‌دانستم که تدریس یعنی ننوشتن! اوایلش جدی نگرفتمش! گفتم اصلا ربطی ندارد! یعنی من می‌روم همه کار هم می‌کنم ولی بعد می‌آیم اینجا هم مرتب می‌نویسم ولی یک روز حادثهٔ جالبی رخ داد یکی از شاگردان کلاس یکی از پست‌های اینجا را که احتمالا عاشقانه بوده پرینت گرفته بود و گذاشت روی میزم و زیرش نوشته بود فکر کنم بدانم مخاطب این پست چه کسی است! یا چنین چیزی! بعد فکر می‌کنید من چه کردم؟ چون اول کلاس این را به من داد، من درس را شروع کردم و با اینکه تجربه به من گفته بین بچه‌های کلاس راه نروم تا حریم خصوصیشان خراب نشود ایستادم کاغذ را دستم گرفتم و همینطور که بین بچه‌ها راه می‌رفتم و 
از آنچه هفتهٔ پیش درس دادم حرف می‌زدم کاغذ را از وسط تا کردم با ناخنم خط انداختم! فرد مربوطه سرش را به زیر انداخته بود... جلوی تخته ایستادم و همانطور که حرف می‌زدم کاغذ را از محل خط انداخته دو نیم کردم و بعد دو باره دو نیم دیگر و دوباره و دوباره... کاغذ تبدیل شد به ابعاد منظم مربع شاید سه سانت در سه سانت... همینطور که حرف می‌زدم به سمت سطل آشغال کلاس رفتم درش را برداشتم و مربع‌ها را فر دادم داخل سطل آشغال خالی!! از‌‌ همان روز که می‌توانم بین نوشته‌های وبلاگ تاریخش را هم پیدا کنم کم نوشتم! مدام خودم و حرف‌هایم را سانسور کردم! هر چه می‌خواستم بگویم را نصفه و نیمه گذاشتم یا نصفه و نیمه گفتم... واقعیت این است که ترسیدم! از اینکه حریم خصوصی زندگی‌ام دست عده‌ای باشد ترسیدم! و بعد فکر کردم! کند فکر کردم به اینکه چرا من اینطور زندگی کردم؟ یعنی اصولا من با آن عقبه راحت نویسی‌ام اینطور خودم را انداختم در دام ترس؟ اصلا مگر من چه می‌نوشتم؟ نه حرف بدی می‌زدم نه چیز ناجوری می‌گفتم و نه هیچ چیز دیگر! ولی ترسیدم از اینکه این حریم لعنتی خدشه بردارد... البته فکر می‌کنم خیلی‌های دیگر هم مثل من همین ماجرا را تجربه کردند... 

خیلی ها‌ تر و تمیز وبلاگشان را تعطیل کردند... خیلی‌ها کج دار و مریز با نوشتن کنار آمدند و بخش‌های قابل نگارش را نوشتند... خیلی‌ها وبلاگشان محترم شد... نمی‌دانم این محترم شد را چگونه تعریف کنم... یعنی یک جوری عصا قورت داده شد! فقط درش آگهی ترحیم درج می‌شود و... انگار نه انگار که خبر داشتی صاحبش قبل از اینکه شغلش آنقدر جدی شود اصلا آدم جدی‌ای تا این حد نبوده! یعنی اصلا انقدر‌ها دنیا را جدی نمی‌گرفته... خلاصه انواع مختلف... یکی از گند‌ترین‌هایش هم وبلاگ خودم... همین جا...
حالا این‌ها را ننوشتم که بگویم می‌خواهم دیگر بی‌فکر بنویسم! نه من «شده‌ام»... بالا توضیح دادم و این یعنی تحول و انقلاب و من که اینطور منقلبم طبیعی است که نمی‌توانم مثل قبل باشم... ولی خب این مدت کلی کوتاه نوشته داشتم که همه را بیخودکی ثبت موقت کرده‌ام! بعد رفتم کلی جای دیگر نوشتم! الان که می‌خوانمشان می‌گویم خب که چی؟ چه حرف شخصی یا عجیبی در آن‌ها بود که پنهانشان کردی؟ واقعا هیچ حرفی...
خلاصه از پست قبل که نوشته بودم ریکاوری خواستم شرح بدهم در چه حالی هستم در حال فکر طولانی!
ولی به کل این سی سالگی عجب سال سختی است‌ها! یک مرتبه به خودت می‌آیی که من چه کردم! چه باید بکنم؟ انتظارم از دنیا چیست؟ چه باید باشد؟ و یک پرسش سخت اینکه آینده‌ام چه می‌شود! اینکه... و جالب است با تمام این‌ها من یک کار بیشتر نمی‌کنم روی تختم ولو می‌شوم گوشی‌ام را دستم می‌گیرم و گاو و گوسفند و اردک و مرغ پرورش می‌دهم و زیرشان را تمیز می‌کنم و تخم و شیر و پرشان را جمع می‌کنم می‌فروشم و بعد یادم می‌رود با پول‌ها دو خرگوش هم خریده‌ام و به آن‌ها غذا نداده‌ام و مرده‌اند و غمشان را گرفته‌ام...
این دنیای این روزهای من است بی‌ارتباطم با دنیای اطراف به جز دو سه روزی که سرکلاس می‌روم آن روز‌ها خودم را می‌سازم در یک فرم خارجی الکی... لبخند می‌زنم حرف می‌زنم با بچه‌ها بحث می‌کنیم و گفتگو و کلی حال خوب... از در دانشگاه که بیرون می‌آیم می‌روم سوار تاکسی و اتوبوس می‌شوم مدام فکر می‌کنم و موسیقی گوش می‌دهم و بعد می‌آیم خانه ولو می‌شوم روی تختم و دوباره به فکر گاو و گوسفند‌هایم می‌افتم و فکر می‌کنم عمیق و طولانی... به همه چیز... فکر می‌کنم دو سه سالی طول می‌کشد تا فکر‌هایم به یک جمع بندی برسد... در این مدت به کسی زنگ نمی‌زنم با کسی حرف نمی‌زنم به پیام‌هایم معمولا جواب نمی‌دهم عین احمق‌ها پرورش گاو و گوسفند را به همه چیز ترجیح می‌دهم... و خودم از وبلاگم و نوشته‌هایم هم گند‌تر شده‌ام...
فقط یک اتفاق جالب این وسط افتاد که یک روزم را عوض کرد... قبل تر‌ها گفته بودم به گروه ق. ل. م. چ. ی پیوسته‌ام و شده‌ام یکی از ویراستاران ادبی آنجا... بعد مسئول گروه بیاید بگوید فلان روز بیا به جشن پایان سال و من بگویم نه! کار دارم! حالا هیچ کاری نداشتم جز تمیز کردن زیر گاو‌ها! بعد گفت لطفا حتما بیا! بعد تو آن روز بروی آنجا با سن ایچ و شیرینی دانمارکی پذیرایی بشوی و عین بچه‌های بی‌تربیت بگویی آب میوه‌اش را دوست نداری و هزار چیز دیگر... بهانه بگیری که خب برای چه آمده‌ام به این جشن! مگر چه می‌خواهد بشود بعد ناگهان اسمت را بخوانند به عنوان ویراستار بر‌تر... دعوتت کنند روی صحنه و به تو جایزه بدهند! من مدت هاست از این مدل جایزه‌ها نگرفته‌ام! اصلا کار خوبی نکرده‌ام که جایزه بگیرم! هرکار هم که کرده‌ام وظیفه‌ای بوده است در مقابل حقوقی! یا کار خوبی کرده‌ام برای هیچ! این هیچ یعنی خودم یعنی دلم یعنی خدایم! آن شب عین بچه‌ها تا خانه شاد بودم و بعد وقتی رسیدم به اتاقم و مانتو و مقنعه‌ام را پرت کردم روی مبل شادی‌ام تمام شد!
من واقع بینم و می‌دانم دچار یأس شده‌ام! البته دچار یأس بوده‌ام حالا یأسم عمیق‌تر است و مدام عمیق و عمیق‌تر می‌شود! گود می‌شود و سیاه و تاریک... ولی نوعی از یأس است که خودم می‌دانم دارد چه اتفاقی درش می‌افتد... من کار می‌کنم کار‌هایم را خوب می‌کنم ولی نوعی یأس واقعگرایانه دارم که می‌دانم انتهایش چیزی وجود ندارد... نمی‌دانم اصلا نمی‌شود وصفش کرد... ولی نقطه‌ای هست که دیگر برایت مهم نیست دیگران چه می‌گویند! اینکه تو چه می‌شوی! اینکه دیگران هم هستند حتی! نمی‌شود این حس لعنتی را لغتی کرد...
اصلا برویم سراغ فیلم‌های عبدالرضا کاهانی... بیست... هیچ... بی‌خود و بی‌جهت... اسب حیوان نجیبی است... می‌دانید چرا فیلم‌هایش را دوست دارم؟ چون خودم یکی از آن‌ها هستم... آدم‌هایی که می‌دانند زندگیشان بی‌جهت است و ته ندارد ولی زندگی می‌کنند در حال در آن با بی‌تفاوت‌ترین شکل ممکن... تهش هم چندان مهم نیست... به یاد بیاورید رضاعطاران محبوب من را در «اسب حیوان نجیبی است»... یا هم او را در «بی‌خود و بی‌جهت»... آدم‌هایی که یک شب را برای‌‌ همان شب زندگی می‌کنند... بی‌فکر به بعد و قبلش... بی‌فکر به آدم‌های قبل و آدمهای بعدی که قرار است بیایند داخل زندگیمان...
راستی آن جایزه وجه نقدش را که نقدی بود ریختم داخل کشو و نگاهش هم نکردم... لوح تقدیرش را هم هل دادم زیر قفسه کتابخانه‌ام راحت نرفت با پا فشارش دادم... زیر قفسه کتابخانه‌ام لوح تقدیر زیاد دارم... خودم هم در «استراحت مطلق» همچنان به سر می‌برم با هفته‌ای دو سه روز بیرون از خانه...

/ 5 نظر / 27 بازدید
س.رشیدی

[پلک] تبریک بر تو باد ای ویراستار برتر! [دست] باید برای این موفقیت جشن بگیریم! بریم ونک کیک بخوریم! [نیشخند][زبان]

Samira

عنوان ویراستار برتر مبارک باشه عزیزم. امید دارم که عنوان های بهتری در راه باشه. راستش من خودم اگر روزی وبلاگ داشتم، دوست داشتم ناشناس بنویسم. یعنی شخصی که وبلاگ من رو می خونه از روی نوشته هام من رو توی ذهنش بسازه. چقدر غمگین نوشتی. انقدر دوست داشتم الان کنارم بودی، دستات رو می گرفتم و یه عالمه زیاد بهت انرژی مثبت میدادم. الان هم برات کلی انرژی مثبت می فرستم به کائنات و امیدوارم خیلی زود بهت برسه. [بغل] [گل]

سهیل

مدرسان شریف نمی ری؟ سال خوبی داشته باشی