افرا

از خیلی سالهای دور دلم میخواست وقتی ...اگر...دختری داشتم اسمش را میگذاشتم «افرا» دلایلم هم زیاد و برای خودم درخور بود و هست... حالا اینکه پدر این افرا کیست و چیست را نمیدانم نیشخند حس تعلیق ندانستنش بهتر است حتی...

من از آن دست دخترهایی بودم که از ابتدای زندگی ام رفته بودم عمیق در نقش مادری! مثلا در بازیهای بچگی هیچ وقت همسر نبودم، دوست و رفیق کسی هم نبودم ولی مادر بودم با یک عروسک مو طلایی چشم آبی که اسمش آن موقع ها افرا نبود مروارید بود. مروارید هنوزم در یک جعبه در انباری خانه است و برای افرا نگهش داشتم... 

گاهی دلم میخواسته برای افرا بنویسم و بارها هم نوشته ام و هیچ جا هم منتشرش نکردم...نامه هایی به افرا... این پست را نوشتم که از این پس مثلا کسی فکر نکند که یعنی این افرا کیست؟ یعنی آیا ایشان ازدواج کردند که بچه دار شدند؟ نه گفتم بدانید که این افرا دختر علمی تخیلی من است!!!  نیشخند که گاهی دوست دارم از او بنویسم و گاهی برایش که از این به بعد اینجا منتشرش میکنم...

نامه هایی برای افرا...

*این پست را از سایت دانشگاه نوشتم... امروز کلاس جبرانی ای داشتم که بچه ها نیامدند و تشکیل نشد و به جایش من آمدم سایت و نشستم وبلاگ نویسی... همواره معتقدم به خیر در آنچه اتفاق می افتاد... حالا هم بچه ها یکی یکی آمدند و همین جا در سایت کلاس را تشکیل می دهیم...

 

/ 0 نظر / 58 بازدید