یک اتفاق واقعی واقعی

پایش را روی پایش انداخته بود و لیوان چای را نزدیک دهانش می برد و کمی لب می زد و دوباره پایین می برد... 

- حتما درباره وبلاگ نویسی شنیدید... نه؟

من در حالی که نمیدانستم چه باید بگویم:

- تا حدودی. چطور؟

- آموزشش به دیگران خیلی سخته! من خودم الان یکساله وبلاگ دارم. توش ده پونزده تا مطلب هم گذاشتم خواستید آدرس بدم بخونید آشنا بشید با وبلاگ نویسی.

من که به تازگی به این نتیجه رسیدم که نباید با کسی بحث کرد و توضیح داد و خودت را خسته کرد و آرام بود و اعتقاد به اینکه مردم نباید از پیشانی ما متوجه کل زندگی و دلمشغولی های ما باشند:

- بله خوشحال خواهم شد.

دوباره لیوانش را به دهانش نزدیک کرد:

- خواستید براتون وبلاگ می زنم. شما که ادبیات خوندید می تونید توش شعر بذارید.

من در حالی که با گوشی ام مشغول نوشتن همین نوشته بودم و سعی میکردم این بحث را تمام کنم:

- بله بله حتما.

- بعد که وبلاگ زدم با خودم تبادل لینکتون می کنم. خواستید براتون توضیح میدم.

- بله حتما... 

از جایم بلند خواهم شد و کیف را روی دوشم خواهم انداخت و اتاق را ترک خواهم کرد و لبخند خواهم زد... این نهایت تلاش و حرف زدنهای این روزهایم است. واقعا اهمیت دارد که دیگران بدانند ما چه دلمشغولی هایی داریم؟ لازم است ناگهان برافروخته شوم و بگویم من از سال هشتاد و شش وبلاگ نوشتم؟ واقعا لازم است به همه رزومه ارائه دهیم؟ این سؤال ها و جوابی که در ذهنم نـــــــــــــــه است حاصل سی سالگی است و فرق آن با بیست سالگی ام!

/ 4 نظر / 19 بازدید
س.رشیدی

واااااا! خب الی جون! می گفتی لطف کنه برات وبلاگ بسازه خب!! خب اون خیلی پیشرفته اس. اصلا شماره اش رو بده خودم باهاش صحبت کنم برای من وبلاگ بسازه... بذار ما هم پیشرفت کنیم. شعر بذاریم توی وبلاگ... واااااالللاه! (اینا رو با لحن شل بخونا!!)[نیشخند][نیشخند] دیوانه هستن بعضیا!! :|

Samira

[خنده]

سهیل

می تونم در زمینه وبلاگ کمکت کنم[عینک]