شغل من چیست؟

توی مطب دکتر نشستم و خانم منشی داره پرونده تشکیل میده...مردی هم  با هیبت بزرگ و سیبیل از این ور تا اون ور روبروی من نشسته...

(مکالمه منشی و مرد):

زن: اسم؟

مرد: منصور.

زن در حالیکه اصلا حالت تعجبی ندارد: منصوره؟

مرد در حالیکه خیره شده به صورت زن و نمیداند چه بگوید بعد از چند لحظه مکث: منصووووووور.

زن در حالیکه اصلا حسی ندارد چه گفته رو به مرد: سن؟

مرد: 58 سال.

زن در حالیکه حس میکند پرونده خیلی مهمی را دارد باز میکند: شغل؟

مرد مکثی میکند و میگوید: فیلم ساز.

زن در حالیکه باز هم حس خاصی ندارد با دست در هوا چیزی میکشد و میگوید: فیل ساز!!!(یعنی داشت شکل فیل را در هوا میکشید که مرد آن را میسازد)

مرد در حالیکه موبایلش را در دستش می فشرد: خانم فیلم ساز! فیلم! فیلم!

زن: اوهوم. فیلم ساز!

و من در تمام این مدت ولو روی صندلی از خنده.

نوبت پرونده سازی برای من میشود... به شدت عجیب و غریبی هول شده ام.

اسم و فامیل و سن رو با توکل به خدا میریم جلو تا میرسه به شغل؟

من هول شده ام...یادم رفته چه کاره ام...میترسم چیزی بگویم...بگویم پژوهشگرم که قطعا نمیفهمد! بگویم نویسنده ام یک لحظه چه فکر میکنند زن و مرد! اینکه این دکتر چقدر باکلاس است که بیمارهایش فیلمساز و نویسنده هستند!!!! بعد میگویم خب مدرسم!!! نه بابا بیخیال الان فکر میکنه کلاس میذارم!!! خب میگم معلمم!!! اصلا که چی! من که هیچ وقت معلم نبودم! ویراستار چطور است؟ نه بابا بیخیال! تا به حال به چند نفر گفته ام ویراستارم همینطور بر و بر نگاهم کرده اند... پس من دقیقا چه دردی هستم؟! و دقیقا به این خانم باید چه بگویم؟! تمام اینها در صدم ثانیه رد شد...

زن میگوید: خانه دار هستید؟!

من: نه!!!!!! من دانشجویم!!! بعد خودم پر پر زدم از خنده! خب من الان دقیقا دانشجوی کدام گورستانی هستم؟؟؟ حتی در معنی واقعی اش هم دنبال کسب دانش نیستم پس این دانشجو گفتنم چه بود! بیشتر فکر توازنی با شغل فیلمسازی بودم تا همه چیز خوب پیش برود و پرونده مان ساخته شود...

این مسئله دقیقا بار دیگر همین دو روز پیش در بیمارستان وقتی از صبح تا شب مشغول مراقبت از یک بیمار بودم پیش آمد...چند نفر پرسیدند و من سعی کردم به اندازه میزان دانستنشان از جریانات شغلی ام براشون توضیح بدم که من دقیقا چه کاره ام!!!... به یک نفر گفتم: ویراستار! به یکی دیگه گفتم: دانشگاه یه چیزایی درس میدم! به یکی دیگه گفتم: معلم! به یکی دیگه گفتم: ویراستار! به پرستاری هم که ازم پرسید به خیال اینکه میفهمد گفتم: پژوهشگر! گفت: مثلا تو پژوهشگاه رویان؟؟؟!!! ...شده ایم مثل زنده «هرکسی از ظن خود شد یار من!!!» بعد تازه احساس کردم ممکن است به دروغگویی هم متهم شوم!!! تصور کنید دونفری که از من سوال کرده اند به هم بربخورند و هر کدام قصه جدایی از من نقل کنند!! اینجاست که میشوم مثل زنده«فیل در تاریکی»خنده... 

خلاصه ما را مشکلیست در شغلمان که کسی را توان حل آن نیست! در این روزهای بیشغلی و بی پولی ملت چقدر من شاغلم!!!! اما نکته اصلی اینجاست که باید بگویم بنده با این شغلهای بیشغلی ام در واقع مثل زنده «خر در گل» هستم ولاغیر!!! 

بنابراین یه تصمیم مهم گرفتم میخوام از این به بعد جلوی هرجایی که نوشته بود شغل بنویسم: بیکار! حسم بهتره!...توازنش با جامعه بیشتره کاملا هم باورپذیره هم برای خودم هم برای دیگران!!! 

***

راستی این روزها اگر دیدید کسی جایی از شادی و خوشحالی و بیدردی نوشته بدانید و آگاه باشید که چند حالت دارد:

1: به جز تلویزیون ملی با رسانه دیگری در ارتباط نیست.

2: با این نوشتن قصد دارد به یک یا چند مخاطب خاص بفهماند بسوزید که من خیلی خوشحالم و شما اندوهگین! 

3: به دلایلی که خودش برآمده از دردسازان است خب مشخص است پادرزهر درد دارد!

4: کلا آدم بی غیرتی است!

5: به تازگی کلاس خودسازی رفته و آنجا بهش چپانده اند که باید مثبت فکر کنی و انرژی به در و دیوار ساطع کنی! حتی اگر چاه خانه تان گرفت و همزمان سقف خانه روی سرتان ریخت به دوردستها فکر کنید و لبخند بزنید و از تو جزبلا بگیرید!

6: در کشور کنونی ما زندگی نمیکند!

/ 20 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اتابک

خوشا بحالت ای روستایی !!! همون روستای تهرانپارس خودمونو عرض می کنم .. باز مشغولی وضع و حالت بهتر از ماست که صبح ب صبح خریدن روزنامه و گشتن تو صفحه استخدام شده از فرایض هرروزه مان . اونم واسه آدمی که یه مدرک ارشد زیر بغلشه و یه غرور تو چشاش که پی هرکاری نره .. خیلی سخته .. دلم می خواست خودمو یه جا پیش یکی خالی کنم سوژه تکست شما مارو یاد نداشته هامون دوباره انداخت .. سفره دلمونو همین جا وا کردیم دیگه ببخشید .. این روزا همه درگیر روزمرگی هاشونن و حوصله گوش کردن به بدبختی های همو دیگه ندارن حقم دارن شاید این روزا یکی هم بیاد پیش من آخرش شاید بگم ب من چه؟!!! بازم ممنون اگه حوصله کردین ....

س.رشیدی

[نگران]

حسام بهرامی

سلام آبجی خوبی درود خواهر رشیدی خب می گفتی سر قفلی یه وبلاگ را دارم درش را باز می کنم یه چایی می خوریم کار فرهنگی انجام می دهیم می فهمید

ترانه

سلام با خاطرات یک زن همراهم باش

س.رشیدی

[ناراحت][پلک][ماچ]

ستاره

با این بخش آخر به شدت و شدت و شدت موافقم الی جون... مرسیییی... یه کم دلم خنک شد از خوندنش... آخه یه جزی می‌خورم وقتی یکی می‌گه همه چی آرومه که نگووووووو

الی

کاش میشد آدمها آدم میشدند

س.رشیدی

[قلب][افسوس][بغل]

س.رشیدی

[بغل][بغل][قلب][خداحافظ][بغل][ماچ] آخیش .... آخیش.... آیکون یکی که بعد از مدتی طعم آزادی رو داره می چشه! [بغل]

حسام بهرامی

سلام آبجی خوبی درود خواهر رشیدی ما هم خوبیم مشغول شعر و ترنه چه خبر؟ موفق باشید