خرداد بمیری!!!

خرداد از زمانی که یادم است برایم جهنمی بوده!

از شروع گرما بگیرید تا امتحانات!

الان وقتی فکر میکنم می بینم این توأم شدن امتحانات با گرما ما را پیر کرد!!! همیشه بعد از تعطیلی 14 و 15 خرداد یک امتحان کله گنده بود تا حال همه بچه ها برود در قوطی!!! ... جالب اینکه امتحانات بچه های دانشگاه در درس منم 16 و 18 خرداد افتاده امسالنیشخند...

و امتحانها و سیستم جبری آموزشی که دردش هنوز از سر و مغزم پاک نشده!!! هنوز حالم بد میشود از آن روزها...

ولی خب از یه روزی که متأسفانه بزرگ شدیم!!! و متأسفانه دیگر در دنیای بچگانه خوش خوشانه نبودیم در خرداد با پدیده هایی آشنا شدیم عجیباً غریبا!!!! و آن روز! آن روز که مثل روز تولدم همیشه یادم می ماند! که شرحش را یک بار نوشتم که ارجاعتان میدهم به همان نوشته 

اما اگر از حس الانم جویا باشید باید بگویم هیـــــــــچ احساسی ندارم! یه جورایی فقط دارم به گرما فکر میکنم و اینکه هوا بی رحمانه دم کرده و گرم است! بارانش هم برکت ندارد! خنک که نمیکند هیچ دمش بیشتر میشود... من دارم خفه میشوم از گرما! امروز دو بار رفتم زیر دوش آب سرد... گلویم را کسی گرفته دارد فشار میدهد... دارم خفه میشوم به خدا...

شما را نمیدانم ولی من این روزها روشم این است که به شدت کار میکنم...به شدت... و جالب این است که کارهایم دارد پیش میرود...خفه کننده است اوضاع! و کار میکنم که خفه نشوم ...

 دل لامصبم هم این روزها سه چیز میخواهد:

1: بستنی میوه ای نعمت با طعمهای دارک و آدامسی و اسنیکرز و نارگیل و معجون

2: عشق! حالا عشق ناب به یک نفر یا عشق غیر ناب به یک کار یا یک شیء

3: دیدن تئاتر مرد بالشی!

/ 20 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجتبی

سلام وبلاگ قشنگی داری. میخواستم باهات تبادل لینک کنم. اگه تو هم مایل هستی لطفا منو با عنوان آپلود فایل لینک کن و یک ایمیل برام بزن تا من هم تورو لینک کنم. مرسی

meisam

سلام در مورد مطلب بالایی : چرا باید با سنگهای کف دره برخورد می کرد ؟ چرا برایش فرصتی قائل نشدید مثلا طنابش لابلای سنگها در میان کوه گیر می کرد و فرصتی دیگر برای زندگی می داشت ... برای تجدید نظر در اینکه طناب ها را باز کند و به دنبال همراهانش برود ... در اینکه زندگی را از دریچه ی دیگری ببیند ...

طاهره جعفرزاده

مثل پلی مغرور و تنها رو به ویرانی... به روزم با روایتی از پنجره اتوبوس و ابرهای سرگردان و مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت... با آخرین فانوس روشن این شهر مرده از خاطراتی که ندارم و باد... باد ویرانگر... که روزی هزار بار پیرهنت را می پوشد...

meisam

سلام ببخشید اما نوشته ای که نباید دربارش نظر داد باید جایی باشه که کسی نبینه ...

نگاه

دالی ی ی ی ی !

نگاه

الی سلام![پلک] گفتم که نمی دونم چرا از اینترنت دانشگاه هیچ جور نمی تونم برات کامنت بذارم! خیلی عجیبه ارسال نمی شه! برگشتم خونه- [نیشخند]

meisam

سلام جالبه ... دوست ندارید نمی خونیم ... زندگی زیباست ای زیباپسند زنده اندیشان به زیبایی رسند آنقدر زیباست این بی بازگشت کز برایش می توان از جان گذشت ...

مهسا

دقیقا این تصادف گرما با امتحانا بیچاره کرد من یکیو هم نیز آخ گفتی بستنی من دلم بستنی یه بستنی فروشیه رو میخواد که قبل از اینکه بزاره من رویاهام درش تحقق پیدا کنه جمع شد!

محمد رفیعی

خرداد را خیلی دوست دارم چون متولد این ماه هستم . ولی هوا بس ناجوانمردانه گرم است ..... [گل]

حسین

در خردادها و خردادها و خردادها...