سوت پایان

ساعت 4 صبح است و فوتبال تیم انگلیس و ایتالیا...

دلم میخواست ایتالیا ببره بی دلیل... هیچ وقت طرفدار هیچ کدوم از این تیمها نبودم ولی فکر میکنم گاهی چه بهانه های خوبی در دنیا هست که فراموش کنی... مهم نیست چی رو یا کی رو مهم اینه که فراموش میکنی... روی تخت خوابیدم و زل زدم به تلویزیون... ایتالیا 2 بر 1 جلوست...

همین یکی دو ساعت پیش داشتم فکر میکردم شاید اگر اینطور میشد و اونطور میشد و چه و چه الان همین الان زندگیم یه طور دیگه بود و کلی جلو بودم ... بعد برحسب اتفاق یه چیزی دیدم یا بهتره بگم یه چیزی سر راه چشمهایم انگاری به عمد قرار گرفت که دنیای اگرهایم تمام شد...

تیم انگلیس دارد زورهای آخرش را میزند با تعویض و راهکارهای دیگر تا شاید وضعیتش درست شود... من هم همه زورم را زده بودم تا زندگی ام را عوض کنم منتها یک مشکل بزرگ داشتم و دارم... خیالبافی هایم قشنگ است و چند قدمی جلوتر از واقعیت... مثلا همین الان که خوابیده بودم داشت خیالم میرفت به ناکجاآبادی که فقط خودم را ویران میکرد... بعد رفتم یقه اش را گرفتم آوردم عقب گفتم: هوی! کجا میری همچین خبرهایی هیچ وقت نبوده! باز داری با خیال میری جلو و همه چیز رو قشنگ می بینی در صورتی که دنیای واقعی خیلی بی رحم بوده...

ضربه آزاد انگلیس هم از بالای دروازه بیرون رفت... 

امروز که اینجایم باز هم دلم برای رویاهایم میسوزد که کم پیش آمد واقعی شود... ولی به یک چیز لبخند تلخ میزنم انگار فراموش کردن را آموختم... کمی یادم رفته است... ولی من لعنتی هنوز نمیتوانم هیچ بخشی از ناملایمات زندگی ام را فراموش کنم و ببخشم فقط فراموش کردم همین... ولی گاهی این خیال احمق میرود به جایی که خودش میخواهد تا فراموش کرده هایم را رو کند و قلبم را جریحه دار کند و به زمین و زمان بدبینم کند و لعنت به این خیالهای رنگی رنگی قشنگ پروانه ای بچگی هایم...

یادم است در بچگی دختری داشتم به نام مروارید که خیلی زیبا بود و من همیشه مواظبش بود... همیشه فکر میکردم وقتی بزرگ شوم واقعنی اسم بچه ام را می گذارم مروارید و به شدت ازش مراقبت میکنم حالا که مثلا بزرگ شدم مروارید بچگی هایم داخل یک جعبه در انباری است و واقعنی اگر بچه ای داشتم هیچ وقت اسمش را مروارید نمیگذاشتم... 

90 دقیقه بازی تمام شده و 5 دقیقه وقت اضافه... 

نمیدانم در این وقت اضافیها چه میشود کرد ولی من حس میکنم من در هیچ وقت اضافه ای توان بازی ندارم... می نشینم روی نیمکت و در نهایت حماقت باز هم خیالم را رها میکنم تا برود هرجا که میخواهد میگذارم عاشق شود شیطنت کند خریت کند ویران کند و بعد میروم دستش را میگیرم دوتا میزنم توی سرش می آورمش کنار خودم و می گویم بنشین سرجات! احمق دیوانه ام کردی!!! کاش یاد میگرفتم از روز اول از همان بچگی که مادر مروارید بودم که زندگی اینجاست روی زمین با این آدمها با این شرایط ...

سوت پایان

/ 20 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

انصافا هیچ وقت دلم نمیخواد ایتالیا ببره با اون نامردی که تو جام جهانی قبل کرد

علی

استاد سلام

علی

استاد خصوصی دارید

سعید خاکی

سلام وبلاگنویس عزیز من یک طراح قالب وبلاگ و سایت هستم و همانند شما توی وبلاگ فعالیت می کنم. برای پیشرفت وبلاگ های ایرانی قالب های شخصی طراحی می کنم تا از نظر طرح و گرافیک هم با سایت ها بتونن رقابت کنن و بتونن بازدید کننده بیشتری رو جذت وبلاگشون کنن . اگر علاقه دارین که شما هم قالب شخصی داشته باشین به وبلاگ من سر بزنید ، من خدمات مختلفی در حوزه طراحی و برنامه نویسی انجام میدم که امیدوارم برای شما هم مفید واقع بشه ... منتظر شما هستم ... سعید خاکی

فرهاد

آناهيتا جوووووووووون...: سلام خوبی؟ چخبر؟ چیکار میکنی؟ میخواستم بگم خیلی وبت معرکست یادت باشه که اومدم پیشت و نظر دادم تو هم بیا به وبم و نــــــــــــــــظــــــــــــــــــر بده حتما هاااااااااااا. اما به شرطی که همیشه بهم سر بزنی هرروز مطالب داغ و سرگرمی و اخبار جهان و اخبار ورزش و پزشکی و ..........هرچی بخوای قول بده از همه صفحاتم بازدید کنی ها باشه فقط سریع بیا باشه گلم؟[قلب] www.roozeno.com

سهیل

زنده ای؟ به نظرم با مخاطب وبت دیگه حال نمی کنی

نیره

سلام قراره به پیشنهاد آقای رحیمی دوباره حلقه نقد رو راه بندازیم. پنج شنبه ها حوالی ونک. میتونی بیای؟

یونس

وبت قشنگه دونه به دونه شو خوندم . راستی با تبادل لینک موافقی خبرم کن