تفکرات یک آدم معمولی

این روزها به چند چیز خیلی زیاد فکر میکنم...خیلی خیلی....

1: ارزش کلمه یعنی اینکه بدونیم وقتی یک کلمه رو در کنار کلمه دیگه قرار میدیم و همینطور میریم جلو یه کل رو میسازه که اون کل قراره یه معنا یا پیامی رو منتقل کنه به یک نفر دیگه که احتمالا از یه نوع خاصی از شعور برخورداره... حالا ما میتونیم بین کلماتمون یه حذفهایی صورت بدیم یا یه چیزهایی اضافه کنیم که اون معنا یا پیام به شکل دیگه منتقل بشه یعنی یه حذف یا یه کم و زیاد میتونه به عنوان نمونه یه دروغ کله گنده بسازه! مخاطب رو دچار بدفهمی کنه! یه نوشته میتونه تو رو بزرگ کنه یا تو رو کوچیک کنه! در مقدمه یکی از مقالات چهارمقاله نظامی عروضی یه جمله های خوبی هست که دقیقا معنیش میشه همین حرف که گفتم و من همیشه توی همه ترمها درسشم دادم و بچه ها حسابی شاکی شدند که سخته! و من گفتم مهمه! و در آخر هم پیش خودمون باشه هیچ وقت از اون بخش بهشون سوال ندادم!! (دقت کنید که هنوز بچه های این ترمم امتحان ندادن!!!) حالا من این بخش رو مینویسم همینجا:

«شاعری صناعتی است که شاعر بدان صناعت اتساق مقدمات موهمه کند و التیام قیاسات منتجه، بر آن وجه که معنی خرد را بزرگ گرداند و معنی بزرگ را خرد و نیکو را در خلعت زشت بازنماید و زشت را در صورت نیکو جلو کند و به ابهام قوتهای غضبانی و شهوانی را برانگیزد تا بدان ایهام طباع را انقباضی و انبساطی بود و امور عظام را در نظام عالم سبب شود»

مشخصه دیگه چی گفت دیگه...حالا این شاعری که نوشته البته قابل تعمیم به نویسندگی و حتی گویش یه ماجرا هم هست... یعنی دروغ و یا نگفتن بعضی از بخشها یا سایر چیزهایی که روش اسمهای متفاوت میذارن در واقع از همینجا ناشی میشه... یه نوعی از خودبزرگ بینی در وجود اکثر کسانی که شعر میگن یا مینویسن هست... یه نوع خودبزرگ کردن خود حتی جلوی دیگران... گاهی دیدم که بعضی از این افراد به زور و ضرب همین نوع گفتار خودشون رو بالا و پایین میکشن... بعد از مدتی که رواج صنعت وبلاگ نویسی و نویسندگی همگانی به وجود آمد دیدم این نوع از اتفاقات بین خیلی ها(نه همه!!!) اتفاق افتاد...یعنی یه حادثه رو میشه طوری تعریف کرد و کلماتش رو کنار هم چید که خواننده این متنها از تو یه موجود خاص بسازن که در واقع نیستی... یکی از مباحث مورد علاقه ام که این روزها سکوت کردم و دارم روش زوم میکنم همینه... چیزی که همیشه به کار میبرم«ارزش همآغوشی کلمات با یکدیگر» ... این وسط همیشه آدمهای صادقی که در نوع کلمات و چینش اونها با هم به صورت فی البداهه و بدون فکر قبلی و تاثیر خاصش روی مخاطب عمل میکنند قضاوت میشن به نابخردی، رک بودن، بی خاصیتی، بیسوادی، بی دانشی و سایر چیزها در صورتی که تجربه به من ثابت کرده اونها با تمام مشکلاتی که دارند آدمهای صادقی هستند... پس باید این وسط به قدرت تشخیص واقعی رسید...کسی هم که این قدرت را ندارد که کلا خوش به حالش!!!

2: مردمی هستند در خیابان بدون اینکه فکر کنند پشتشان کسانی راه میروند یک مرتبه استپ میکنن!!! و تو پشتشان میخوری یا قدرت تعادلت را از دست میدهی! ....مردمی هستند که وقتی از مترو پیاده میشوند جوری سد معبر میکنند که نفراتی که با سرعت میخواهند به قطار برسند را پشت درهای بسته قطار نگه دارند و به طرف میگن : مگه هولی! در صورتی که خودشان در پیاده شدن تمام قدرت ممکن را نشان داده اند... مردمی هستند که فکر میکنند در تاکسی باید باز بشینن گور پدر دو آدم دیگری که بدون نسبت خاصی با هم مجبور شدن تمام مسیر رو تو آغوش هم بشینن!!!... مسئله اصلی هم در همان فکر نکردن به دیگران و خودبینی محض است...

3: انسان...نسیان... انسان همواره از نیروی نسیان یا فراموشی برخوردار بوده که اینطور بی غم و غصه زندگی میکند... یک زن در حین زایمان طبیعی بدترین و دردناک ترین لحظات ممکن را طی میکند دردی که هیچ کسی مشابهش را به غیر از خود آنها تجربه نکرده است... درست که دردش نتیجه بخش است در بیشتر موارد ولی خب به هرحال درد است دیگر! آدمی هم که جاندوست!!! زنها اغلب بعد از تجربه این درد یک جمله را میگویند: «غلط کنم دیگه بچه بیارم»... ولی خب این همه جمعیت که درصد اعظمشون به خصوص در هم نسلان من به این روش زاییده شدن از همین مادرها به دنیا آمدن...برخی از مادران تجربه شش هفت تا را هم دارند!!! این بدترین درد در اثر همان نسیان است که میرود و در قلب آن زنها نمی ماند... حالا این را قیاس کنید با هزار و یک درد کوچک و بزرگ دیگری که به راحتی با گذر رمزی به نام «زمان» آن را فراموش کردید و دوباره... 

این روزها سکوت میکنم...کار میکنم... زندگی میکنم... شکر میکنم... گله میکنم... خودم را به در و دیوار میزنم...تنها راه میروم...زیاد راه میروم... هوا آلوده است و من بی ماسک راه میروم...سوار تاکسی میشوم... گل میخرم... خانه مان را پر از نرگس میکنم... فیلم می بینم...تئاتر می بینم... بو میکشم... نفس میکشم... به دوستهای فراموش کرده و شده ام فکر میکنم... به آینده فکر میکنم... به اینکه قرار است چه شوم فکر میکنم...گریه میکنم... بغض میکنم...چای میخورم... برای کلکسیون پاک کنهای مانی پاک کن میخرم... برای رئیسم درددل میکنم... برایش گریه میکنم...او به من امید میدهد...یادم می آورد که باطن زندگی ام حتی از ظاهر زندگی دیگران بهتر است ... پر از انگیزه ام میکند ...راهم می اندازد... و من باز راه میروم فکر میکنم... من قوی نیستم... من ادای قوی بودن مضحک هم در نمی آورم... از ادای قوی بودن در آوردن بدم می آید...خودگول زنیست...من یک آدم معمولی هستم با مشکلات ریز و درشت یک آدم معمولی و شاید کمی بیشتر که بیش از هرچیز فکر میکنم...فکر میکنم... فکر میکنم... کاش از اول زندگیم طوری فکر میکردم که اصولا فکر نمیکردم... 

/ 8 نظر / 7 بازدید
اتابک

انجام هرکاری با درایت خوب یه چیز مسلمه که خوبه و نتیجه بخش عموما .. خوب یه جاهایی هم زندگی مهلت نمیده و بهش میگن تقدیر که معمولا هم تمامی بدی ها و نکبت های زندگی رو میندازیم گردن این بخش .. یه جاهایی هم هست که فرصت داریم اما کم که اونجور جاها یا باید انقدر طعم زندگی رو چشیده باشی تا بدونی که تو اون برهه چکاری باید بکنی یا که دل بدریا بزنی و ثمره کار هم خدا داند اونوقت.. منم که همیشه جزو همین دسته قرار گرفتم که دل بدریا زدم و شاید بیشتر مواقع هم کارام نسنجیده ...

س.رشیدی

[قلب][قلب] قربون تفکرات معمولی رفیق خودم که خییییییییییلی دلم براش تنگه[ماچ][بغل]

...

"..من یک آدم معمولی هستم با مشکلات ریز و درشت" "بیش از هرچیز فکر میکنم...فکر میکنم... فکر میکنم... " +معمولی بودن شجاعت می خواهد http://asalbanoday.blogfa.com/post-82.aspx +برام هیچ حسی شبیه تو نیست http://asalbanoday.blogfa.com/post-67.aspx

مهسا

برای شما آدم معمولی یک لبخند داریم[لبخند] الی جان ما که بیشتر از همیشه شمای باطن خوب را دوست داریم + مسئله دقیقا همان فکر نکردن به دیگران است که باعث آلودگی هوا و نرسیدن خیلی هابه اتوبوسی که بین صندلی هاش خالیه و ..... این واقعا من رو آزار میده

نگاه

همین آدم ها- آدم هایی که زندگیمون رو به لجن کشیدن- فعلا یکی از درد های من دردیه که تو بند 3 بهش اشاره شد- درد من و صد البته ما همین مادران ابله ی هستن(شرمنده الی جان ولی نمی تونم مودب باش به خاطر همین مادران ابلهی که با فراموشی گند زدن به زندگی نسل من) که گاهی فکر می کنم فاقد چیزی به نام مغز بودن-من الان عصبانی ام و این حق رو به خودم می دم که به این مادران عزیز توهین؟! کنم. من یه آدم معمولی ام که از دیدن هموطنام اشک تو چشمام حلقه میزنه.اشک چی باید اسمش رو گذاشت؟ تنفر؟ تاثر؟حس بدبختی برای خودم؟ نمی دونم.الی تو بگو

محمد

با نام او کز او همه هستی فراهم از او تلاش و جنبش ذرات عالم سلام عزیز ارجمند الی تفکراتتون چندان هم مال یه آدم معمولی نیست!خیلی خاصین بسیار از قلم فارسایی و شیوه انتخابتون در حضور در فضای مجازی خوشم اومد. بی تعارف اگه افتخار بدید مایلم دعوتتون کنم به دیدن وبم و یک مسمّط متفاوت! مستدام باشید.

س.رشیدی

[خداحافظ][خداحافظ]

نیره

کلمات خاصیت های دیگری هم دارند...می توانند انسانی را شاد یا دلشکسته کنند...