سقوط

 دلش میخواست میتوانست از همانجا پرتش کند ته دره و خودش با عجله برمیگشت و سوار ماشینش میشد و گاز میداد و به همسفرانی که مدتی بود رفته بودند میرسید... اما نمیشد...باید فکرهایش را میکرد... یا همانجا منتظر او می ماند یا ... لعنتیها قبل از حرکت یک سر طناب را دور کمر او بسته بودند و سر دیگرش را دور کمر خودش... لب لب کوه نشسته بود...ته دلش مور مور میشد... به اندازه سیگاری که میکشید وقت داشت فکر کند... قطره اشکش را با پشت آستین لباسش پاک کرد و جلو رفت... درست پشت سرش قرار گرفته بود...سیگارش به نصفه رسیده بود... دستش را روی شانه هایش گذاشت...نگاهش کرد... دستانش را روی شانه هایش محکم تر فشار داد... ترسید!... همراه با فشار فریاد زد...هولش داد... نگاه کرد...دیگر جلوی چشمش نبود... طناب تند تند میرفت پایین... خودش هم افتاد روی زمین و در هوا معلق شد... فشار زیادی را تحمل کرد...چیزی شبیه سیلی میخورد روی صورتش... چشمانش را بست... به آرزویش رسید حالا او افتاده بود ته دره ...اما بدی ماجرا اینجا بود که خودش هم کمی با ته دره فاصله داشت... اما حس میکرد حالش خوب است...زنده است... میتواند نفس بکشد... دلش میخواست شاخه ای بود تا به آن چنگ بزند و بین زمین و آسمان بماند! ولی انقدر سرعت سقوط بالا بود که هیچ شاخه ای دم دستش نمیآمد... حالا فقط یک «آن» با سنگهای کف دره فاصله داشت... و در همان «آن» فکر میکرد حالا که خوب است و زنده است و نفس میکشد چطور برگردد آن بالا و سوار ماشینش شود و گاز بدهد برود آنجا که میخواهد... حتما چندین سال طول میکشد... و وقتی میرسد به ماشین می بیند همسفرانش مدتهاست که رفته اند و او مانده در ابتدای جاده... تنها...از مرگ نهراسیده... آرام شده... دل قوی...وحشی... لبخند به لب... درست شبیه یک کوه... کوهی که میشود به آن دلآرام پناه برد...

پ.ن: مطلب 217 این وبلاگ هم همین عنوان را داشت! و این اتفاق عجیبی است که دلم نمیخواهد عنوان هیچ کدام را عوض کنم! 

/ 0 نظر / 5 بازدید