درد بی درمان!!!

«این پست در لحظه ای پاک شد و هر چه کردم پیدا نشد! وقتی پست جدید را نوشتم به آنی ریدر برایم ظاهرش کرد! منم کپی کردم اینجا دوباره...سر جای پست پاک شده»

احتمالا در جریان هستید که چند وقتیست با یک چیز موذی در حال دست به یقه شدنیم... این موجود موذی همانا چیزی نیست جز یک سردرد لعنتی! سال پیش بود که خودمان را از آن خوددرمانی های من درآوردی به قول دیگران که اتفاقا خیلی هم خوب جواب میداد کندیم و وارد پروسه به اصطلاح درمان(!!) شدیم...در قدم اول از آنجایی که به دکترهای عمومی و داخلی زیاد اعتقاد نداشتیم رفتیم به قدم آخر!!! یک دکتر فوق تخصص مغز و اعصاب  آنچنانی ...رفتیم و نشستیم و دو سه تا چکش به دست و پامون خورد و آخر سر دفترچه مون مزین شد به یک عدد ام آر آی از کمر تا بالای سر!! به علاوه یک سلسله آزمایش خون تمام عیار به طوری که هفت هشت ده تا از این لوله ها از خون بی رمق ما را ریختند داخل شیشه! از هزینه ها هم نپرسید که توضیحی برای گفتن نداریم! به ویژه ما که بیمه تکمیلی هیج جا هم نیستیم! 

بالاخره پا در مطب دکتر گذاشتیم ! ام آر آی به دست! به خدمت که رسیدیم آقای دکتر کمی بالا کرد و پایین کرد و ته تهش گفت: خوبه، خوبه، آفرین!!!

گفتیم: آفرین؟؟؟؟؟ ما با این سردرد چه کنیم؟ گفت: علت نورولوژیک ندارد هرچه باشد... استراحت کن! بیشتر بخواب! با کامپیوتر کار نکن! زیاد روی کاغذ کار نکن! استفاده از کتاب رو هم محدود کن به یک ساعت حتی! قطعا قیافه من دیدنی بود نه؟ خب برادر دکتر جان! پدر دکتر جان!  دقیقا اگر این کارها رو نکنیم چه غلطی بکنیم؟ مگر اینکه برویم غذا بپزیم و آرایشگاه برویم و قدم بزنیم و با تلفن صحبت کنیم...

خلاصه بی خیال پروسه درمان شدیم و باز چسبیدیم به همان قرصهای گاه به گاهی که میخوردیم و بی خیالی طی کردن ... تا اینکه چند روز پیش از فشار بی نهایتی که به پشت چشممان وارد شد مصصم شدیم سری به چشم پزشکی حاذق بزنیم!!!

چشم پزشکی به چشم خواهری بسیار شایسته!!! کللللللللللی با هم گپ زدیم از همه طرف تا اینکه قطره ای ریخت تا شبکیه(!!!) من را ببیند!!طرف به ما گفت چشمهایت را ببند! گفتیم: حوصله امان سر میره! (کلا یه حساسیت بدی داریم روی اینکه یکی بگه چشمهایت رو ببند!) گفت: بیا با هم حرف بزنیم تو چشمهات رو ببند! خلاصه شروع کردیم از این ور و اون ور حرف زدن! بعد از حدود 5 دقیقه گفت: خب باز کن! باز کردن همان و کور شدن در طرفه العینی همان! گفت: پاشو بیا پشت دستگاه!!  ما هم این سیستم برادر خواهری رو بی خیال شدیم و چسبیدیم به همان قانون نیم بند محرمیت بین دکتر و مریض و چنان دست آقای دکتر را چسبیدیم که بگیر جایی رو نمی بینیم! خلاصه از وضعیت قهقهه آوری که پیش آمد بیشتر حرفی نداریم باید بودید و می دیدید! نشستیم و یه چیزی تو مایه های لامپ مهتابی در ابعاد کوچک فرو رفت در عمق چشمانمان! حالا به اون سوزش و وضعیت اسفبارمان اضافه بفرمایید یک فقره سوزش چشم و پرش برق مانند را! بعد از همه این داستانها و باز هم کللللللللللللی هزینه!!!!!! آقای دکتر گفت: تو مشکل بینایی به هیچ عنوان نداری و همان آستیکمات 25 صدم بیشتر نیست مشکلت!!! ولی علایمت به سینوزیت مزمن شبیه است... بعد هم گفت رفتی بیرون توی سالن انتظار چند دقیقه بشین بعد برو ...بگذار چشمهات آرام شه!  ما هم رفتیم بیرون و دیدیم اوه اوه آدم نشسته کیپ تا کیپ!!! گفتیم بی خیال آقا میریم تو خیابون! این بار وارد شدن به خیابان همان و دخول یک دسته غبار محلی در چشممان همان! چشمهایمان را بسته بودیم و همزمان با تلفن مکالمه میکردیم و هر یک ثانیه یک بار میگفتیم: من جایی رو نمی بینم!!! خلاصه گفتیم حالا که از در زده ایم بیرون به هوای حل مشکل در عرض یک روز برویم به دنبال سر رنخ سینوزیت!

کوبیدیم رفتیم دکتر گوش و حلق و بینی!!!! رفتیم تو و منشی گفت چند لحظه بنشینید تا من بیام! آقا و خانمی که شما باشید نشستیم و هی دیدیم یکی با پای شکسته تو آمد یکی کمرش را گرفته بود! مدام سعی میکردیم ارتباطی بین گوش یا حلق یا بینی با شکستگی و درد کمر و پا و این پیرمرد پیرزنها بیابیم! تا اینکه منشی آمد و گفتیم: امروز دکتر وقت دارند؟ منشی دور از جون شما خانمی پریش احوالی بود شروع کرد به لبخند زدن و به نقطه ای دور خیره شدن!!!!! من هم همینطور نشسته بودم و سعی میکردم حفظ کنم خودم رو! یک آن هم گفتیم: نکنه کور شدیم و تو حال خودمان نیستیم! آخر سر به حال خودش برگشت و گفت: برای کدوم دکتر؟ گفتیم: گوش و حلق و بینی! گفت: باید فردا بیاین نوبت بدیم بشینید تو صف ببینیم کی نوبتتون میشه! آقای دکتر جراحی های بینیشون زیاده! گفتیم: خانم من مشکوک به سینوزیت هستم میخوام پیگیری کنم! گویا این مشکوک به سینوزیت رو دور از جون شما بد گفتم! سریع گفت: آهان خب پس فردا ساعت 4 اینجا باش! امروز اینجا مطب ارتوپوده! روزهای معکوس گوش و حلق و بینیه! 

 سنگ قلاب شده و درمان نشده و دردی برگشتم خانه! فردا ساعتی رفتیم که یک ربع به چهار مطب دکتر باشیم! انصافا با دیدن آن هفت هشت تا آدمی که نشسته بودن یک لحظه احساس کسالت بر ما چیره شد! داخل شدیم و دیدیم به به به این بار یه آقای مسن بسیار موقر و بسیار مهربان در کسوت دکترباباها است! طوری که دلمان خواست یک لحظه برویم سر بگذاریم روی شانه اش از دردهایمان برایش بگوییم! بعد به خودمان آمدیم و ابرها رو زدیم رفت...گفت: خب چیه مشکل! ما هم پرونده پزشکی رو ریختیم وسط! گفت: خب!!!!! تو باید بری سیتی اسکن!!!!! ما هم راه افتادیم به سمت سیتی اسکن خانه!

بعد از پذیرش آقایی به صدم ثانیه صدایمان کرد! رفتیم داخل و مرد گفت: برو بخواب زیر دستگاه! بعد خودش رفت بیرون ما هم رفتیم خوابییدم و قشنگ صورتمان را خودمان با هنر خودمان فیکس کردیم زیر اون دستگاهی که قرار بود از سینوسهای ما عکس بگیره! بعد آقای مورد نظر با موبایلش آمد داخل گفت: خانووووووووووووم! به شکم بخواب!! یه جوری گفت که ما انگار در عمرمان هر روز سیتی اسکن خانه ایم و هر روزمان هم اشتباه کردیم ...پیچیدم و یه ورق آورد گذاشت روبروی دهانمان و دهانمان را فشار داد روی کاغذ از نقش لبهایمان روی کاغذ خنده امان گرفت. گفت: خانوووووووووووووووم! تکون نخور!

بعد گفت بیا پایین! پنج دقیقه بشین حاضر میشه! منم رفتم توی سالن نشستم !حالا مرد میرفت  و می آمد و یک نگاه غم باری گاهی به ما میکرد! ا تا تهش رفتیم که این احتمالا اون تومور فرضی مغزمان رو کشف کرده که اینطور  نگاه میکند! بعد از پنج دقیقه پاکت سیتی اسکن  را تحویل داد!!! خودمان توی حیاط سیتی اسکن خانه صورتمان را در عمس رویت کردیم! جاتون خالی هار هار خنده بود!!!! قشنگ هار هار!!! فکم رفته بود بالا و مغزم یه حالت خیلی بانمکی گرفته بود! بعد توی کاغذ هم نوشته بود همه چی سالمه! قشنگ به ذهنمان آمد برویم دماغ مردک را به خاطر اون نگاه ها بیاوریم پایین! خلاصه خودمان را رساندیم به دکتربابا و نشانش دادیم و لبخندی تحویلمان داد! که خیر! شما سالمید! از ما هم سالم ترید! ما هم دچار یک یاس شدید فلسفی شدیم که پس این سردردها!!! گفت: استراحت کن! بیشتربخواب! با کامپیوتر کار نکن! زیاد روی کاغذ کار نکن! استفاده از کتاب رو هم محدود کن به یک ساعت حتی! لطفا هم دیگه تا یه مدت مگر در موارد اضطراری به دکتری مراجعه نکن هزینه بیخود هم نده! 

ما نیز در راه برگشت به خانه با سردری که دوباره خودش را کشیده بیرون و هار هار میخندید رفتیم به یک داروخانه و برای خودمان دو بسته استامینفن خریدیم و یکیش را به انضمام نصف آب معدنی دادیم بالا  و رسیدیم به خانه و چسبیدیم به کامپیوتر و کتاب و کاغذم و یادمان هم رفت باز بخوابیم! 

/ 0 نظر / 8 بازدید