درکت میکنم

آیا شما به این عکس میخندید؟

به نظرم نباید به این عکس بالا خندید بلکه باید درکش کرد فقط!!!

***

دفعه پیش چون خیلی خوابم می اومد و پست نوشتم یادم نیست که میخواستم چی از عالم خوابم بنویسم که آخر پست نوشته بودم میخوام از عالم خوابم بنویسمخنده

ولی الان یه کم فکر کردم گفتم خب کاری نداره که از دنیای خوابم یه چیزهایی مینویسم مشکلی نیست. اول یه مثالی بزنم بعد میرم سر ماجرای خواب. تصور کنید یک نفر پدر یا مادرش را از دست داده ولی شما پدر یا مادر دارید. بعد وقتی به دیدن طرف میروید ممکن است از دهانت کلامی به این مضمون خارج شود: درکت میکنم خیلی سخته! در صورتی که در واقع شما اون آدم رو به هییییچ وجه درک نمیکنید! 

حالا! آدمهای کمی هستند که به معنی واقعی کلمه بیداری داشته اند و ممکن است چند روز نخوابیده باشند! باقی انسانها معمولاً روزی 8 تا شاید بیشتر بخوابند. و معمولاً هم ساعت 10 یا 11 میخوابند تا صبح  8 تا 9 و فوق فوقش 10! بعد این آدمها ممکن است روزی بیایند و به کسی که مثلاً 48 ساعت است نخوابیده و یک حالت گیجی دارد که حالا شرحش میدهم بگوید: درکت میکنم!

یعنی به شما میگویم تا این مورد اخیر را نچشی درک نمیکنی! گرسنگی یا تشنگی را هرکسی درک کرده تا حدودی ولی به نظرم بیخوابی طولانی مدت را نه! 

بنده خدایی بود خواب ظهرش(!!!!) مختل شده بود و میگفت: عصبی است! اینکه علامت تعجب گذاشتم نه که چیز بدی است ها! نه! خوب هم هست برای من عجیب است. فکر کن! فقط ظهر نخوابیدی!

میخواهم کمی حال بیخوابی را توصیف کنم.

تصور کنید ساعت 12 شب است و شما از ساعت 10 بیدارید. 12 شب حسی به تو میگوید بخواب ولی به دلایلی شما نباید بخوابید. خب نمیخوابید! کمی فحش درونی میدهید که چرا من باید مثلا فلان کار را بکنم و فلان درس را بخوانم یا حالا هرچیز و نخوابم! و جالب از همه اینکه اگر با دیگران زندگی کنید مثلاً صدای خر و پف بقیه را می شنوید و حرص می خورید که چرا من نباید به این راحتی بخوابم؟...ساعت 2 و 3 اوج حس خستگی است ترجیح می دهی کمی به صورتت آب خنک بزنی! آب را که می زنی تازه دوست داری کمی چشمانت را ببندی ولی به دلایلی نمی توانی. می روی سر کارت مثلاً. ساعت 4 و 5 صبح است کمی حالت تشنگی و کمی هم گرسنگی داری. مثلاً بدت نمی آید یک لقمه نان و پنیر باشد بخوری. اگر کنار پنجره باشی صبح کاذب را می بینی که بسیار پدیده جالبی است. بعد همینطور به حالتت ادامه می دهی تا ناگهان صدای اذان می آید. واقعا حس دلچسبی است این لحظه اهل هر دین و فرقه ای باشی یا نباشی این صدا طوری است که انگار خدا می گوید من هستم...من بیدارم.

بعد می روی به ساعتهای 7 و 8... همه کم کم از خواب بیدار می شوند. صدای رفت و آمد خیابان کم کم شروع می شود و تو همچنان بیداری... حالا کمی حالت سرگیجه و از خود بیخود شدن داری... از جایت بلند می شوی و تو هم می روی دنبال کارهایت بدون اینکه یک ساعت خوابیده باشی که البته یک ساعت خوابیدن از دید من بدتر از اصلاً نخوابیدن است... حالا سرگیجه ات بیشتر شده گه گاهی دوست داری فقط چشمانت را ببندی نه اینکه بخوابی ها! فقط ببندی! دلت می خواهد هیچ کس حرف نزند! نور کم شود! و تو فقط چشمانت را ببندی! وقتی درگیر کارت می شوی به میزان قابل توجهی فراموش می کنی که بیخوابی داشته ای. فقط یک حالتی شبیه حال روزه داری بر تو چیره است. گه گاهی زیادی گرمت می شود و گه گاهی زیادی سردت می شود. وقتی دوباره شب می شود و تو نباید بخوابی دیگر برایت هیچ چیز اهمیت ندارد! تقریباً چیزی نمی بینی! تقریباً چیزی نمی شنوی! میلت به خوردن هیچ چیزی نمی رود! خوابت هم نمی برد یعنی همه چیز دنیا برایت بیهوده است و فقط جسمی زنده هستی! و اگر کسی از کنارت رد شود نمی فهمد تو در چه حالی هستی! اگر خیلی آن کس با معرفت باشد می آید و می گوید: هنوز نخوابیدی؟ چیزی می خوای برات بیارم بخوری؟ و تو احتمال قوی فقط و فقط می گویی: نه! و در دلت می گویی: نمی فهمد حالم را نمی فهمد!!! باقی هم که هیچی! فکر می کنند کار سختی نیست که من هم دیشب فقط 6 ساعت خوابیدم!

کم خوابی مریضی و پیری می آورد... کم خوابی و بی موقع خوابیدن باعث مشکلات روحی و عصبی و جسمی می شود...خواستم بگویم همه اینها را می دانم ولی من یکی از آن پرچمداران کم خوابی و بیخوابی هستم که بارها و بارها در زندگی ام تجربه اش کردم... گاهی انقدر نخوابیدم و انقدر خسته بودم که خودم را در رختخواب هم قرار دادم ولی خوابم نبرده!! یعنی خواب نرفتن از سر خستگی بیش از حد هم از آن حرفهاست که باید برایت به وقوع پیوسته باشد تا بفهمی یعنی چه! و الکی نمی توانی بفهمی خب این مسئله چیز سختی نیست! در این موارد بهترین راهکار خوردن قرص خواب آور است تا عمق خوابت را بالا ببرد و خستگی از تنت در برود!

بالاترین رکورد نخوابیدنم: ده سال پیش بوده که از ساعت 3 بعدازظهر جمعه ای بیدار شدم(وقتی ساعت 9 صبح تازه خوابیده بودم) تا ساعت 6 بعداز ظهر دوشنبه.

علت نخوابیدنم: امتحانهای پایان ترم که به صورت چهار امتحان پشت هم بود! شنبه، یکشنبه، دوشنبه، سه شنبه.

لحظه ای که خوابم برده بود: ساعت 6 بعدازظهر دوشنبه در مسیر اتوبوس آرژانتین به تهرانپارس. ته اتوبوس با دهان باز و سر کج شده. 

لحظه بیداری: حدود نیم ساعت شاید بعدش در حالیکه خانم کنار دستی میزد به من که بیدار شو آخر خط است.

بعد از بیداری: دهانم را جمع کردم چون جمع نمیشد ولو بود. یادم افتاد کتاب امتحان فردا دستم بود. کمی گشتم نبود بلند شدم دیدم جلوی در اتوبوس افتاده! درحالیکه جای چند کفش پا رویش بود.

آن روز وقتی به خانه رسیدم بدون هیچ کلمه ای خوابیدم تا ساعت 3 نیمه شب که دوباره بیدار شدم و درس فردا را خواندم. فحش می دادم به خودم مثل چی! و همان شب به خودم ده بار یادآوری کردم که حدود پنج سال پیر شدم! 

ولی بی شوخی همیشه شبها را بسیار عجیب دوست داشتم و دوست دارم زندگی شبانه داشته باشم! کار کنم درس بخوانم(مثلاً) کتاب بخوانم چیزی بنویسم و همه اینها... شاید بد باشد ولی من حسش کردم و برایم دوست داشتنی بوده. از دوران دبیرستان زندگی جدی شبانه داشته ام تا امروز... البته نه اینکه هیچ شبی نخوابیدم! خیلی از موارد حالم حال خواب بوده ولی اغلب شبها زندگی دوست داشتنی شبانه خودم را داشتم... و معمولاً اگر بخوابم کمتر از هشت ساعت بوده و بین ساعت 4 و 5 صبح تا 11 و 12 ظهر بوده. البته در مواردی هم که مجبورم صبح زود جایی باشم فرقی در روند خواب نداشته ساعت خوابم کمتر بوده مثلاً از ساعت 4 خوابیدم تا 7 صبح! 

طبیعی است که کسی که اینطور می خوابد را دیگران باید درک کنند! نباید انتظار داشته باشند با این آدم صبحانه بخورند یا حتی ناهار! البته این ربطی به قرارهایم ندارد. قرارهایم می رود در همان قانون بیداری 7 صبح! اما جالبترین نکته در این باره تلفنهای صبحگاهی است. میزی دارم کنار تختم موبایلم را میگذارم رویش البته سایلنت! چون زنگ که می زند یک مرتبه ضربان قلبم بالا می رود. از دفتر امکان ندارد زودتر از ساعت 1 کسی تماس بگیرد چون می دانند حال من را. ولی مثلاً دانشگاه اگر با من کاری داشته باشد معمولاً ساعت 9 تماس می گیرد. گوشی را برمی دارم کمی نگاهش میکنم چند بار دهانم را باز می کنم و آآآآآآآ می کنم تا صدایم باز شود و بعد می گویم: الو! ... کارشان را که انجام می دهند و همیشه هم می فهمند که خواب بودم می گویند ببخشید که بدموقع مزاحم شدند و من می گویم: خواهش میکنم بفرمایید... از دفتر قلم.چی هم معمولاً با اس ام اس از من سوال می کنند و آنها را هم بعد از بیداری جواب می دهم و انگار تلویحی فهمیده اند که این بعد از ساعت 1 جوابگو هست! باقی را هم به مرور اهمیت بعد از ساعت بیداری جواب می دهم! 

میدانم که زندگی عجیب و شاید غیرقابل تحملی است ولی انقدر زندگی جالبی است که نگویید و نپرسید! مهم این است که به همه کارهایم می رسم با این زندگی و این خوب است!

البته هرکس می خواند قرار نیست درکم کند! من فقط خواستم کمی از مدل خوابیدنم تعریف کنم! همین...نیشخند

نکته بسیار جالب آخری هم اینکه دوستام هم مثل خودم هستند تا حدودی! اگر هم خوب بخوابند چون تجربه زندگی من را داشتند کاممممملاً درک میکنند!!نیشخند برای بقیه هم توضیح نمی دهم که من چه مدلی زندگی می کنم. 

البته معتقدم شرایط زندگی است که تعیین می کند چطور زندگی کنی! یعنی همین من ممکن است روزی بیاید که مجبور شوم هر روز زودتر از ساعت 12 بخوابم و زودتر از ساعت 7 بیدار شوم! آن روزها آن کار را انجام می دهم ولی همین جا ثبت می کنم که دلم این مدل زندگی را نمی خواهد! زندگی قانونمند منطقی عاقلانه!!!

 

/ 9 نظر / 69 بازدید
س.رشیدی

خانم الی! می دانم اکنون که این پیام را می نویسم شما در خواب ناز هستید و اصلا در حال مکالمه با دوست رتبه دو خودتان نیستید! اصلا هم نمی دانم در مورد چه چیزهایی صحبت می کنید! [خنده] فقط خواستم بگویم من بیدارم! خدانگهدار! [زبان]

س.رشیدی

جدا از شوخی، خواستم بگم من کاااااملا درکت می کنم. دیدم در جایی گفتی دوستات هم مثل خودت هستن. خواستم بگم منم مثل توام! من دوستتم[بغل]

س.رشیدی

جدی جدی اش اینکه منم دقیقا زندگی شبانه رو ستایش می کنم و روش زندگی مورد علاقه منه. اتفاقا چند وقت پیش به الهه می گفتم جایی خبر خواندم که کره شمالی به دلیل گرم شدن بیش از حد کشورشون، ساعت های کاری رو تغییر دادن به جای ۸ صبح فکر می کنم گفته بودن از ۵ صبح تا ۱ بعذ از ظهر ساعت های کاری تعیین شده بود. من فکر می کردم اگر در کشور ما اینطور بشه. مثلا من بخوام برم دانشگاه، ساعت ۳ صبح از خونه راه می افتم. در حالی که چادر سیاه شب روی همه چیز کشیده شده، چراغ های ماشین ها روشنه، اون خنکای لطیف نیمه شب هست و ماه و ستاره هم هست و آدم داره میره دانشگاه! ساعت ۵ کلاس شروع بشه. ساعت حوالی ۶:۳۰ سپیده بزنه و تو در کلاس باشی، بعد آفتاب طلوع کنه. هوا خنکه. از اون گرمای آزاردهنده و خورشید چشم آزار خبری نیست... من هم مثل تو شب رو خیلی دوست دارم. خیلی. آرامش و امنیتی که شب ها برای من در طول زندگی ام داشتن، کمتر پدیده ای داشته. نه که همه اش سرشار از رویا و عشق باشه. درد و غصه و ناراحتی و فکرهای بسیار بسیار دردناک هم بوده. اما چون در بستری دلخواه و آرام بوده، دوستش داشتم. هرچند همونطور که تو گفتی کمتر کسی واقعا درک می کنه این حس رو،

ستاره

مدلی که گفتی رو می‌فهمم... یه روزایی این مدلی زندگی می‌کردم... روزهای مجردی و دانشجویی و درس و امتحان و کار... من معمولا بعدازظهر‌ها می‌خوابیدم و شب‌ها تا صبح درس... البته تا حالا نشده که مداوم چند روز بی‌خوابی کشیده باشم و به تو هم توصیه می‌کنم دیگه هیچ وقت این کار رو نکن که مشکلات زیادی برای مغز به وجود میاره... دوستی دارم که در دوران دبیرستان این کار رو کرد و مبتلا به صرع شد و یکی از مهم‌ترین دلایلش فشاری بوده که به مغزش اومده... پس دیگه لطفا روندت رو اصلاح کن و حداقل چند شب بیداری رو کلا از زندگیت حذف کن

ستاره

اما یه چیزی که خودتم آخره پستت بهش اشاره کردی شرایط زندگیه... گاهی شرایط زندگی طوری پیش می‌ره که تو مجبوری قانونمند عمل کنی... مثل وقتی متاهل هستی و یا مادر هستی... و به همین خاطر من دیگه مدت‌هاست زندگی شبانه به معنای شب‌بیداری و کتاب‌خوندن رو تجربه نکردم... [ناراحت]

حسام

سلاملکُم؛ اگر بگوییم می فهمیم که دروغ گفتیم.البته هر یک از ما کم و بیش در دوران تحصیل شب بیداری را تجربه کردیم امّا نه به حادّی شما.. مهم اینه که به همه کارهات می رسی با این زندگی و این خوب است! در مورد سلامتی هم که گفتید و گفتند و ...خلاصه مراقب باشید.

حسام

راسی این نظرات شما را ، ما هر چه نظر میذاریم میزنه صفر.یعنی چه؟

گلابتون بانو

من اصلا درک نمی کنم! طاقت بی خوابی رو هم ندارم! من اصلا اگه چند ساعت خوابم کم بشه تبدیل به هیولا میشم!!![نیشخند]