چادر گل گلی

تنها عکسی که میشد در وب گذاشت!!!نیشخند

 

چادر گل گلی: یه مدتی بود خعلی دلمون میخواست بریم شاه عبدالعظیم... بعد ده دفعه روز تعیین کردیم که نمیشد و نمیشد...تا اینکه بالاخره زد و شد پنجشنبه بعد از سفر یک روزه ام به  سمنان راهی شدیم با مترو! اصلا هم بلد نبودیم کجاست و چه جوری قراره بریم...ولی رفتیم و رسیدیم و چادر گلی گلی سرمون کردیم و داخل شدیم... حس خوبی داشت ... برای من که احتمالا در بیست سال گذشته زندگیم اونجا نرفته بودم حس خوبی بود...جدید بود... داخل چنین فضاهایی یه حس مشترک سراغم میاد...وقتی میرم نزدیک میشم به ضریح یه چیزای مبهم شبیه فیلم میاد جلوی چشمم ولی نمی ایستن تا من روشون متمرکز شم...این بار چشمم رفت سمت قبر باشکوهی که داخل ضریح بود...خلاصه وقتی زدیم بیرون از حرم یه گوشه دنج پیدا کردیم و نشستیم و تازه شروع کردیم به دوره چیزهایی که میخوایم! به اینکه خواستیم و فقط خواستیم تا سال دیگه همین موقع حالمون بهتر از چیزی که الان هست باشه... (البته فکر نکنید خیلی معنوی بود خواسته مون نه! در دلش پر از مادیات بودیم!!!!) بعد هم زدیم تو دل بازار و جاتون خالی نون و کباب و ... گشت و دور و همین! ساده گذشت و شیرین بود... باقی این تعطیلات رو هم به خواست خودم تنها  بودم و باز بر خودم تاکید کردم که لذتی که برای من در تنها خانه ماندن هست در هیچ بیرون رفتنی نیست... فکرم نکنید که خدای نکرده کار کردم یا مطالعه ای چیزی نه به سخیفترین شکل ممکن نشستم سریالهای ترک دیدم + تکرارشون!!! ... و نکته مهم اینکه از روزهام راضی بودم! فقط اگر این سیاتیک خر این وسط مسطا بذاره!نیشخند

***

اگه فاصله افتاده: اما علت این فاصله افتادن بین نوشته قبلی تا این یکی رو هم بگم و برم باقی سریالهام رو ببینم! خودم رو در وبلاگ گم کردم... من وقتی مینوشتم از روز اول میدونستم که خیلی ها با یک سرچ خیلی خیلی ساده در گوگل میتونن من رو پیدا کنند با این حال وقتی جایی هستم که قضیه رسمیه و یوهو و بدون پیش زمینه با یه آدمی که باهاش رابطه رسمی و به خصوص کاری دارم شروع میکنه بین حرفهاش از چیزهایی میگه که فقط از طریق وبلاگ میتونسته بفهمه یه کم خودم رو گم میکنم...باید چند روز فکر کنم که تا کجا درسته بنویسم! و اینکه واقعا درسته که هرکی من رو می بینه سریع بدونه که من فکرم حدودا چیه و حتی خوراکی های مورد علاقه ام رو بدونه!!! ...هر بار هم بعد از چند مرتبه فکر کردن به این نتیجه میرسم گیرم که همه بدونن مثلا من عاشق استانبولی ام! چیزی از من کم میکنه؟ نه! نهایتش اینه که اگه یکی من رو دوست داشته باشه خیلی راحت میتونه من رو به آرزوهای کوچیکم برسونه!نیشخند

***

اینها را فقط برای تو مینویسم: چشم در چشم شدن و نگاه کردنی به صدم ثانیه و سلام نکردن به یکدیگر از سر سرعت این اتفاق و رد شدن از روبروی هم و بعد مکث و بعد برگشت و بعد با یک نیش باز سلام کردن چسبید... من عاشقی بلدم خیلی خوب و ظریف هم بلدم... به کل زنی را نمیشناسم که عاشقی بلد نباشد...  اما دیگر نه توانش هست و نه حوصله ای و نقطه اشتراک ما در همین نبودن توان و حوصله در عاشقی است... انقدر نقطه اشتراک شیرینی هست که گاهی مور مورمان میشود برای عاشقی حتی!... و همین مور مور است که لبخندهای ملیحمان را به خنده ای بزرگ تر تبدیل میکند...خواستم بنویسمش...دوستش داشتم که بنویسمش... اصلا گیرم که همه خواندند اینها را... حتی رئیس اعظمان...ته تهش همان رئیسمان به شیوه همیشگیشان گیرم با لبخند مهربانش بگوید: پدرسوخته! ...دیگه بالاتر از این که وجود نداره...نیشخند

/ 31 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
س.رشیدی

[نگران][نگران][نگران]

س.رشیدی

[سوال][سوال][سوال] الی! دیشب یه پست نذاشتی تو؟؟؟ ببین توی ریدر هست اینجا نیس! [سوال][سوال]

زهرا

برا بوی کباب و چادر گلی و این چشم تو چشم شدن های لحظه ای که دل رو می لرزونه کانه حرکات موزون جنوبی!

حسام بهرامی

سلام آبجی خوبی درود خواهر رشیدی بسیار هم خوب خوش بگذره چه کبابی چه خبر موفق باشید

فافا

..

س.رشیدی

[ابرو][ابرو][ابرو]

الناز

الی با دیدن این عکس آب از لب و لوچم آویزون شد... خیلی خیلی خوشحالم که اینهمه بهت خوش گذشته. موافقم که تو خونه نشستن لذت بخش تره اما من دارم باهاش می جنگم و می دم بیرون و با ملت صحبت می کنم و حسابی اجتماعی بازی در می آرم... چی بگم دیگه، کاش من هم بودم شاه عبدالعظیم. جام خالی! ;)