جوانه

یکی از بزرگترین مشکلاتی که ما داریم و واقعا پیش از هرچیزی امروز دچارش هستیم مسئله عدم اتحاده! عدم اتحاد در همه چیز! از دو نفر گرفته تا یک جمعیت میلیونی نمیتوانیم متحد شویم! خب این موضوع به عنوان امر بدیهی در جامعه ما پذیرفته شده! 

دیروز در یک صبح دل انگیز با هوای فوق العاده عالی از متروی چهارراه ولیعصر بیرون آمدم. معمولا سر چهارراه ولیعصر سوار یک تاکسی میشوم و مستقیم میروم سر کوچه محل کارم. خب همیشه یک عدد 500 تومنی آماده میکنم که بدهم به راننده تاکسی. بگذریم که تا همین چند ماه پیش 400 تومن هم با انصافها میگرفتند. خلاصه دیروز در یک حال عجیب و غریب خوب وقتی دیدم بیشتر از 5 دقیقه به شروع کلاسم نمانده! گزینه پیاده روی را خط زدم و به سمت تاکسی ها رفتم! دیدم ونی جلوی پای من ایستاد خب منم سوار شدم. وقتی به مقصد رسیدم 1000 تومنی ای به سمت راننده گرفتم. گفت: 100 تومنی نداری؟ گفتم: 100 تومنی میخواید چی کار؟ شما باید به من 500 تومن بدید! گفت: هه! 500 تومن مال یه سال پیش بود!!! دقیقا با همین لحن! خلاصه گشت تا 400 تومن پیدا کند! من هم خیلی جدی گفتم: بگیر! 600 بگیر! هرچی میخوای بگیر! ولی به نظرت این 100 تومن زیادی واقعا حلاله؟ آیا به طور کلی از ابتدا وقتی ون وارد تاکسی رانی شد یه پله از تاکسی ارزون تر نبود؟ 

اینها برایم مهم نیست! قطعا همتون میدونید که اون 100 تومن واقعا قرار نیست در زندگی من نقش خاصی ایفا کنه ولی میخوام براتون بگم چهره مردم دیگه ای که توی ون بودند چه شکلی بود! دقیقا اینطوری: خنثی به روبرو نگاه میکردند و حتی یک نفر! حتی یک نفر از اون جمع صدا بلند نکردند که این خانم راست میگه! همین! یعنی همه تازه یه طوری به من نگاه کردند! که وای وای وای احتمالا این چقدر بی پول است! وای وای وای این چقدر وضعیت بدی دارد که 100 تومن برایش خیلیست! یا وای وای وای ما کار سی.اسی نمیکنیم! اگر از این حرفها بزنیم فردا سر از ا.وین در میآوریم!!!! یعنی احتمالا تا این حد بلاهت!!! مردم تا این حد دیگه... حالا با یک نگاه میشد دریافت که تقریبا همشون یا کارمند جزء هستند یا دانشجو! این کارشون واقعا به من فشار آورد و چون نتونستم در طول روز اون فشار رو جایی تخلیه کنم به محض ورود به خانه با قیافه خسته و منزجر از همه چیز چند عدد فحش دادم و باز مامانم با این دیالوگ از من پذیرایی کرد که دوباره بی تربیت شدی ها! منم دوباره که نه برای بار دهم بهش گفتم بی تربیت کردنم! پوووووووووووف...

این تیکه اصلا جزو پست حساب نمیشه! یه درددل دوستانه بود که دلم میخواست در همین تاریخ اینجا بنویسمش... و یک دعا: خدایا غیرت دوباره ای در همه ما بدم!

***

این روزها که باران می آید ...حس تازگی که در من دمیده شده! درست از وقتی این وبلاگ اینطوری جوانه دار شده بی خبر یه اتفاق خیلی نرم و قشنگ و جوانه ای رخ داده توی خانواده ما... باید یه مدت بگذره تا بشه گفتش...تا بشه خوشحالیش رو عمیق بروز داد... ولی خب اتفاق خیلی بانمکیه که بابتش خوشحالی نرمی دارم! وقتی از همه جا میبرم یاد اینکه یک بار دیگه یه اتفاق خوب دیگه از این جنس قرار بیافته توی خانواده من، دلم رو گرم میکنه... با اینکه ممکنه حدسش بزنید ولی بهتره فعلا ازش چیزی نگیمنیشخند 

/ 21 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
س.رشیدی

[دلقک]

س.رشیدی

[افسوس][افسوس] همون!! هیشششششششکی ... [ناراحت]

سمیرا

آخه چرا با احساسات جوانهای این مملکت بازی می کنی؟

سپیده

داری میری مسافرت؟ [سوال]

س.رشیدی

[خواب] [خواب] [خواب]

س.رشیدی

[افسوس]

س.رشیدی

[قلب] [افسوس] [خواب]

سهيلا

الي جان منم يكي از ائنايي هستم كه حرف نميزنم براي اينكه ديگه برام مهم نيست نميتونم از اول صبح شروع به جار و جنجال كنم اعصلبمو بخاطر ژصد تومن خورد كنم . ما خيلي بيشتر از اين حرفا از دست داديم . آب كه از سر گذشت چه يه وجب چه صد وجب

نیره

قالب جدید رو من الان دیدم. نمیدونم چرا قبلا قالب قبلی رو می دیدم. خوشگله و حس خوبی داره.

ستاره

راست می‌گی الی جون.... ایمیلی برام اومده بود در مورد بالا رفتن قیمت شیر در یک کشوری ... به محض افزایش یک دلاری قیمت هیچ کسی توی این شهر شیر نخرید و شبش مسئول مربوطه در تلویزیون از مردم معذرت‌خواهی کرده و از فرداش دوباره شیر به قیمت قبلی عرضه شد... اما حالا در کشور ما وقتی یه چیزی گرون می‌شه همه هجوم می‌برن بیشتر بخرن و ذخیره کنند... و قیمت‌ها هم هی بیشتر و بیشتر می‌شه... اینم وحدت مردمه ماست دیگه... در مورد جووونه تازه من حدس می‌زنم خواهرت دوباره داره بچه‌دار می‌شه.... [لبخند] درسته؟ راستی دیگه به ما سر نمی‌زنی الی جون؟ سایه‌ات سنگین شده یا دیگه ما جزء رفقا محسوب نمی‌شیم...؟[ناراحت] قدیما نظر که می‌زاشتیم پاسخش می‌اومد به ایمیلمون... چرا حالا خیلی وقته دیگه نمیاد؟