عصیر

دو ماهه میخوام اینجا بنویسم و نشده!‌ انقدر ننوشتم موقع نوشتن اهم و مهم میکنم یا به نظرم میاد دیگه مثل قدیم نمیتونم همممممه چی رو بنویسم! چون همه از قبل و بعدش خبر ندارند مثل سابق...

حالا شاید روزی همتی دوباره در من دوید برای اونطور نوشتنی که دوست دارم!‌ الان هم از وقت کارم زدم و دارم اینها رو مینویسم...

فقط انصافاَ دم اونی گرم که این تلگرام و مشابهاتش رو راه اندازی کرد تا ما نه تنها دوستانمون رو از دست ندیم بلکه هر روز رو باهاشون پا میشیم و میخوابیم! 

یه دورانی ما فقط اینجا با بعضی از این دوستان وبلاگی حرف میزدیم یا ته محیط خصوصیمون یاهو مسنجر بود! بعد  میشد که در روز یکی دو پیام بینمون رد و بدل میشد ولی الان این گروه تلگرامی - وبلاگیمون خستگی از تنم در میکنه!

این ترم سه روز آخر هفته یعنی سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه تا شب دانشگاهم! حس خوبی هست و حس خوبی نیست! اجبارهای آموزشی برایم خوب نیست و همیشه دوست دارم نباشد! ولی کلاس رفتنها و بچه ها را عاشقانه دوست دارم...

سه شنبه ها کلاسم کاملاً مردانه است... روز اول عصیان کردند و حس خوب نداشتند ولی حالا بعد از گذشتن دو ماه از کلاسها همه چیز براشون خوب و دلچسب شده! و برای منم! حالا با هم کنار می آییم و تو ساعت کلاس دیگه نه به من سخت میگذره و نه به خودشون...هرچند روز اول در برابر عصیان اونها منم داد کشیدم! ولی لازم بود! من کوتاه نمیام سر کلاسها هیچ وقت... اونها هم فهمیدند و حالا همه چیز خوبه!

چهارشنبه ها کلاس بچه های قدیمی خودمان است! در دانشگاه من و دو سه تا از دوست-همکارهای هم رشته ام به این بچه های ویراستاری میگوییم بچه های خودمان! غریبه نیستند...آشنا هستند و انگار سالهاست همدیگر را میشناسیم...خیلی هم رابطه خوبی داریم ... چهارشنبه ها از آن کلاسهایی است  که میشود درباره اش فکر نکرد... میشود رفت و دلگرم به کلاست پرداخت! حتی از آن جنس کلاسهایی است که در میانه کلاس میشود با بچه ها درددل شخصی کرد... حتماً بچه ها از کلاس چهارشنبه ها اندازه من لذت میبرند همین قدر...

پنجشنبه های این ترم ولی چیز دیگری است... اینکه از صبح تا هشت شب پشت بند هم کلاس داشته باشی دنیای دیگری است... دیگر اسمش میشود زندگی در روز پنجشنبه ها! و پاشنه آشیل این روز، بچه های کلاس هستند! غریبه هایی بودند که هنوز جلسه ای نگذشت آشنا شدند! حالا میگوییم با هم رفیقیم! سرکلاس اولی که بچه ها خیلی هاشون خبرنگارن و هم سن و سال هم و من که لذت میبرم و دوست دارم اینکه گاهی بچه ها به من بگن: تو گفتی این کار رو بکنیم! شاید اگر در کلاس دیگری بود خونشون حلال بود برام که به من بگن تو! به من بگن گفتی! ولی این کلاس طور دیگری است انگار... آمدیم یاد بدهیم یاد بگیریم حرف بزنیم بحث کنیم بخندیم غصه بخوریم  و خلاصه در مجموع حاااال کنیم... نقطه ثقل دیگر پنجشنبه ها کلاس 6 تا 8 شب است من «جستجو در سایتهای خبری» درس میدهم! بالاخره گاهی کامپیوتربازی ما به کمک ادبیات دانی هم می آید دیگر! کلاسم عااالی است و خدا رو شاکرم! شاید اگر این را درس نمیدادم قسمتم میشد که بروم این ساعت فارسی عمومی درس بدهم! ولی حس فوق العاده ای است بودن در این کلاس که روحم با روح بچه هایش گره خورده حالا!

گاهی در همین مواقع از ترم که میشود میگویم: چطور از این بچه ها جدا شوم آخر ترم؟ ولی به موقعش راحتی خاصی نسبت به جدا شدن از گروهی از دانشجویان داشتم و هنوز هم دارم... 

خوشبختانه در کل این ترم کلاس انرژی تخلیه کن! ندارم... البته من فهمیدم اینکه گاهی شکایت میکردم از انرژی تخلیه کن بودن کلاس که کم هم بوده برمیگشته به خودم و اشتباهاتم! وگرنه در حال حاضر استقبال میکنم از اینکه بروم سر یک کلاس که انرژی من را بگیرد! یک طور مرض مثلا...

ولی چیزی که این روزها آزارم میدهم باز هم مبحث کار کردنهای بی قاعده ام است! کلاسهایم حکم خستگی در کردن بین کار را دارد! بودنم در کانون و در کنارش کارهای دفتر خودمان... دارد از من یک موجود خسته داغون میسازه که دارم مقاومت میکنم زیر بارش... اینکه شما به غیر از جمعه سه روز وقت داشته باشی برای مجموعه کارهایت خیلی کم است...تازه این وسط شما تنها هم نیستید خانواده هم دارید که باید طبق انتظارات آنها هم کارهایی بکنید! اینجاست که دلتان میخواهد گاهی همه چیز را فراموش کنید و بروید به همه جا بگویید دیگر کار نمیکنید! خسته شدید! من واقعا گاهی زندگی هم برام سخت میشه...یادم میرود بخوابم! یادم میرود غذا بخورم! یادم میرود باید بروم دکتر فلان! تفریحم خیلی زیاد کم است! خانواده ام گاهی تنها می مانند و همه این چیزها میتواند آزارم دهد!

سبک زندگی بدی است میدانم! و این دانستن و کاری نکردن خیلی بد است خیلی!!!

 

***

-سه هفته است افتادم در خط ترسناک دندان پزشکی که دیگر ترسناک هم نیست شبیه یک بازی شده حتماً در یک پست درباره اش خواهم نوشت! حتماً...

- اصلاً هم این پست رو به خاطر تهدید به حذف یکی از دوستان ننوشتم!استرس

- اسم پست رو گذاشتم عصیر! که هم یادآور اسیر باشد! هم به معنی اش اشاره داشته باشد که این پست فشرده زندگی این دو ماهم بود و اینکه خودم هم حالا فشرده شده هستم! گفتم فکر نکنید اشتباه نوشتم!

/ 0 نظر / 32 بازدید