قلب تو قلب پرنده، پوستت اما پوست شیر

خیلی جاودانه خواهد بود که باید روزهای رسیدن به تولدت را در حالی انتظار بکشی که این شایعه رو مکرر میشنوی که قراره دنیا دقیق روز تولد تو تموم بشه!!! و جالب تر از همه اینکه عمیق از ته دلت حس کنی  اصلا هم بد نخواهد بود اگر این شایعه بشه حقیقت! بحث افسردگی و خستگی و غم نیست! بحث ترجیح عمومیست نسبت به خودخواهی تک نفره! به نظرم از هرجهت نگاه کنی دنیا بس است! چه کاریه واقعا ادامه اش! به هرحال هر وقت بخواهد تمام شود هستند کسانی که عاشقند! هستند کسانی که تازه مادر و پدر شدند! هستند کسانی که یک شب به وصالشان مانده! هستند کسانی که... پس نمیشود گفت بعدا تمام شود بهتر است... 

این آهنگ را دوست داشتم که  «سال سیاه 2000 سال به بن بست رسیدن» بچه بودم و فکر میکردم به واقع سال 2000 یعنی چه شکلی خواهد شد که به بن بست میرسیم! سال 2000 شد 2012 و عمییییییییییق حس کردم که این بن بست یعنی چی! دقیقا حالت استیصالیست که گفتنی نیست یک مفهوم انتزاعیست که باید مثل ماها بود تا درکش کرد...آنوقت که فهمیدی تازه میشوی شبیه عنوان این پست...

من دقیقا این روزها باور کردم که مدتی در حدود یکی دو ماه است برکت از زمانم رفته! زمان به شکل ماهی تازه صید شده از دستم میرود... نمیشود گفت بد میرود یا خوب چون در دو حالت خود سیلان دارد!... نقشهایم زیادی زیاد شده! 

با خیلی از بچه های کلاسم از دوران پیشتر تا به امروز در فیض بوک دوستم... خیلی برام جالبه که دغدغه غالبشون نمیگم همشون ماه تولد همدیگه است، عشقهای بین خودشون و یا با گستره وسیع تر حالا... بیشتر فکرشون خلاصه میشه در تغییر وضعیتهاشون از مجرد به در رابطه دوستی و به عکس کردنش... 

از دیروز که مثل هوا غبارآلودم فکر کردم که کاش میشد ساده تر زندگی میکردم مثل همین بچه ها... هیچ چیز جدی نمیشد... همان دختر بیست ساله ای می ماندم که عاشق شده بود و شبها به این امید میخوابید که فردا عشقش را در دانشگاه می بیند ... 

دیروز که از سر شلوغی و ترافیک، پیاده روی خیابان انقلاب را با همه دودهایش گرفته بودم و باسرعت می آمدم به سمت پیچ شمیران به خیلی چیزها فکر کردم...مثل اینکه انقدر زندگیم جدی شده که یادم رفته آخرین بار کی عاشق مردی شده بودم... زندگی جدی شده! انقدر جدی و خشن که من رو وارد حساب و کتاب و اقتصاد کرده... من رو وارد دو دوتا چهارتا کردن کرده... ذهن من قرار نبود اقتصادی بشه هیچ وقت!!! من قرار نبود بشم یه آدم با روح منطقی و ریاضی! من فعلاها قرار بود شاگرد تنبل درس حساب و کتاب باشم!!! من قرار بود بشم یه آدم با قلب و تن یک پرنده که هر وقت دلش خواست پرواز کنه...حالا حس میکنم بال و پر این پرنده ریخته و پرواز براش نشدنی شده...

/ 15 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
س.رشیدی

الی من همچنان در حالت نیمه چپ به سر می برم. امروزم موندم خونه... واقعا وضعمون اسفبار شده ها!

سهیل

سلام و زندگی آنی که نشناختیمش

مهسا

آره دنیا بسه... ولی من حس میکنم به قدر کافی کام نگرفتم ازش! و امیدی هم ندارم در آتیه ای که پیش روست,بتونم کام بگیرم! (استاد به لحاظ ادبی مشکلی نداشت کامنتمون[نیشخند])

اتابک

موافقم شدیییییید .. البته پوست ما شده پوست کرگدن دیگه بخدا ... آخه یه جورایی هم دیگه پول چرک دسته و اینا دیگه کلیشه ای شده .. منم قبول دارم که بده خیلی هم بده که همه چیزو تو کفه ترازو بذاریم اما روزگارمون شده این .. همه درگیر درگیر .. من دوس دارم تموم نشه اما یه اپیدمی روحیات مردم رو عوض کنه...

س.رشیدی

[قلب][قلب][ماچ] [افسوس]

پگاه

سلام چه خوب نوشتی حرف دلامونو الی... بعضی وقتا که دلم میگیره به دلخوشیام که نگاه میکنم میبینم چقدر ساده و کوچیکن و تازه میفهمم چه نسل کم توقعی هستیم ما... حالا دنیا تمومم بشه شده.. چه الان چه 10 سال دیگه چه... مهم اینه کهاین چرخه رو به هیچ جا نداره جز دور باطل زدن و ما ... و ما... چقدر بعضی وقتا دلم به حال خودمون میسوزه...

س.رشیدی

[خنثی][نیشخند][نگران] الی من یه کاری کردم کارستون! یعنی در حد لالیگا حرکت زدم! [نیشخند] هرچند که در نهایت[افسوس]

سارا

باید معلم بود تا فهمید چقدر دنیاشون ساده است. چقدر معنای سختی در زندگی براشون غریبه است. (به جز استثناها) منم فکر نمی کردم اینقدر مجبور باشم حساب و کتاب کارتهام رو بدونم و چک کنم و منتظر روز واریز باشم و اولویت بندی برای استفاده بهینه. و هیچ وقت فکر نمی کردم روزی بیاد که همه لیستم رو نتونم تهیه کنم. کودک درونم گاهی بهونه میگیره و من اینقدر جدی! شده ام که بهش میگم دنیا ساده ساده نیست.

رامونا

هنوز هم تعبيرات اون ترانه براى من معناى آخر دنيا رو ميده[ناراحت]

عرفان مهدی پور

سلام بانو... خیلی تلاش کردم تا معنی اسم شما یعنی "الی" رو در بیارم و بدونم که از نظر لغوی یعنی چی؟که متاسفانه نتونستم.البته مهم نیست. از اینکه حرفهای درونتون رو صادقانه بیان کردین ممنونم. اولین جلسه درس خلاقیت هنری برای دانشجویان رشته معماری و یا بهتره بگم دکوراسون داخلی که با من کلاس دارند همیشه دست خوش حوادث و اتفاقات خاصی هستش.تو همین ترم وقتی درباره دیدن و نگاه کردن ،شنیدن وگوش کردن و...صحبت میکردم بعد دوساعت ارتباط کلامی و عاطفی با دانشجوها ازشون خواستم یکی از خاطراتشون رو برام بنویسند.و همینجا بخونند.خیلی از دانشجویان رشته دکوراسیون داخلی که مدرک کارشناسی معماری رو داشتند حتی مونده بودند که با ید چه جوری از درونیاتشون بنویسند ،از کجا شروع کنند ومبهوت مونده بودند که خیلی حرفها برای گفتن دارند اما نمیتونند بیان کنند. با کمی راهنما یی مشکل کمی مرتفع شد .بیست دقیقه وقتشون تمامشد و شروع کردند به خوندن.حروفها و تفکراتشون که بسیار تاثیر گذار بود.حتی چند نفربه هنگام خوندن خاطراتشون بغض و اشک میریختند.خیلی ها همین لحظه و امروز و کلاس خلاقیت و آشنایی با معلمشان رو سوژه نوشتن انتخاب کرده بودند. و چقدر ز