اینجا چراغی روشن است!

یکی از اون چیزهایی که در من هست و کاملا وسط اعصاب اطرافیانم میتونه قدم بزند اینه که من در موارد بحرانی به شدت رو میارم به بازی کردن!!! بازی کامپیوتری فکری معمایی! بازی روی گوشی البته باز هم از نوع معمایی و اعتیاد آور ... بعد دقیقا در همین حال و احوال انسانهای اطرافم با من برخوردهای عجیب و غریبی میکنند... مثلا یک عده ممکن است زل زل تیپ عاقل اندر سفیهی نگام کنن! عده ای فریاد بزنن! عده ای حرص بخورن! عده ای کلا نگاهم نکنند و هی در خودشان دندان قروچه بروند و خلاصه حالاتش زیاده!...جالب است که آنها باور نمیکنند که در همین موارد است که بنده در حال کار کردن اصلی یعنی تفکر و پیدا کردن یک راه خوب هستم!!! چون همیشه وسط این بازیها یک راه خوب می افتد جلوی پایم.

مثلا همین دیشب!!! 

خب ماجرا از اون جا آغاز شده که من به همراه دوست همیشگی ام مدتی است مشغول انجام یک پروژه عظیییییییییییییم هستیم... قراردادی داریم با یک آقایی که برایمان فایلهای پی دی اف را روی برچسب بزند! ولی پی دی اف های ما ایرادهایی داشت که خب علاوه بر هزینه بالای کار، کلی دور ریز داشت... چند باری هم تلاش ریزی کردیم که درستش کنیم ولی به دلیل کمبود شدید وقت بیخیالش شدیم و دقت را فدای سرعت کردیم البته مسئولیت ایراد به وجود آمده کاااااملا با من بود چون دوستم دارد کارش را تر و تمیز و بی مشکل می برد جلو... خلاصه دیشب وسط یک اتاق شلوغ پلوغ که واقعا از لوستر به پایینش قابلیت دید ندارد نشسته بودم Mystika 2 بازی میکردم با سرعت و خواب آلودگی و داغونی... انقدر سرعتم در بازی بالا رفته بود که متوجه شدم چرا من انقدر موس خراب میکنم...خلاصه وسط بازی وقتی اعضای خانواده به اون نگاه عاقل اندر سفیه رسیده بودند یک مرتبه من بفهمیدم ایراد کارم کجاست! و ظرف یک دقیقه همه چیز درست شد!!!! و بعد ظرف یک دقیقه بعد بنده در خواب عمیق بودم!! 

این فقط مشتی از خروار بود! مثلا موقع نوشتن داستان این بازی کردنها دقیقا حکم یک صفحه امضاء کردن یا گل کشیدن را دارد! کاملا ذهنت را باز میکند... تخلیه روانی روی یک بازی شاید یک راه است برای باز شدن مغزی که تمام راه هایش قفل شده...

یک پیشنهاد بود فقط!

***

این حرفها رو نوشتم که اولش با آه و ناله نگم چرا نمی نویسم! خب دوستان فیض بوکی و اینستاگرامی و اینها شاید رد پایی از من دیده باشند ولی اینجا... واقعیت این است که من عاشق اینجام و در این شکی نیست ولی گاهی شرایطی پیش میاد که نمی شه از خیلی چیزها نوشت و گاهی به هزار و یک دلیل نباید نوشت... اوضاع در این یک ماه شاید به ظاهر فشرده بوده ولی لذتهای زندگی من وقتی پررنگ بودند که فشردگی زندگی ام به حد اعلا رسیده... لذت از منفعل نبودن ... من قدرتمند و پررنگ و بی وقفه در زندگی ام و اگر اینجا ننوشتم هیچ دلیلی به جز نبود وقت برای فشردن این دکمه ها نبوده ... البته میدانم که بهانه است... وقتی بعد برون گرایی من به جنبش در می آید دنیای درون گرایی ام که وبلاگ هم بخش مهمی از آن بوده غیر فعال تر است...هرچند انگار خیلی ها این روزها مثل منند و شاید نبود وقت همه را به دنیای کوتاه نویسانه تری سوق داده... ولی اینجا چراغش روشن خواهد ماند!

/ 8 نظر / 7 بازدید
پگاه

خوشحالم که روشن خواهد ماند... چراغش را می گویم[قلب]

علي

خوب به سلامتي دوباره شروع به نوشتن كرديد. يا شايدهم من تازه شروع به خوندن كردم. البته آخرين بار يادمه پستي كه نوشته بودي «نظرش» را بسته بودي.

بابك

بابا مدير عامل! حقوق پرداز!! بودجه دار!!! [گل]

س.رشیدی

[قلب][قلب][ماچ][پلک] چراغ دلت همیشه روشن[قلب][قلب]

سهیل

خانم ما که داریم با دوچرخه می ریم از کنارمون که با مازروتیتون دارید می رید یه بوق بزنید بفهمیم شمایید امیدوارم شاد باشی مثل اینکه ما هم باید به این شبکه های جدید بپویندیم از بس که وبلاگ ها خلوت شدن

علي

بعد از مدت‌ها نشست و برخاست با «خارخاسک هفت دنده‎‎» تازه امروز فهميدم ما دوست‌هاي مشترك هستيم. امروز براي بار دوم درخاستم را براتون فرستادم.

نیره

من در شرایط بحرانی دهانم خشک میشود و باید مایعات یا چای بخورم که دومی بهتر است. آن وقت در این شرایط اطرافیان میروند سر شوهرشان داد میکشند که فلانی نشسته چایی میخورد!!! انگار شوهر بخت برگشته مسئول چایی خوردن من است!

نیره

پیش و پسی در کار نبود دوست عزیز. فقط یک سری توهم بود که در اون دوره زمانی من رو آزار داد...