زن باید هنر داشته باشه!

از قدیم الایام میگفتن زن باید هنر داشته باشه! باید کدبانو باشه! باید از هر انگشتش یه هنر بریزه... نسل من اغلبشون با وجود اینکه در دامان چنین زنانی رشد کردند ولی خب خیلی اهل این نوع هنرها نیستند به جز اندکیشون...بعد نسل بعدتر ما که هیییچ...الان دخترهای کلاس من اغلبشون و قطعا نه همشون باز هم باید بگم متاسفانه متاسفانه از نسلی شدن که نه تنها خیلی هنرهای زیادی ندارند بلکه هرچه لوس تر و ننرتر و کشدار حرف بزن تر و شلی تر با عرض معذرت به چشم می بینم طرفدارشون بیشتره!  

نسل مامان من آدمهایی بودن که بچه هاشون توی جنگ دنیا اومدن و بزرگ شدن با کمترین امکانات ممکن! بعد اینا یکی از وظایفشون رسیدگی به بچه ها بوده تقریبا به طور دست تنها... خبری هم از ماهواره و سی دی و کامپیوتر و این چیزا نبوده... ما بعد از اینکه حرومی بزرگی به نام ویدئو آمد گه گاهی وی اچ اس کارتونی مثل سیندرلا و سفیدبرفی از مامان بابامون کادو میگرفتیم و بعدترها یه آتاری هم جایزه گرفتیم که خب دنیامون ساخته میشد با همینا... ولی خب این وسط اگه مامانها یه نمه هنرمندتر بودن کارهای دیگه ای هم میکردن...البته با عرض معذرت خدمت برخی در این ایام بعضی از مامانها هم به شکل بی وقفه ای خارج از نرم دو یا سه بچه مشغول رشد و زاییدن بچه در اندازه های وسیعی بودن که دیگه از پس کارهای فوق برنامه قطعا بر نمی اومدن... 

به قول بابام تعریف میکنه با خنده که یکی از اقوام به علت همین تعدد بچه، یکسال مانده به انقلاب، فرزند آخرش رو به این شکل زایمان کرده: صبح پاشده با اتوبوس رفته بیمارستان بچه رو زاییده و زده زیر بغلش آورده و شب که شوهرش اومده دیده این داره یه بچه نوزاد رو شیر میده!!! البته باقی فامیل هم این روایت را تایید کردن! 

داشتم درباره فعالیتهای فوق برنامه مامانها میگفتم...مامان من هم یکی از کسانی بود که به چه علت نمیدانم ولی عاشق فعالیتهای فوق برنامه بود برای ما! از یه طرف میگفت دستتون رو نگیرید بالا بگید ما روزنامه دیواری درست میکنیم از اون طرف خودش میرفت برامون  وسایل میخرید میشست با ساده ترین چیزها برامون بهترینها رو درست میکرد... وقتی کوچکترین بودیم و قرار بود زیر برگه مون چیزی بزنه و ما میگفتیم کاشکی یه مهر قشنگ داشتیم روی نیمه های سیب زمینی با دقت خاصی شکل طراحی میکرد بعد اونو با خودکار رنگ میکردیم میزدیم پای ورقه مون... تا بعدترها که یادمه یه بار برام یه مهر جولز و جولی پلاستیکی خرید که میزدیم توی جوهر و تلپ میزدیم پای ورقه...

یکی از کارهای دیگه مامانم این بود که با تکه های ورق برای ما چیزهایی درست میکرد که نه مثل بچه های امروز به ثانیه ای که یکی دو روزی باهاشون خوش بودیم...از فرفره و قایق و بادباک گرفته تا قورباغه و پرنده و جک و جونور... حس میکنم این کارها رو خودش هم دوست میداشت که انجام میداد... حس میکنم زندگیش رو با وجود سادگیش دوست داشت... شوهرش رو دوست داشت... برای رنگی تر شدن زندگیش هر کاری میکرد... و شب واقعا به گفته خودشون سر راحت میذاشتن روی بالش...

خب این ابرهای بالا سر رو بزنید بره...

مانی ما که همه دیگه میشناسیدش کلا با سرگرمی های بسیار گرانی هم که براش خریده میشه گاهی اوقات بیش از پنج دقیقه راضی نمیشه و باید بگرده دنبال یه چیز دیگه... به شدت تنوع گراست... و به شدت خوب نگاه میکنه... ولی یه چیزی درش هست که میشه باهاش دو سه روزی حتی سرگرمش کرد اونم هنر کاردستیه! با ساده ترین و بی اهمیت ترین چیزهایی که دم دستشه چیزهایی درست میکنه که به مخیله من یکی نمیرسه! با در نوشابه! بطری خالی! قوطی های کوچیک شانسی! کاغذ رنگی! این کارش عالیه... بعد جالب اینکه نه الگویی برای کاراش داره نه کسی کمکش میکنه خودش میره توی اتاقش و ممکنه ساعتها و ساعتها طول بکشه تا با چیزی که میخواد بیاد بیرون از اتاق... به نظرم برای یه بچه دوم دبستان این کار عالیه... هفته پیش بهش گفتم این شیرت رو به من میدی؟ گفت: آره بردار...منم همینجوری بهش گفتم: چند میفروشیش به من! اولش تعجب کرد و بعد گفت: صد تومن...گفتم: نه صد تومن که خیلی کمه هزار تومن به من بفروشش...گفت: نه! پس دو هزار تومنخنده گفتم: نه دیگه همون هزار تومن...گفت: باشه...بیا مال تو... 

عصری نشسته بود پیش من و غصه میخورد که خب حالا چی کار کنیم...دوری داشتم میزدم توی اینترنت که یه مرتبه یه اریگامی ساده از کله یه سگ دیدم...یاد دورانی افتادم که مامان از این چیزا برامون درست میکرد...سریع یه کاغذ مربع برداشتم و براش سگ رو درست کردم...تقریبا میشه بگم از اون دوتا تای کاغذ که منجر به ساخته شدن یک سگ شده بود داشت ذوق مرگ میشد...این داستان اون روز تا شب ادامه داشت که نتیجه اش شد حدود دوازده تا فکر کنم اریگامی از حیوانات...

بعدش به هم قول دادیم که این هفته برای من پرنده مورد علاقه انگری بردز من رو درست کنه منم در ازاش براش چند تا اریگامی درست کنم...میدونم که اون زیر قولش میزنه قطعا نیشخند ولی من نشستم از دوازده شب تا حدود دو دوباره اریگامی درست کردم...یاد مامان افتادم...ظرافت و دقتی که به خرج میداد تا ما بهترین چیزها رو برای سرگرمیمون داشته باشیم...تا لذتش رو ببریم...تا لذتش رو ببره... منم سعی کردم بهترین چیزی رو که میدونم فردا مانی رو چندین ساعتی خوشحال میکنه درست کنم... خودمم لذتشون رو بردم... به یک تکه کاغذ مربع کوچک جون دادن حال و احوالیست... 

خلاصه اینکه بازی کامپیوتر و موبایل و پی اس پی و پلی استشن و از این دست چیزا نه تنها به نظرم بد نیست که خیلی هم خوبه و به اندازه اش واقعا ذهن رو باز میکنه...دقت کنید بچه هایی که از این چیزا بازی میکنن به مراتب باهوشتر از اونهایی هستن که مثلا تا سن پانزده شانزده سالگی دستشون به کامپیوتر نخورده ولی خب مادرهای امروزی هم خوب چیزایی پیدا کردن برای راحت کردن خودشون... گاهی بد نیست گریزی بزنیم به سرگرمی هایی که خودمون باهاش سرگرم میشدیم... کافیه با عشق براشون توضیح بدیم و با عشق دستهامون رو ببریم حتی سمت یه تیکه کاغذ بیخودی...اتفاق بدی نمی افته...اینا چیزهاییست که امشب طبق قولمون براش درست کردم:

 

   

           

          

     

/ 11 نظر / 64 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیره

افرین چه فکر خوبی کردی برای پرورش خلاقیت من شخصا با بازی های کامپیوتری خیلی موافق نیستم. به نظرم کاردستی یا بازی هایی که چند تا بچه با هم انجام میدن خیلی بهتره. هم خلاقیت داره هم تحرک و هم در فضای واقعی اتفاق می افته فضای بازی های کامپیوتری خیلی انتزاعیه و بچه همون رو به عنوان فضای ذهنیش می پذیره.

نگاه

به به عجب دختر هنرمندی- من اون قدیم ندیما درست می کردم ولی الان کاملا بی هنر شدم! خیلی خوشم اومد الی

سپیده

[قهقهه] چقد این جمله ی دستتون و نگیرین بالا واسه کاغذ دیواری آشنا بود چه خاله یهنرمند و مهربونی ،من کلا فکر نکنم هیچ وقت خاله ی خوبی بشم ،هنر ندارم اصن. این دخترا رو دیدی همیچین لوس و کش دار حرف می زنن وووی چقدم حساسن به کسی نگو ولی وقتی اینا رو می ببنم احساس می کنم من دختر نیستم گودزیلام

اتابک

الی خیلی نوستالژی داشت .. هی وای دلم گرفت .. بابام دو تا قوطی کبریت می گرفت با یه نخ به هم وصل می کرد میشد بیسیم واسم کلی حال می کردم .. هی وای کامیون پلاستیکی هام که عاشقشون بودم با طناب همه جا کشون کشون می بردم .. سه چرخه ام رو بگو چرخ جلوشو میکردم تو کاسه آب میگفتم تب کرده!! اینقد باهاش بالا پایین کردم که آخرش چرخ عقبش شکست ... دلم بچگی هامو میخواد!!!!!!!!!!!![گریه]

س.رشیدی

ووووووووووی چه همه! چه خوشگلن اینا! الی!!! [قلب][قلب][قلب] دوست داشتمشون. اون بستنی رو درست نکردی؟؟ من گفتم اگه هست بدیش به من! از دیشب عاشقش شدم! [زبان] این یارو اسکلته هم خیلی باحاله! منو یاد اون آیکون یاهو انداخت! [خنده] مامانای اون مدلی بودن که دخترهایی شبیه به تو تربیت کردن دیگه عزیزم. وگرنه فک کن! مامانای امروزی برا دختراشون چه می خوان بکنن؟؟! [افسوس] خدا مامانت رو حفظ کنه و تو و همه خانواده تون رو. رنگی باشید.[قلب]

مهسا

من یادمه بچه بودم ی برنامه تلویزیونی بود کار دستی یاد میداد.هی مامانم میگفت بشین پا اینا من قبول نمیکردم [نیشخند] من جز اون بچه هایی بودم که همیـــــــــــشه از روزنامه دیواری فرار میکردم(چه شاهکاری بودم؟[نیشخند]) ولی اوریگامی بلدم چندتایی تو ی مسابقه قصه نویسی شرکت کردم بهم کتابشو هدیه دادن ی بارم تو مدرسه باهاش نمایشگاه درست کردم و پول به جیب زدم[نیشخند]

آفرین

عزیزم یه سری به سایت کودکان بزن. کاردستی های جالبی داره[قلب]

س.رشیدی

[تعجب][تعجب][تعجب][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه] الی!!!!!! چرا از دست من عصبانی ای؟؟؟؟ [گریه][تعجب][گریه][تعجب]

پنجره چوبی

من هیچ وقت استعداد کار هنری و خوشنویسی و بته جقه کشیدن و غیره نداشتم. همیشه تو زنگ نقاشی به ورقه بچه ها نگاه میکردم و اگر کسی نقاشی خوبی کشیده بود همه وجودم غرق در حسادت میشد.[ناراحت] یه اصطلاحی خانواده پدری من دارند تحت عنوان " زِنییتی" "zaniyyyyati" بعد هروقت میخواستن مادر بیچاره من رو اذیت کنن هی میگفتن فلانی چه زنییییتی داره.... مثلا کسی که با پاکت ساندیس ساک دستی درست میکنه درجه زنییییتی بسیار بالایی داره [نیشخند]

پنجره چوبی

خوش بحال مانی که همچین خاله دل به فکر و هنرمند و دست ودل بازی داره [نیشخند] آموزش ساختن یه ماشین یا هئاپیمای سه بعدی رو تو سایت نزاشته بودن؟؟؟