گمشده

دوستش داشتم. نه به دلیل آنکه هدیه از طرف فرد خاصی بود. بیشتر به خاطر جنس و مواد خاصش. که محکم که رویش دست  می کشیدی و انگشتانت را می بوییدی، بوی پوست لیمو می داد و من چقدر بوی آن را دوست داشتم.

یک روز، یک دختری، که هنوز نمی دانم دوست بود، دشمن بود، مهربان بود، حسود بود، تنگ نظر بود یا لوس و یک دنده یا... چشم دوخت به دستنبدم و گفت: من اینو می خوام! و من بی جواب ماندم. چرا که هدیه ام را نمی توانستم به او ببخشم. همانطور که چند ماه قبلش وقتی به انگشتر چشم نظر درشتم چشم دوخته بود و گفته بود: خوشگله، منم ازینا می خوام و من بی هیچ مشکلی انگشتر را به او بخشیدم. نمی توانستم دستبند هدیه ام را به او ببخشم.

چشم دوخت به دستبندم و گفت: من اینو می خوام! و من ساکت ماندم و دستی روی دستبندم کشیدم و نمی دانستم باید چه کنم.

نمی دانم همان وقت بود یا چند وقت بعد، که  دستبندم برای همیشه خودش را از من پنهان کرد و گم شد. دستبندی که حتی خوابش را هم می بینم. خواب می بینم پیدا شده و من چقدر خوشحالم از دوباره داشتنش. دستبندم گم شده و من احساس می کنم یک جایی همین نزدیکی های من است. ابدا فکر نمی کنم جایی دور از من گم شده باشد. می دانم تا‌ آخرین لحظه همراهم بود و ناگهان پنهان شد و تبدیل شد به گمشده ای که در خواب پیدایش می کنم...

 

*** امروز ظهر که خوابیده بودم خواب دیدم ناگهان در دستم است. خودش بود. خود خودش. با همان سنگهای پوست لیمویی. اما قدیمی شده بود. انگار سالها جایی مانده بود و غبار زمانها رویش نشسته بود.

/ 5 نظر / 26 بازدید
الی

من هیچ وقت اول پانوشتهام سه ستاره نمیگذارم سمی:)))) چه خوب نوشتی انگار برای اینجا نوشتیش ... جنس نوشته ات مال خودت بود ولی انگار برای وبلاگ من نوشته بودی[ماچ][قلب][ماچ]

س.رشیدی

[نیشخند] الی! من اول پانوشتم نذاشتم که! اون مثلا حد فاصل متن اصلی بود با این آخریه! [زبان] قربونت[قلب][قلب] ممنون که اجازه دادی بنویسم اینجا.

سما

حس بدیه چیزی که دوسش داری رو از دست بدی منم تجربش کردم[ناراحت]