ریکاوری

سلام به اینجا

گاهی فکر میکنم یعنی فقط من هستم که نیاز به وقفه دارم یا همه آدمها نیاز به این وقفه ها دارند؟ مثلا گاهی دوست دارم یک ماه جواب تلفن ندهم!‌ نه به کس خاصی ها! نه! اصلا آدمش مهم نیست! مهم این است که من یک ماه میروم در دنیایی برای بازسازی خودم... همان ریکاوری... نهایت ارتباطم می ماند با اعضای خانه که آن هم ناگزیرم... البته آن هم ارتباط درست و درمانی نیست! راستش دلم میخواهد این ریکاوری کوتاه مدت باشد و سریع کنده شوم به دنیای واقعی! ولی باید در گوشی خدمتتان عرض کنم که حس میکنم دنیای واقعی من همین در حال خود بودن است و آن بخش دیگرش الکی است!

حالا شاید جالب باشد اگر بگویم در این مدت چه ها میکنم و چه ها نمیکنم که هر کدام بازخوردهای جالب توجه خودش را دارد. شاید بهتر باشد فهرستی از آنچه انجام میدهم یا نمیدهم را همین جا ثبت کنم.

به عنوان مثال

- در این مدت به شدت بسیار زیادی فیلم می بینم(فیلمهای جدید- قدیمی- تکراری- انیمیشن- عاشقانه - همه جوره).

- در این مدت به شدت از خواندن لذت میبرم.

- در این مدت تنها شبکه اجتماعی ای که میخوانم فیض بوک است... نه که خوب است یا ویژه است نه! همینطوری! روزی چند بار میروم و پستهای آدمهایی که دوستشان دارم را میخوانم... بعضی از نوشته ها بالا و پایینم میکند و حالم را خوش میکند... یک روز باید آدمهای موفق این شبکه را هم معرفی کرد... آنهایی که مینویسند تا تو دوستشان داشته باشی... بعد نهایت فعالیت خودم در این شبکه این است که اگر نوشته ای را بخوانم و طاقت نیاورم از خوبی بیش از حد فقط لایکش میکنم! یعنی شیر هم نمیکنم! کلا این شیر کردن به نظرم از چند جهت نامفهوم است! اگر خیلی خبر مهمی باشد که اقدس خانم هم شیرش کرده و اصولا شیر کردن یا نکردن من توفیری نمیکند! اگر خبر نباشد یک عکس مسخره باشد که صد روز پیش همه در وایبرشان جا به جایش کرده اند و دست به دست شده و نهایتا شیر کردنش نشان میدهد چقدر من از دنیا عقبم! اگر هم مربوط به یک آدم مؤلف باشد که خود آن آدم هزار و پانصدتا فن دارد و نیازی به این حرکات من نیست که بخواهم نوشته نابش را دست کسی برسانم! اگر خبر بدی باشد عمراً شیرش نمیکنم! از حس کلاغ خبررسان خبر شوم رسان بدم می آید... یکی دو بار خبرهای خوب را شیر کردم فقط به این نیت که شادم همین!... جالب است که به خاطر همین عملکرد کلی از دوستان بوکی به خصوص مثلا دوستان دبیرستانی یا خیلی ها دیگر حس میکنند من نیستم! من دوستشان ندارم! من فعال نیستم! من اصلا نمیخواهمشان! نمیدانم حالا هرچی من را آنفرند میکنند این را از آن عدد گوشه ای که نوشته تعداد دوستان میفهمم! ولی واقعا این یکی برایم اصلا مهم نیست! هرچه این عدد کمتر باشد راحت تری! جالب آنکه بسیاری از اقوام تقریبا نزدیک حتی بین دوستانم نیستند! در صورتی که مثلا با خواهرم رابطه تنگاتنگی دارند! برای فکرهایی که آنها هم نسبت به من دارند خیلی داستانها بافتم که در نوع خودش جالب است. البته جالب تر اینکه در این دایره چندین و چند نفر از شاگردان هم هستند و خیلی هم خوب و بی مسئله و فرهیخته(ذکر چند نکته لازم: اصلا به نظرم شیر کردن عملکرد دیگران کار بدی نیست! اینها دلایل من است و حس من توصیه به کسی نیست! در ضمن به عنوان یک معلم ادبیات میدانم که معادل شیر را گذاشته اند همخوان کردن و معادل فن هم طرفدار است. برای استفاده کردن یا نکردن از این واژه ها هم دلایل خودم را دارم. ولی از آنجایی که اصلا من و فکرم به نظرم نباید و لزومی ندارد برای کسی مهم باشد توضیح نمیدهم)

- در این مدت از سایر شبکه های اجتماعی فاصله معناداری میگیرم چون به نظرم تفریح هستند و من حس میکنم نیازی به تفریح ندارم. مثلا اینستاگرام! نه اینکه بد باشد! نه! به شدت خوب است و عکسباز هم که باشی میتوانی حال کنی! ولی من عکسباز نیستم عکاس هم نیستم! دیدنی های چشمم را به دیدنی های لنز دوربین ترجیح میدهم. این را وقتی فهمیدم که یک جایی حوالی آستارا سعی داشتم از یک تپه بسیار زیبا عکس بگیرم! تا روز قبلش روز به روز سعی میکردم حرفه ای تر عکس بگیرم اما آن روز هر چه تلاش کردم و هرچه عکس گرفتم هیچ کدام از عکسها آن تپه را آنطور که می دیدم نشان نمی داد... شاید بیشتر از بیست عکس هم گرفتم ولی وقتی به دوربین نگاه میکردم خیلی فاصله داشت با چیزی که می دیدم! این بود که ادعای عکس گرفتن را هم بوسیدم گذاشتم کنار هرچند خیلی خیلی جذاب است برای کسی که درگیر آن باشد. از آن به بعد چشمهایم را بازتر کردم و دقیق تر دیدم... فقط همین!

- امان از این وایبر! آن هم دقیقا در همین وانفسای ریکاوری! دنگ دنگ...دنگ دنگ... گاهی به قصد وایبر را خاموش میکنم... یک مدت خوشحال خوشحال روی لپ تاپ هم نصبش کرده بودم ولی آن را هم پاک کردم رفت پی کارش! ولی روی موبایل نگهش داشتم! چون گاهی بعضی از نوشته ها و حرفها دنیا را عوض میکند... اصلا بعضی حرفها خودش ریکاوری است! مثلا تصور کنید خوابیدید روی تخت و چشمهایتان باز است و زل زده اید به سقف! یک مرتبه دنگ دنگ...بر میدارید یک شعر آمده که میتواند دنیایتان را در آن لحظه عوض کند! خب پس این خوب است! نمیشود وایبر را به کلی ردش کرد! ولی باید بگویم همه گروه هایی که به زور عضوم کردنش را بی صدا کردم که نشنومشان و نخوانمشان و نبینمشان! به جز یکی دو نفری که در لیستم هستند با باقی صحبت خاصی هم ندارم!

- یکی از کارهایی که میکنم فوتبال نگاه کردن است! به قدری خوب است و استثنایی و شگفت آور که حد ندارد! در این یکی دو ماه هیچ بازی رئال یا بارسلونا را از دست ندادم! بازی ها جادویت میکند! حرکت پاها! سرعت! همت! یک چیزی به نام ولع بردن! حرکت چشمهایت موقع دیدن فوتبال! البته خب موقعیت اتاقم هم خوب است! اینکه تختت درست روبروی یک ال سی دی باشد خوب است...یعنی لازم نیست بنشینی روی مبل و فوتبال شبانه نگاه کنی میتوانی بخوابی و نگاه کنی... خیلی جادو میکند آدم را این فوتبال...

- یکی از بهترین راه های ریکاوری سینمای هنر و تجربه است... عالی است... حوصله ندارم توضیح بدهم که چقدر فیلمهای خوب دارد که میشود رفت تنهایی مشغولشان شد و از دنیا کند...

- از کارهایی که نمیکنم مهمانی رفتن است! مهمانی دادن هم خیلی سخت است!

- از کارهایی که مجبورم بکنم! مجبورم! کار کردن است! خیلی سخت است! اینکه کار کنی! اصولا من کارمند خوبی نیستم خودم میدانم و کار کردن برایم سخت است! دوست دارم کاری را عاشقانه دوست داشته باشم! خدا رو شکر که کارهایم را دوست دارم ولی گاهی رگه های عاشقانه اش که کمرنگ شود انگار من را با یک قفل بستند به صندلی کار کردن! اعتراف میکنم هفته آخر این ترم من از دست شاگردانم عصبی بودم! از اینکه کارهایی که واگذار شده بود تا انجامش دهند را نادیده گرفته بودند برخی! و نصفه و نیمه انجامش داده بودند! از کار نصفه و نیمه بیشتر ناراحت میشوم تا کار اصلا شروع نشده! میگویم باید تا تهش رفت! یا مثلا این کانون فرهنگی فلان! نمیشود بهشان گفت که ریکاوری یعنی چه! آنها کارشان را میخواهند سر زمانش! بدون این ور و آن ور شدن وقت! انجام میدهم خوب هم انجام میدهم ها! ولی خب رگه عاشقانه اش کمرنگ است در این ایام و ... بماند آن یکی کار اصلی ترم که چون اصولا با عشق گره خورده من را اذیت نمیکند... یعنی وقتی غمگینم به حدی که دلم میخواهد گریه کنم! و گاهی اصلا وقتی دارم گریه میکنم تندتر انجامش میدهم! البته واقعیت این است که از دلایل اصلی کار کردنم این است که برخی از نیازها و خوشحالی هایم نیاز به پول دارد و اگر چند ماه کار نکنم احتمالاً پس اندازی نخواهم داشت و برخی از این خوشحالی ها را باید جمع و جور کنم بنابراین کار میکنم تا به قول مانی کارتهایم همیشه قابلیت استخراج پول داشته باشد!

- از کارهایی که میکنم فکر کردن به چه داستانی نوشتن است! و از کارهای بدی که میکنم این است که خوب نمی نویسم! نه که ننویسم خوب نمی نویسم! انقدر به چه نوشتن فکر میکنم که گاهی یادم میرود چطور بنویسم! 

- از کارهایی که میکنم موسیقی گوش دادن است و بعد پاک کردن بعضی از آهنگها که فکر میکنم زمانشان تمام شده! بی رحم می افتم به جان آهنگهایم! برخی از آهنگها یعنی چه که باشند؟! ولی بعضی باید باشند حتی اگر صد سال از عمرشان گذشته باشد! 

- مورد قبلی را که گفتم یادم است از کارهایی که میکنم این است که وسواسی تر میشوم! من اصولاً اندکی وسواسی هستم! اندکی! البته در برخی موارد! نه از آن حالتهایی که تصور کنید دستکش سفید دستم میکنم و می سابم ها! یا از آنهایی که وایتکس از دستشان نمی افتد نه! از یک جنبه های دیگر وسواسی میشوم! مثلا اگر روی تخته وایتبرد اتاق چیزی نوشته باشم برای انجامش تا انجامش ندهم و پاکش نکنم خوابم نمی برد... مثلا تا زمانی که کتابخانه اتاق مرتب نباشد نمیتوانم کار دیگری انجام دهم! مثلا اگر یک خودکار را گم کنم تا زمانی که خودکار پیدا نشود ول کن ماجرای گشتن نمیشوم! یا از این دست وسواسهای عجیب و غریب! در دستشویی ام هم(دستشویی من شخصی است:)!!! و کسی دیگری از آن استفاده نمیکند) هیچ وقت نباید بوی صابون، مایع دستشویی، خمیردندان، مواد شوینده بیاید! باید بوی عطری که دوست دارم بیاید! همینطوری بی وقت هم شده باشد در دستشویی ام را باز میکنم تا مطمئن شوم بوی عطر می آید یا نه!:))) اگر نیاید عطر را میزنم! این عطر هم چیز عجیبی نیست ها! یک مدل خاص از خوشبوکننده هواست که با عطر برندهای معروف دنیا ساخته میشود و جز آن کوچه مروی لعنتی عزیز جایی نداردش!

- خیابان گردی!!! عالی است! در این ایام ریکاروی هیچ چیز مثل خیابان گردی نیست! حالا چه پیاده چه در حال رانندگی! البته با موسیقی یا شنیدن آن چیزی که دوست داری! البته پیاده اش بهتر است چون در حال رانندگی ممکن است یک نفر بیاید بکوبد به ماشین و تو مجبور شوی پیاده شوی و با اینکه مقصر نبودی سکوت کنی و او دروغ بگوید و تو نگاهش کنی و فقط نگاهش کنی! و بدتر اینکه زن باشد! و تو مدام بگویی خب حالا چی بگم! و وقتی او از اینکه جبران میکند و این حرفها میگوید تو به این فکر کنی لعنت به روح من که حالا حس میکند رانندگی هم برایش امنیت ندارد و باید یکی از تفریحاتش را در این ایام ریکاوری بگذارد کنار چون دیگر طاقت شنیدن حرفهایی شبیه به اینکه این زن میگوید ندارد!!!!

-از کارهای احمقانه ای که میکنم که نتایج چندان خوبی هم ندارد به شدت به برخی مسائل حساس میشوم! مثلا اینکه چرا مردم رعایت حقوق شهروندی را نمیکنند! اصلا چرا ما این حقوق را نداریم! مثلا چند نمونه که روحم را زخمی میکند ذکر میکنم! چهارراه ولیعصرم زیر زمین! میخواهم از آن پله برقی های احمقانه اش بالا بیایم! دختر و پسری جلوی من هستند من در صف گوشه دیوار ایستاده ام و کم کم جلو میروم! عده ای با حالت ....واری تندی میروند از آن طرف سر صف می ایستادند انگار که مثلا ما خیلی احمق بودیم که در صف ایستاده ایم و آنها راه را بلدند... خلاصه کارشان باعث میشود موقع بالا رفتن از پله برقی بیافتم درست پشت کله دختر و پسر که همدیگر را در آغوش گرفتند! آن هم روی پله برقی! به خدا اگر عشق، عشق باشد با دو ثانیه ول کردن کفترهای عاشق روی پله برقی عشقشان لکه دار نمیشود! فقط میتوانند آن دو کفتر مذکور توجه کنند که باقی آنهایی که روی پله برقی هستند به قول شهاب جدایی نادر «توله سگ» نیستند! آنها هم بچه آدمند! مثلا اگر برایت مهم است که دوست دخترت تنه اش نخورد به یک مرد غریبه آن دختری هم که پشت تو ایستاده شاید دوست ندارد تنه اش بخورد به مرد غریبه!!! پس میشود دو ثانیه ول کرد این ماجرای عاشقانه را! تا اینطور همه روی هم آوار نشوند! بعد از آوار آنطرف می آیی پشت یک نفر دیگر که دارد میرود و با تلفن حرف میزند قرار میگیری و تو هم داری پشت سرش میروِی! از این آدمهایی که نمیتواند چند کار را با هم انجام دهد! یعنی مثلا اگر میشنود نمیتواند حرف بزند! اگر حرف بزند نمیتواند راه برود! اگر بنویسد نمیتواند بخواند! از این نوع از آدمها... وسط شنیدن حرفها یک مرتبه چنان ترمزی میکند که با نوع حرکت تو همخوانی ندارد و تو میخوری به او! در حادثه رانندگی اگر بود تو مقصر میشدی چون فاصله را رعایت نکردی! ولی در حالت پیاده با وجدان بسنجیم نباید فکر کنیم باقی آدمها هم حق زندگی و حرکت و راه رفتن دارند و اصولا دنیا برای ما ساخته و پرداخته نشده؟

- پست قبل نوشتم «نوشتن درمانی» ... من به شدت نوشتم این مدت... به شدت... حالم را خوب میکرد و بد میکرد و ... ولی خب حالا برگشتم همین جا... انجا هم هستم و کلی حرف خصوصی زدم! ... بیشتر درست شبیه این زندانی ها که دلشان آفتاب میخواهد از عشق نوشتم... دقت کنید نگفتم از آدم خاصی نه! گفتم از عشق! از خود ماهیت عشق... خیلی دوست داشتنی هستند ولی خب هیچ کس نتوانست بخواندشان! شاید روزی لا به لای نوشته های اینجا دادم رفت... پس به شدت نوشتم... در ضمن این با آن بالاتری ها فرق میکند ها! اینکه گفتم خوب نمی نویسم چیز دیگری را گفتم!

- با یک ناشر قرارداد بسته ام چندین ماه پیش که کتابی که دوست داشتم بنویسم را بنویسم! ناشر آدم معقول و معتبری است! به من گفته بود جوری کتاب را به من بده که به نمایشگاه برسد! ولی هنوز یک کلمه از کتاب هم نوشته نشده! (داستان و رمان و این چیزها نیست! یک کتاب تخصصی است که درسش میدهم البته خوشبختانه فارسی عمومی هم نیست) ... ولی نیرویی در من هست که میگوید تا آخر بهمن کتاب حاضر میشود! کشته و مرده این نیروی خودم هستم! مهم این است که همه چیز در مغزم شکل گرفته و مرتب است فقط باید یک محیط ورد باز شود و کتاب برود تویش! هیچ دست نوشته خاصی هم ندارم! این کتاب باید برود در ورد ولی! میفهمید؟ :)))

- مدتی به شدت گیر داده بودم به خودم که پوشه رزومه ام را سنگین کنم! یک زونکن طوسی رنگ برداشتم و همه چیز را واردش کردم تا روزی که زونکن دیگر جا نداشت!( چون یکی دو کتاب هم داخلش هست سنگین شده)... بعد از آن روز توقف کردم و دیدم زونکنم جا ندارد! امروز از انباری یک زونکن سبز نو پیدا کردم و حس کردم شاید بهتر باشد بروم سر این زونکن! میشود هنوز کارهایی کرد! یک نوع خودآزاری حرفه ای است چیز مهمی نیست!

- به شدت درگیر حکمت و اعتقاد و بی اعتقادی و نقش خدا و امتحان و شانس و مثقال ذره و گرفتن و ندادن و دادن بی وقفه و این جور مسائل اعتقادی هستم! فقط ای کاش خداوند کمی به بندگانش سهل میگرفت همین! وارد ریز مسائل نمیشوم چون میدانم اگر بگویم گفتنشان جز بیرون رفتن چیزهایی از دلم که دوست ندارم کسی بداند فایده ای ندارد!

کلی حرف دیگر هم برای نوشتن دارم که مینویسم ... آرام آرام... حالا من سی ساله شدم... خود این سی ساله شدن نیاز به وقفه دارد... بیست و سه روزی هست که سی ساله شدم... فقط یک تصمیم گرفتم در این وانفسای افول وبلاگ دوست دارم بنویسم و هیچ کس نخواند اصلاً... البته که این موضوع حسابی الکی است چون آدمهای زیادی هستند که مثل خودم پلاس هستند در فیدلی و چشم دوختند به بروز شدن وبلاگ بعضی ها که با ولع بخواننشان ولی خب نمیتوانند کامنت بگذارند! یا اگر هم بگذارند مثل قبل نیست! اصلا این کامنته یعنی چی؟ خب خواندنش کافی است دیگر! باید خواند! یکی مینویسد و تو میخوانی! خودش خوب است دیگر! فکر میکنم در این برهه از زمان با وجود علاقه به آنهایی که میدانم اینجا را هنوز هم میخوانند ولی دوست ندارم درباره نوشته هایم با کسی وارد گفتگو شوم! نه اینکه خودخواهم و اینها نه! میگویم اینها از ذهن و زبان من بیرون ریخته و ریخته شده که ریخته بشود! نه اینکه ریخته شده که دنیا را عوض کند که کسی بگوید آری یا نه! یا موفق باشی! یا خوشحالم یا ناراحت...احساسات از دریچه هایی که باید به قلب آدمی که باید میرسد!

راستش یکی از دلایلی که باید اینجا می نوشتم حرفهای معصومانه یکی از آقایان محترم دانشجوی سال اولم بود که میگفت: هنوز هم به وبلاگتون سر میزنم ها! ایشون هنوز سر میزد ولی خود من سر نمیزدم! البته فاصله گفتار ایشون تا نوشتار من یک ماهی طول کشید! شده ام مثل گیگلی... او هم همیشه قبل از چهارشنبه سوری راه می افتد تا به کلاه قرمزی و یارانش برسد ولی روز قبل از سیزده به در میرسد! من هم در همین احوالم! البته اگر ریز آن مسائلی را که بالا گفتم بگویم حق میدهید و احتمالا اندکی دلتان میخواهد نزدیکم بودید تا دستم را در دستانتان می فشردید یا مثلا اظهار تاسف میکردید که از فلان مشکلم اطلاع نداشتید یا هزار کار دیگر ولی به این نتیجه رسیدم که کلا مشکلات را بی خیال! فقط گاهی بعضی چیزها در تو وقفه می اندازد و زمان میخواهد! زمان میشود کلیدشان تا دوباره بیایی و سرخوش سر خوش بنویسی! هنوز سرخوش نیستم ولی دارم سعی میکنم سرخوش بشوم! البته اگر دوباره چیزی نفسم را نگیرد و ... 

راستی یک بخش تماس با من هم آن گوشه و کنارهای وبلاگ هست که اگر خواستید روزی چیزی بگویید میتوانید بروید و هرچه میخواهید بنویسید... آن پیام مستقیم می آید در ایمیل من! همان موقع گوشی ام دیلینگی صدا میدهد من میخوانم و اگر فکر کنم جواب دادنم دردی را دوا میکنم به دقیقه نرسیده جواب میدهم! گاهی هم فکر میکنم که جوابم نه تنها درد دوا نمیکند بلکه درد می افزاید آن وقت است که میگویم ولش کن رهایش کن و بسپارش به زمان! راستی یک چیز خصوصی من یکی از فولدرهای ایمیل را ثبت کرده ام به نام پیامهای خصوصی! بعد همه اینجور پیامها چه آنها که جواب داده ام و چه آنها که جواب ندادم را انداختم تویش! هیچ وقت هم نرفتم مجدد بخوانم ولی خب همین که هست خوب است! پس این هم راه ارتباط از این به بعد با هرکس که دوست داشت و البته با ذکر جزییات! 

/ 0 نظر / 31 بازدید