تابستانه

بعد از چند وقت آمدم به اینجا خودم هم نمیدانم...

من خوبم...عالی...توپ و پر انرژی به نظرم این از همه چیز مهمتره! زندگی تابستانی امسالم انقدر متفاوت بوده و متفاوت هست که میشه براش چندین و چند پست نوشت... مهمترین بخش امسال هم این بود که من معمولا در تابستانها کمی بیکار بودم و امسال از در و دیوار کار آمده خودش را مهمان کرده به زندگی ام...

اول از همه اینکه یک پروژه خیلی خیلی خوب اومد نشست ور دلم که هم من رو سرگرم کرد و هم از نظر درآمدی برای من کار خوبی بود...

دوم اینکه برخلاف تابستانهای سال پیش بنده سه روز اول هفته کلاس دارم آن هم کلاسهای 6 ساعته!!!!! چون ترم تابستانی برخلاف ترمهای دیگر 8 هفته است نه 16 هفته و کلاسهای 3 ساعته همیشگی ما شده 6 ساعت! ولی اگر بهتون بگم که به خصوص در چند هفته گذشته اصلا نفهمیدم چطور این 6 ساعت گذشت دروغ نگفتم...بچه ها عالی هستند وگرنه من که همانم و درسها هم همان... البته این غیر از تمرین صبری است که هنوز هم میکنم در برابر عده ای!!!...

سوم اینکه به جمع ناظرین گروه ادبیات قلـ. مچی پیوستم... یک کار تر و تمیز و خوب و مفید! قشنگ درش احساس مفید بودن میکنم... خیلی همه چیزش خوب است... در گوشی آنکه ادبیات خودم خوب شده!!!:)

چهارم هم اینکه به برکت وجود استاد عزیزم کار نامتناهی ای در دستم است که نمیدانم کی تمام میشود ولی میدانم انقدر حضورم در این کار نام خواهد داشت که به هیچ چیز دیگرش فکر نکنم... 

در کنارش خانواده ام که خودم را بیشتر از چهار کار بالا در برابرش مسئول میدانم ... من مسئول پراکندن عشقم و مواظبت همه جوره.... و مهمش اینکه خودم از این کار به یک لذت غیر قابل توصیف میرسم که نمیشود شرحش داد... 

در کنارش برنامه ها و کارهایی که نمیخواهم برای کسی توضیحش بدهم و دلم میخواهد خودم بدانم و خدا و همین! ... گاهی حس میکنم همان برنامه ها و کارها بود که گه گاهی در تنگنایی در خالی شدنی به دادم رسید و پرم کرد... 

اگر لازم باشد تابستانم را توصیف کنم باید بگم به غیر از تابستان سال 85 که خیلی آدم مفیدی بودم تابستان 92 هم خیلی خیلی مفید بودم...کارهایی کردم و میکنم خواسته هایی داشتم و به آنها رسیدم که خیلی باارزش بود...خیلی... ولی خب اینها سبب شد  نه وبلاگ نویس خوبی باشم و نه دوست خوبی!! خودم میدانم و پرچم سفیدم را بالا گرفتم و همه جوره تسلیمم... ولی یادم نمی رود که خیلی از روزها و شبها در همین وبلاگ نوشتم که آرزوی مفید بودن دارم! آرزوی خوب بودن دارم و حالا باید بنویس که کمی از آن نارضایتی مطلق از خودم بیرون آمدم... تمام تمرینم این است که از کسی انتظار نداشته باشم و از خودم انتظارم بالا باشد چون من میتونم...من میتونم... به هرکاری که خواستم توانا بودم و به هرچیزی که خواستم رسیدم... فقط وقتی خواستم از ته دل از ته ته دل اونم  نه از مردم از کسی که قادر به رسوندن من به خواسته هامه... 

/ 13 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سهیلا

انشاله که همیشه از خودت و کارت راضی باشی

گلابتون بانو

خدا رو شکر. چه قدر خوبه که این حس رو داری. حس مفید بودنت مستدام! انشاالله قسمت ما هم بشه!

پرنیان حامی

سلام ؛ ادبیاتی هستین ؟ پس هم رشته ایم [پلک] به سلامتی موفق باشین [گل]

نیره

حس رضایت از زندگی خیلی حس خوبیه امیدوارم همیشه مفید و شاد باشی...

ستوده

به امید مفید بودن تمامی انسانهای روی زمین! درود.

بی آزار

در دل سکوتی مرگ زا پیوسته آزارد مرا در کام لال من هنوز یک دل فرا خواند تو را آشفتگی های من از دوریست ای نامهربان غم های دور از عاشقی پیوسته آزارد مرا ای نوبهار نازنین بازآ و بر قلبم نشین از دوری عشق این دلم پیوسطه آزارد مرا ... سلام شاد باشید لطفا اگه میشه راهنماییم کنید ایرادات چند خط بالا رو بهم بگید سپاس بیکران

ستاره

مطمئن باش دوستان واقعی تو از همین موفقیت خوشحال خواهند بود نه از اینکه به وب سر نزدی یا یادی از اون دوستان نکردی... بنابراین اصلا نگو دوست خوبی نبودی که بودن یا نبودنت توی این فضای مجازی، به پای این موفقیت‌هات در می‌شه و همه دوستات خوشحالند از خوشحالی این روزها و این حس مفید بودنت... من که هیچ وقت نا امید نمی‌شدم و هر وقت میومدم برای دوستام نظر بزارم با امید اینکه به روز کرده باشی، اینجا رو باز می‌کردم... گرچه معمولا دست خالی بر می‌گشتم... [ناراحت] و اینکه خوشحالم که این همه به فکر خانوادتی الی... این موهبتیه که خدا بهت داده، اینکه بی‌خیال آدم‌های دور و برت نیستی و برات مهمند.. تو خیلی دختر خوبی هستی الی... واقعا با اینکه ندیدمت اما لابه‌لای تمام حرفات این رو می‌شه حس کرد... اون قدر خوب هستی که گاهی با خودم می‌گم کاش یه خواهر مثل تو داشتم... یه آشنای نزدیک که می‌تونستم از بودن در کنارش غرق لذت شم... خدا رو شکر که روزهای زندگیت پر از کار و سلامتیه که بتونی کارهای مختلف انجام بدی...

سهیل

خوشحال شدم خوشحالی به ما هم یک سرکی بزن برنامه تاتر و سینما هم که جور نشد سربازها رو نباید زیاد اذیت کرد!!!

شازده کوچولو

دلنوشته هاتو زیبا مینویسی[گل]تا به تبادل لینک برسیم[لبخند].