نامه روز نوزدهم

دیروز طی اقدامی بالاخره دست به کاری زدم که مدتها بود باید انجامش میدادم... از دوران دانشگاه اولم تا الان یه کمد داشتم پر از کاغذ...باید مرتبشون میکردم و اضافیهاش رو میریختم سطل آشغال...ماجرا شروع شد... فکر میکردم یکی دو ساعته تمومه همه چیز ولی...یک ساعت دو ساعت سه ساعت تا ساعت 3 صبح طول کشید... اون کمد علاوه بر جزوه های دانشگاه پر از خاطره بود... یه انبوه نوشته...نامه ...نقاشی...کاغذهایی که هر کدوم یادآور یک اتفاق بود...من و بودم و ساعتها وقت صرف کردن و نگاه کردن تک تک اون کاغذها...

بعضی خاطره ها خوب بود دوستشون داشتم و نگهشون داشتم...بعضی اتفاقات اصلا یادم نمی اومد...هرچی هم دقیق میشدم به ذهنم نمی اومد که خب اینا چی بودن که من نگه داشتم؟...یه گوشه از ذهنم بود که یه چیزی هست ولی یادم نمی اومد...بعضی خاطره ها دیگه برام اهمیت نداشت به راحتی پرتشون کردم توی کیسه زباله...کاغذها خوب طبقه بندی شد حس کردم راحت شدم... روی تختم دراز کشیدم... یه نفس راحت کشیدم که همه چیز درست شد... بعد یواش یواش دوباره فکرم شروع به فعالیت کرد و قطره اشکی لغزید پایین... همه چی خوبه...همه چی درسته اما چرا یه کابوس از من نمیره بیرون...چرا یه خاطره نمیره بیرون... چرا هنوز پر از ترسم از چیزی که تموم شده... از خدا خواستم به من کمک کنه کابوس زندگیم فراموشم شه...نمیدونم دیگرانی که راحت میگن فراموش کن خودشون چقدر فراموش کردن...خوش به حالشون اگر اینطوری بودن... کابوس زندگی من هنوز کابوس خوابهایم است... هنوز میترسم که بیدار شم و آن کابوسها واقعی باشند... تمام پنهان کاری هایم هم فایده ندارد... از ضمیر ناخودآگاهم میجوشد و بالا می آید تمام آن بدیهای لعنتی...

خدایا در این شبها به من کمک کن تا کابوسهایی که دیگر در واقعیت زندگی ام نیستند از خوابهای زندگی ام هم بروند...

/ 15 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
س.رشیدی

[نیشخند] جدی؟ آخ آخ منم دیروز سحر که داشتم می خوابیدم یه سری کیک و نون و اینا سفارش دادم بروبچ درست کنن. آقا از خواب بیدار شدم دیدم اهکی! همه مگس جمع شده دورش و دیگه باید بره ته سطل آشغال. دپرسی شدم ها! [اوه]

س.رشیدی

تو به مرغات علف میدی؟! [سوال][نیشخند]

س.رشیدی

[خنده][قهقهه][قهقهه] عین دیوانه ها خندیدم ها الان از جوابت... [خنده] ببین من یه بار توی رستورانم اومدم پلتیک بزنم!! بعد رفتم هرچی صندلی و میز و اجاق گاز و اینا بود فروختم گفتم پول دربیارم! بعد مشتریا اومدن صف کشیدن چه جور!! بعد امکانات نبود که! پولم انقدری نبود بشه چیزی بخرم! نگو یارو نصف قیمت برداشته بوده اجناس رو! [خنده] هیچی دیگه یه هفته طول کشید تا رستوران رو با صنار صنار رو هم گذاشتن سرپا کردم [خنده]

س.رشیدی

[قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه] هروقت فکر کردی در انجام کاری تنها هستی به یاد بیار که منم هستم و تو تنها نیستی قطعا! [قهقهه] تازه من در مزونم هم از این کارا می کنم. دیگه روم نمی شه بگم [خنده][خنده]

نیره

هانی چند تا کارتن پر از این کاغذها از خونه شون آورده بود و ما به دلیل کمدهای بزرگ در خانه قبلی اصلا متوجه قضایا نبودیم تا اینکه بالاخره یک روز انقلاب کردیم کارتن ها را آوردیم پایین. حالا تو میگی دانشگاه، اونجا از دوران دبیرستان هم آت آشغال بود آی دور ریختیم! آی دور ریختیم! خیلی کیف داره سبکی بعدش.

سپیده

الکی میگن مگه کشکه فراموش کردن آدم یه اتفاق ساده و بی اهمیت و چند هفته طول میکشه فراموش کنه تازه هرچند وقت یه بارم یادش میاد چه برسه به اتفاق های بزرگتر و بدتر که .... من هر چند یه بار پاکسای می کنم دیگه زیاد نمیشه ولی الی راستش هر وقت یاد اون مجله هایی می افتم که زمان کنکور تسلیم شدم و گذاشتمشون دم در واقعا حالم از غصه بد میشه چقدر دوسشون داشتم چقدر باهاشون خاطره ی خوب داشتم چقدر واسه خریدن همشون صبح زود تر رفتم مدرسه جلوی دکه دخیل بستم هی هی هی

حسام بهرامی

سلام آبجی خوبی درود بر خواهر رشیدی طاعات و عبادات قبول خوبید چه خبر نامه نگتری کردی نبودم همیشه این سبک نوشتن را دوست داشتم موفق باشید

س.رشیدی

[نگران][نگران]

فافا

سلام الی خانم.چه تجربه های مشترکی بین مجله فیلم باز ها وجود داره.وقتی که حتی اتاقشون از کمبود جا منفجر بشه حاضر نیستن حتی از ی شماره ی فیلم شون بگذرن و قاطی بقیه مجله ها سر به نیستشون کنن.من گاهی اوقات ی شماره خیلی قدیمی شو مرور میکنم خیلی لذت بخشه خصوصا بهاریه های ادم هایی که دوستشون داری:)))

فافا

راستی ایران جوان یادتونه؟؟؟؟؟؟؟تو دهه هفتاد با طوفان خاتمی اومد و چند سال بعد تر اونم همراه بقیه به دیار باقی فرستادن.یا دوران شکوه نشاط جامعه شرق سابق ( فعلیشو دوس ندارم) یاس نو ......!!!چه زود گذشت و ما خودمونو به نبود خیلی از اونها وفق دادیم.امیدوارم هیچوقت فیلم که مربو ط به همون نسل طلایی و حتی قبل ترش هست به سرنوشت اونها دچار نشه