کتاب بازی

ساعت 6 و بیست دقیقه صبحه ... دیشب از حدود ساعت 8 شب خواب بودم تا همین یک ساعت پیش و اینطور شد که میخوام اولین پست وبلاگم رو در این ساعت بنویسم...

شاید خیلی ها بگن زندگی کارمندی خوبه خیلی هم ردش کنن... من ردش نمیکنم ولی اینطور زندگی رو دوست ندارم... اینکه سر یه ساعت خاص در یه جای خاص حاضر باشم و مشغول یه کار خاص باشم... دوست دارم ذهن و فکر و بدنم آزاد باشه...دست خودم باشه... کسی یا چیزی در من اجباری درست نکنه که من رو ملزم به بایدهایی کنه... ولی خب از اواخر تیر قول یه کاری رو دادم که باید انجام میشد... قرار بود یک هفته ای تموم شه ولی الان دقیقا... اووووم... دقیقا باید بگم یک ماهی میشه که مشغولشیم... گفتم مشغولشیم و نگفتم مشغولشم چون چند نفری به کمک من آمدند و شاید بهتره بگم همونها کار اصلی رو انجام دادن و من فقط بودم همین...

کلا که کار اصلی و خروجی مهم کار با دستهای قشنگ سمیه انجام شد :) و تو اوج کارها و امتحانهایی که داشت من رو برای همیشه شرمنده خودش کرد... حالا ما میتونیم ادعا کنیم علاوه بر دوستی دیرینه ای که با هم داشتیم سر این کار یک ماه با هم زندگی کردیم و چقدر خوش زندگی کردیم... 

و بعد دو نفر دیگه که اومدن و کلی با خودشون انرژی مثبت و شادی پراکنده کردند در اون محیط و یه عالمه کار خوب کردند بدون هیچ خلل و بار منفی انصافاً... سپیده عزیزم و یکی از بچه های دانشگاه خودمون که به من لطف کردند واقعاً... و اسم کاری کردند فقط لطف و مهربانی بود...

نمیدونم این هفته این کار بالاخره تموم میشه یا نه ولی ثابت شد به خودم که کار گروهی هنوز معنی داره... با اینکه تجربه های بسیار بدی در این زمینه داشتم ... حالا با یک لبخند پهن می ایستیم و کارمون رو نگاه میکنیم و این به همه دنیا می ارزه...

راستی من شاید یکی دو پستی در این خانه ام مهمان نویسنده داشته باشم چون دوست دارم اینجا بنویسد و بعدها بخوانیمش با لذت... اگر دوست داشت بنویسد با آغوش باز اینجا منتظرش است...  

/ 3 نظر / 19 بازدید
سپیده

فداتون[قلب] من آمادگیشو نداشتم ازم اسمی برده بشه[خنده]

نیره

من هم با زندگی کارمندی کنار نمی آیم و ترجیحم کار کردن در خانه است. تدریس رو به همین دلیل رها کردم.

س. رشيدي

[قلب] [خواب][خواب][خواب][خواب][خواب][خواب][خواب]