خاله جان

من پدر بزرگ مادربزرگ در قید حیات ندارم(این قید حیات خیلی قشنگه به نظرم)... در آن ورها خوش و خرمند. پدر مادرم وقتی زنش سنی نداشته فوت میکنه و دوباره تجدید فراش میکنه که زنش میشه مادربزرگ من! از زن اول چندتا پسر داشته و یک دختر! از مادربزرگ منم که خب مامانم و داییم! نتیجه اخلاقی چی میشه؟ من یک دایی تنی دارم چند تا دایی ناتنی که همه به اون دنیا رفتند و من خودم هم خیلی ندیدمشان! شاید وقتی بچه بودم دیده باشمشان! چون این عوامل ناتنی خودشان هم در مقام پدربزرگ من بوده اند! حالا کمی پیچیده است! 

مهم اینه که من این وسط یک «خاله» دارم. این خاله ما از بچگی میدانستیم ایران نیست و سوئد زندگی میکنه. مامانم میگه بچه بودید دیده بودینش! ما که یادمون نمی اومد! خلاصه ندیده بودمش تا تابستان 86 که به ایران اومد! و برای اولین بار آمد خونمون. خیلی جذاب بود دیگه! اینکه شما به یکی بگی خاله! البته ما هم از بچگی از این خاله های الکی داشتیم! مثلا به دخترخاله های مامانم میگفتیم خاله! یا به دوست مامانم! از این مدل خاله الکیها! ولی نمونه واقعی خاله ندیده بودیم! بهش دست میزدیم ببینیم خاله چطوریه! خلاصه خاله خانم دوباره بازگشت داشتند به سوئد.

ولی الان چند ماهی است آمده ایران دوباره! و ما دوباره خاله دار واقعی شدیم! اینها که خاله دارند نمی دانند خاله نداشتن یعنی چی! یه حس خالی بودن داره خاله نداشتن! زن خوبی است...  تمااااااام تلاشش را میکند که بهترین باشد! و این خب سخت است. مثلا هفته گذشته که پیشش بودیم بعد از ناهار نگذاشت ما بشقابمون رو برداریم از روی میز و خودش تمام ظرفها را تا دانه آخر شست! و بعد گفت بشینید دسر بیارم! ما هم خب خاله ندیده جالبه برامون کارهاش و مرتب میگفت من میزبانم! 

حالا قراره آخر این هفته به امید خدا خاله جان بیاد خونه جدید ما! منم به خونه گفتم: همه چی با من!!!!خنثی

که البته جمله احمقانه ای بوده!

ولی یه چیز جالب اینه که مامانم هم کلی حس میکنه خواهر دار شده و باید همه چیز خوب باشه... به جمله احمقانه بالای منم تکیه کرده و خلاصه... حالش خوبه و داره برنامه ریزی میکنه برای همه چیز! منم که گفتم همه چی با من و... اوضاع برای من پیچیده است یه کم! ولی هیچ نشدنی خاصی در دنیا وجود نداره.

خاله جان در یکی از مهمانی های اخیرمان برای هرکدام از ما یک تابلو یادگاری آورد...برای منم یک تابلو آورده که نمیدانم چرا برای من آورده؟! خیلی خوشگله ولی حس میکنم یه کمبودی رو اشاره کرده! و مثل اینکه توصیه کرده به زندگی زنانه واقعی! هر شب این تابلو رو نگاه میکنم و انگار یه چیزی وجود داره که من رو جذب میکنه. قشنگه... دوستش دارم!

/ 9 نظر / 34 بازدید
ستاره

چه جالب بود این حست نسبت به خاله... بچه‌تر که بودم خاله‌ی کوچیکم رو که اون وقت‌ها هنوز مجرد بود خیلی دوست داشتم، طوری که هر وقت میومد خونه‌مون و برمی‌گشت تا مدت‌ها عزای عمومی اعلام می‌کردم و گریه و قهر و لوس‌بازی‌های خاص خودم... اما الان واقعا حسی نسبت به همون خاله از اون جنس حس‌ها ندارم... تابلوی قشنگیه... شاید خودش هم این جای خالی رو با خودش همیشه همراه داشته که داره به زبون بی زبونی بهت اینو گوشزد می‌کنه...

سهیل

پست قشنگی بود من 5 تا خاله دارم و خیلی هم باهاشون خوبم تازه یکی از خاله هام زن عموم هست

نیره

من یه دونه خاله دارم که از نظر سنی جای مادربزرگمه. ولی دوستش دارم

نیره

سوغاتی ت هم قشنگه

س.رشیدی

خیلی خوبه ها. حس اینکه تازه پیدا کردی خاله جان رو، آدم یه وقتایی در سن های بالاتر، انگار بدش هم نمیاد یه چیزهایی دیرتر تجربه کنه. مثل عشق در سنین بالاتر،[پلک] تابلو هم بسیار زیباست. حس خوبی داره. خیلی خوب.

پنجره چوبی

من یک خاله خیلی خیلی مهربون دارم. یک خاله دیگه هم دارم که تقریبا مهربون نیست ولی به من خیلی محبت میکنه ولی خاله تو متوجه شده که زمان زیادی رو از دست داده و الان داره به شکل کنکوری محبت میکنه تابلو خیلی رمانتیک است ولی اگر دقت کنی پسره زیاد راحت نیست از این پوزیشن و داره یک چپ چپی به دختره نگاه میکنه و تلویحا اشاره داره به این حقیقت که دیگه خودتو لوس نکن بسه! [نیشخند]

غرور و تعصب

خاله داشتن خوبه ولی خاله خوب داشتن خیلی خیلی خوبه من 3 تا خاله دارم و با اینکه بهشون سر هم میزنم ولی از اونا خبری نیست.... خاله ها همیشه مهربون نیستن بعععله چه تابلوی خوشگلی من با اینکه ازدواج کردم همیشه فککر میکردم بعد ازدواج زندگی معمولی میشه و همیشه نگران این موضوع بودم ولی الان و بعد 2 سال هنوزم از فیلم های رمانتیک خوشم میاد و هم دوس دارم تا ابد عاشقانه زندگی کنم به نظرم خاله جان خواسته به شما بگه که اززززززدواج کن عزیزم چقد تنهایی اخه