کوه یخ

به تازگی...البته نه خیلی تازه شاید یکی دو سالی باشد حس میکنم رگه هایی از آلزایمر در من ریشه دوانده! مثلا وقتی از در خونه میرم بیرون اتفاق افتاده که برگردم ببینم در رو بستم یا نه؟! یا مثلا موبایلم رو گذاشتم تو زیپ پشت کیفم ولی بعد تمام کیفم رو گشتم نبوده و در آخر که زیپ کیف رو باز کردم دیدم اونجاست و اصلا یادم نمی اومد که کی من این رو گذاشتم اینجا... از این اتفاقات ریز... . 

بعد توجه کردم که چه موقعی این اتفاقات می افته؟ و به نتیجه هم رسیدم دقیقاً وقتی که من هنگام انجام یک کار فیزیکی مثل اقدام به بستن در، داشتم به یک موضوع عجیب و پیچیده فکر میکردم. یعنی اصلا حواسم به اون عمل نبوده فقط انجامش دادم. و جالب اینکه تا به حال یک مورد هم از خرابکاری در هنگام این کارها نداشتم! یعنی حواسم نبوده ولی طبق عادت یا هرچیز اون کار رو به نحو احسن انجام دادم ولی بعدها وقتی فکر کردم اصلاً یادم نمیاد که کی و چرا و به چه کیفیتی اون کار رو کردم. چون فقط بخش عمل مغزم همراهم بوده و احتمالاً اندیشه ام جای پیچیده ای گیر کرده! من معمولاً دفتر یادداشت ندارم حرفها را نمی نویسم اگر قرار باشه جایی برم جایی نمی نویسم! فهرست خرید معمولاً ندارم! فهرست کار و  چک لیستهایی که باید تهیه کنم رو معمولاً ندارم و تمام این اعمال رو نگه میدارم توی ذهنم! تا جایی که از یه طرف خیلی ها میگن حافظه خوبی هم دارم! 

ولی باز هم فکر میکنم آسیب دیده این حافظه! یه بخشش قوی تر شده و یه بخشش ضعیف تر... بسیاری را از موارد را هم گم کرده... یک بار به خودم گفتم بهتره فلان آدم رو با کارهاش فراموش کنی. حالا حافظه ام تمام کارها و حرکات بد اون آدم رو پاک کرده! انگار نه انگار که روزی اون آدم من رو آزرده کرده...بعد تمام ماجراها و صحنه های خوب رو در خودش نگه داشته. به قدری که حس میکنم چقدر اون آدم آدم خوبیه!!! و وقتی یاد دورانی می افتم که اون آدم بدی هم کرده با خودم میگم شاید خب اون موقع هم من کار بدی کردم چون آدم به هرحال آدم خوبیه! کلهم این فکر ما برای خودمون زن باباست برای دیگران مادر مهربان.

احتمالاً همه ما یه گذشته ای با یه آلبوم عکس کاغذی یا دیجیتال داریم که گه گاهی نگاهش میکنیم تا یادمون بیاد اینجا کی بوده و چه اتفاقی افتاده! ولی جالبه بدونید من خودم رو در بسیاری از عکسها نمی شناختم! اصلا نمی دونستم چرا توی این عکس غمگینم و چرا توی اون یکی عکس خوشحالم!  یا اصلا اونجا چه اتفاقی افتاده بود... یادم نمیاد! حتی گاهی دوست دارم اون کوه یخی که فرستادم زیر آب رو بیارم رو تا یادم بیاد چی شد و چه اتفاقی افتاده ولی یادم نمیاد... ولی همین الان میتونم بهتون بگم صد مورد کاری که ردیف کردیم تا سر کار کتاب پیدا کنیم چی هستند و چرا باید انجام بدن. اینا ربطی به زمان هم نداره! چون من یادمه سر فلان کار در هشت سال پیش هم چه کارهایی انجام شد چه قرارهایی گذاشته شد چه جلسات سختی گذشت یا کی به کی چی گفت. ولی متأسفانه بخشهایی از زندگیم رو قورت دادم انگار...یادم نیست... شاید دلیلش این بوده که در آن به چیز دیگه ای فکر میکردم و فقط در اون گذشته یه حضور فیزیکی داشتم و بس! شاید...شاید...

***

در حالت عمیق خواب آلودگی این حرفها را نوشتم... هذیان مانند است ولی فکر کنم خوب است... غلط دار بودنش هم طبیعی است... پست بعدی میخواهم از عالم خوابم بنویسم

/ 5 نظر / 13 بازدید
حسام

سلام؛ منم قبول دارم که انجام هر کاری با متمرکز نبودن فکر روی آن ، منجر به فراموشی های اینچنینی می شه..

سهیل

من هم تازگی ها اینجوری شدم

س.رشیدی

این قورت دادن خوبه. به یاد موندن بد. خیلی بد. من به یادم می مونه...

ستاره

این که خیلی خوبه خاطرات بد آدم‌ها رو یادت رفته و به جاش چیزهای خوبی یادت مونده... این روزها اون قدر دردی رو دارم تحمل می‌کنم که یکی از آرزوهام اینه که کاش فراموشی می‌گرفتم و یه چیزایی رو یادم می‌رفت...

ستاره

من نمی‌تونم نظر بزارم چرا؟