فیلم، باران، عشق

دیروز رفته بودیم پردیس ملت... هوا بارونی بود... خیلی زیاد... در فاصله فیلم اول و دوم رفتیم پایین معماری جذاب پردیس قدمی بزنیم... بارون  می اومد... شروع کرده بودم به تمرین بازی «ها» کردنم... نظرم رو درباره فیلم خواست بدونه! اول خندیدم و گفتم: عالی، دبش، بیخود و بیجهت کلی حال کردیم... یادآور پت و مت و کارهاشون بود برام... یک تراژدی کمدی!!! عجیب دلم بستنی میخواست... وسط همون سرما...وسط همون یخ کردن و خودت رو جمع کردن... چند جوان انقدر بلند میخندیدند که داشتند حالم رو به هم میزدند...بر آنها ایرادی نبود...من دوست داشتم ساکت باشه همه چیز تا لذت بارونی که حالا زیرش خیس خیس شده بودم و صداش رو ببرم... 

نشسته بودیم در سالن فیلم دوم... دیدن زندگی خصوصی دیگران و سر درآوردن از آن کلا لذت بخش است برای خیلی ها! و ما حتما... یک آن خوشحال شدم که سینمای ما عجب پیشرفتهای داستانی عجیب و خوبی کرده ... و بازیگری ها چقدر تر و تمیز و خوب شده... زندگی خصوصی آقا و خانم میم خیلی خوب بود از نظرم... شبیه یک داستان کوتاه زیبا بود... 

فیلم دوم که تمام شد دوباره پارک ملت و قدم زدن و اکسیژن و باز هم جوانهایی که آنسوتر منفجر بودند از خنده و باز داشتند من را  یاد زندگی ساده می انداختند که ... یاد یکی دو ماه پیش افتادم که در یک پیک نیک حوالی تهران هنوز ننشسته بودیم که یک خانواده ترک زبان آمدند در مجاور ما که کلی دنبال جای خلوت گشته بودیم نشستند اینش خیلی درد نبود... درد از وقتی شروع شد که در ماشینشان را باز گذاشتند و آهنگ ترکی شیش و هشتی که هیچ چیز ازش نمیفهمیدم رو تا ته زیاد کردن و نشستن به تخمه خوردن و تف کردن به این ور و اون ورشون...ابتدا تحمل کردم بعد سعی کردم بهش عادت کنم...بعد سعی کردم فراموشش کنم...بعد همراهانم گفتند تو زیادی حساسی!!!! بعد از جام خیلی آهسته بلند شدم و محکم رفتم سمت خاندانشان و گفتم: ببخشید اگر امکان داره صدای ضبطتون رو ببندید!!! و بعد بزرگ خاندانشون پرید از جاش اول فکر کردم میخواد من رو بزنه! بعد دیدم نه بابا طرف مرده! رفت ضبط رو خاموش کرد...داشتم همینها رو تعریف میکردم که دیدم جوانها انقدر دور شدن از ما که فقط حرکت ولو شدنشون روی همدیگه است که دیده میشه... 

نشستیم سر فیلم سوم تا «من مادر هستم» را هم با همه این حواشی مسخره ای که برایش ساختند ببینیم...از همان ابتدای کار دو خانم پشت سر من شروع کردن نه با صدای آرام که با صدای بسیار واضح صحبت کردن!!!! چند بار سرم را تا نصفه چرخاندم که شاید متوجه شوند! ولی دیدم خیر! توجهی در کار نیست! برگشتم و به یکی از خانمها گفتم: لطفا آرام تر صحبت کنید! یادم رفت بهشون بگم که لطفا صحبت نکنید!!!! یکی از دخترها که فیلم را پیشتر دیده بود در همان دو سکانس ابتدایی فیلم را تا آخر تعریف کرد!!! دیگر در چشمانم دو خنجر دیده میشد که هر آن میتوانست برود در قلب آنها... همراهم چشمهایش را به هم زد و لبخند زد و من یادم رفت دعوا کردن رو... برای همین نشستم سر جام و فیلم رو دیدم! فیلم دقیقا در نقطه اوج بود که یکی از دو خانم مدعی شد قاشق یه بار مصرفش افتاده زمین و نیست!! سه نفر داشتند دنبال قاشق میگشتن!!!!! در حدود دقیقه 70 فیلم هم سالن رو به بهانه اینکه الان فیلم تموم میشه پاشو بریم ترک کردند!!! فیلم رو اعصاب ببینی! هی به دنبال توضیحی برای حاشیه ها باشی! یاد مسعود فراستی بیافتی که از فیلم تعریف میکرد!!! بعد یاد هزار بدبختی خودت هم بیافتی!!! بعد حواست به پشت سرت هم نباشد!!!! شاید اگر روزی تنها این فیلم را میدیدم برایم قابل توجیه تر بود ولی در کنار دو اثر خوب اول این فیلم حرفی برای گفتن نداشت! فیلمفارسی پیشرفته بود که سعی میکرد تکیه اش رو بده به اون بیست دقیقه اشک دربیار پایانی! فقط بازیها خوب بود همین!

خلاصه دیروز هم روزی بود برای خودش... شب شد روسری ام رو دوباره از سرم کشیدم و مقنعه سرم کردم و رفتم سر کلاس... برای بچه ها یکی از داستانهام رو خوندم... یکی از آقایون که بسیار بسیار انسان محترمی هستند بیرون در دانشگاه زیر بارون دنبالم چند قدمی اومد و حرفی زد که تمام خستگی یک روز اتفاقا خوب رو در کرد... کاش این لحظه هایم تمام نشود... عشق کردم با بارانی که تمام تنم را خیس کرده بود و من که شبانه راه میرفتم و لذتی میبردم از سکوت و باران... 

همیشه از چتر متنفر بودم و هستم! برای همین همه چترهایم را جایی جا گذاشته ام و گم کردم و الان چتر ندارم... دیروز به من گفت: بیا این بشه چتری برای دو نفر! گفتم نه صحنه دو نفر زیر یک چتر یک صحنه عاشقانه- دوستانه است ولی تصویر دو نفر زیر بارون با چتر بسته یه تصویر عاشقانه- جنون آمیزه که لذتش بیشتره...

***

بی ربط به بالا:‌یه دفعه به استادم گفتم: تا حالا تجربه داشتید کسی بی توجه به زندگیتون از بین شاگردها عاشقتون شده باشد گفت: اووووووووووه تا دلت بخواد! کلا من هواخواه زیاد داشتم و دارم... بعد هر دو هر هر خندیدیم...گفتم بعد باهاشون چی کار کردید؟ گفت: ساختم!!!! و باز دوباره هر هر خندیدیم... امروز من هم میتونم دیگه این ادعا رو بکنم که باهاشون دارم میسازم چون تقریبا کار دیگه ای ازم برنمیاد!!!نیشخند بقیه این مطلب هم حذف شد!!!نیشخند

/ 23 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
س.رشیدی

[بغل] مرسی. من دیگه از حالت [دلشکسته] به این [قلب] رسیدم اصلا می تونیم بریم سینما بعد تو توی سینما فیلم رو برای من تعریف کنی منم به جای پرده سینما به تو خیره بشم مثل اون دوستان پشت سری ات!![نیشخند] راستی الی! کدوم داستانت رو سر کلاست خوندی؟[قلب]

س.رشیدی

آخی... چه خوب[ماچ][بغل] دلم خواست... الان منم میرم می خونمش.[قلب]

س.رشیدی

والا بستگی داره به چی بگی خوب!! [نیشخند] نوشتمش دیگه. سعی کردم خوب باشه. اما یه وضعی که داره اینه که الانا خودم نمی تونم برم بخونمش! چون می ترسم یه جاهاییش گند زده باشم و الان ببینم استرس بگیرم[نگران] دیگه برات گغتم که تصور می کردم انقلاب در سال ۵۹ پیروز شده و وسط داستان فهمیدم که قضیه چیه!!! یعنی یه شوکی بهم وارد شد ها! چی بگم والا... فقط تجربه داستان بلند نوشتن خوبی شد برام... همین[لبخند] تو چی؟ خوب شد؟ راضی بودی خودت؟ [نگران]

س.رشیدی

آره واقعا برای منم شبیه یه تجربه فشرده شد! اما همش می گم حیف که زمان بیشتر براش نذاشتیم، وگرنه واقعا می شد کار خوبی از آب دربیاد. منم تغییراتم خیلی زیاد شد. نمی دونم چرا ولی اون اولش اصلا به زبانی که دلم می خواست نمی رسیدم. من سه بار برگشتم به اول داستان و سبک و سیاق فعل ها و جمله هام رو تغییر دادم. کمتر این اتفاق برام می افته. بعدم اینکه این میزان تعدد شخصیت رو تا به حال تجربه نکرده بودم. برام جالب بود تجربه اش.

مهسا

منم این زندگی خصوصی... رو رفتم دیدم باحال بود به نظرم جدای از لایکی ک برای پستت میزنم این بخش بی ربط به بالا شایان توجه بودا[نیشخند]

آیینه

سلام میگم انصافا جز اینکه باهاشون می سازی از این همه احساس محبوبیت و معشوقیت لذت نمی بری؟ [چشمک][نیشخند]

پنجره چوبی

ما هم در یک روز غیر نیم بها! (بیانگر سطح حمایت از سینمای ایران) با برادر رضازاده رفتیم زندگی خصوصی رو دیدیم بازی فرخ نژاد موقعی که به زنش نگاه بد می کردن خیلی استادانه بود،خنده های هیستریک و... داستان خیلی خوب و بی نقص بود اما بخاطر محدویت های خط قرمزی هیچ وقت در سینمای ایران نمیشه داستان یک خیانت واقعی رو دید و همیشه باید مطمئن باشی که آخر فیلم به سوء تفاهم ختم میشه

ثانیه های سفالی

پاییز ثانیه ثانیه می گذرد یادت نرود این جا کسی هست که به اندازه تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوی خوب دارد.عمرت یلدایی دلت دریایی روزگارت بهاری یلدای خوبی برایت آرزومندم.

بهار

یکی از مزایای غربت نشینی اینه که از این اعصاب خوردیهایی که توی ایران باید هرروز باهاش دست و پنجه نرم کنی خبری نیست! با خوندن متنت همۀ اتفاقاتی که باعث می شد روزی چند بار حالم گرفته بشه برام زنده شد. ما ایرانیا استاد حال گیری از همدیگه هستیم