تقدیر

دو روز پیش تر از این من داشتم با اینترنت سیم کارت وبلاگ به روز میکردم جاتون خالی نوشتنش کاری نداشت راحت بود اما امان از عکس گذاشتن و امان از این پرشین بلاگ که کلا هنگه!!! از بلاگفا که فرار کردیم اومدیم اینجا یعنی باید از اینجا هم فرار کنیم؟ خدا وکیلی نشد!!! یعنی هر چه کردم نشد و شب گفتم گور پدر وبلاگ اصلا گرفتم تخت خوابیدم!!!

همون دو روز پیش نوشتم: قرار نبود جایی باشم که الان هستم ولی دست تقدیر من رو آورد جایی که درست شبیه بهشته. شاید گاهی باید خودتت رو بدی دست تقدیر تا به همچین جاهایی برسی... حال خوبی است اینجا که هستم...من الان اینجام:


خدایی جای خوبی بود... من قرار نبود برم سفر...یه جورایی کنه هم وایساده بودم که نه نمیرم من باید بمونم و کارهام رو انجام بدم!!! نیست در تمام طول سال دقیق و منظم انجام میدم این چهار روز رو نمیتونستم ندید بگیرم! خلاصه یک ساعت قبل از حرکت دیگران بنده هم ساک بستم و راه افتادم ...در همان دو ساعت ابتدایی سفر یه تصادف بد و ناجور و خنده دار کردیم!!! به این ترتیب که یه جای نیمه آماده ای بود زیبا بود...یعنی لامصب فقط زیبا بود و ما هم تصمیم گرفتیم بریم تو دل زیبایی رفتن به دل زیبایی همان و خراب شدن سقف آلاچیق وار زیبا روی ماشین همان... یک آن پشت سرم چیزی فرو ریخت!!! برگشتم دیدم چیزی نیست کل شیشه عقب ماشین ریخت پایین و چوبهای آلاچیق آمده داخل ماشین!!! ولی جاش خوب بود به خداها!!! نمیدونم اینا چی بود که افتاد روی ماشین!! ماشینی که تا به حال یه خش هم برنداشته بود یه جورایی کنار شیشه عقبش تا شد!!!نیشخند خلاصه ریختیم پایین و دیدیم چون اینجا زیباست هیچ کس نیست به داد ما برسه!!! خودمان دست به کار شدیم و بنده با این دم پر شالم شیشه ها را ریختم پایین! و خونی بود که از دستم میریخت...جالب اینکه درد و سوزش و اینا نداشت!!! بعدش هم یادم رفت شالم رو بتکونم ... نیشخند... در همین فاصله یک آقایی گویا برای کار فوری نگه داشته بود که ما رو دید و با دو سوت دو نفر دیگه جور کرد و بالاخره ما از اونجا در اومدیم!!! حالا یکی از آقایون هم اصرار داشت که شما باید بری بهداری!!! منم اصرار با خنده که آقا ما از اوناش نیستیم! ما ضد ضربه ایم!!! بعد یکی دیگشون حرف خوبی زد گفت: به خدا این جاده بوی خون میده! اینکه شما اینجایید و سلامتید کافیه! 

خلاصه به صورت تابستونی راه افتادیم به رفتن!!! در اولین نمایندگی پولی که در میانه های گلوی ماشین گیر کرده بود دادیم و شیشه را عوض کردیم!!! با بر و بچ نمایندگی هم دوست شدیم و خلاصه یه کم گفتیم و خندیدیم و یه بچه داشتن یه ساله یه کم با بچه مردم بازی کردیم و همین باز راه افتادیم!

اما نکته جالب توجه: بدون استثناء بعد از شکستن شیشه ماشین وقتی به صورت تابستانی شروع به حرکت کردیم ماشینهای دیگر از کنار ما میتازوندن و زل زل ما رو نگاه میکردن و یه حالتی شبیه تمسخر توی چشماشون بود!!! بعد آی من قهقهه زدم! خب بنده خدا اگه خودت بودی دقیقا چی کار میکردی؟ حرکت نمیکردی به سوی جایی؟ همانجا می ماندی توی سرت میزدی؟ مثل ما لبخند نداشتی؟ چه میکردی؟ بعد یک نفر هم گفت شیشه عقبتون شکسته!!! یعنی اینو که گفت من ترکیدم از خنده! یعنی فکر کردی لاستیکِ پنجر شده است که ما نفهمیم؟ یا چادر لای در گیر کرده؟ خب برادر من میدونیم شیشه شکسته ولی خب حالا چی کار کنیم؟

اما وقتی رسیدیم خداوند جواب صبر و شکیبایی ما را داد و ویلایی نصیبمان کرد بهشتی! عالی! جاودانه در اذهان! همان که آن بالا عکسش هست! انتخاب و سلیقه آبجیتونه... خجالت

خلاصه که سفر خوبی بود و به یاد ماندنی! مهمان عکسهایی از سفر به روایت اینستاگرام باشید که خودمان درونش نیستیم!!! جز یک عکس که من شرمنده ام از همه به خاطر حضور خودم و بچه ناجوانمردمان!

قبل از دیدن عکسها هم چون نبودم روز مرد را به همه مردهای واقعی که فقط نر نیستند بلکه به واقع مرد هستند تبریک میگم و به پدر خودم و پدر همه بر و بچه های این حوالی...پدرهایی هم رفتند که جاشون خالی توی قلب ما هستند... من هم که هفته قبلتر رفتم به کمک رفیق شفیقمان که دانید هدیه روز پدر را ابتیاع!!! کرده و خدمت پدر دادیم و که خود آن روز و به ویژه غذا خوردنمان(!!! سمینیشخند) داستان جدایی دارد که شاید وقتی دیگر...

ببخشید این وسط اومدم عکسها رو ملاحظه کنید...

 

       

 

      

 

     

 

     

 

      

 

     

/ 13 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیرا

سلام الی جان. همیشه خوش باشی عزیزم.

نیره

الان دیدم با اینکه ای دی اس ال داریم ولی سرعت انقدر خراب بود باز نمیشد

اتابک

همیشه به سفر باشین ... پدر موهبتی بزرگه قدرشون رو بدونین و امیدوارم سالهای سال سایشون مستدام باشه ...

س.رشیدی

سلااااااااااام رفیق جانم[قلب][قلب] رسیدن به خیر! عجب عکس اول آدمو اسیر خودش می کنه الی!![رویا][رویا][پلک] بسیار هم زیبا. حادثه رو بگو!!! عجب چیزی شده!! خدا رحم کرده اتفاق بدی نیفتاده![ناراحت] روز مرد و پدر باز هم بر پدر گرامی و همسر آبجی نغمه و مانی، مرد کوچک، مبارک باشه[قلب]

س.رشیدی

ناهار اون روز که....[خنده][خنده][خنده]

س.رشیدی

راستی الی! من شنبه رفتم کلاس![افسوس][اوه] انقددددددددر هم حرف زد!!![خنثی][اوه]

وبلاگستان

سلام الی شما نمیخوای جزو اولین اعضای وبلاگستان باشی؟ http://weblogstan.ir یه چیز دیگه دوست داری تو انتخاب بهترین وبلاگ فصل (بهاره) شرکت کنی؟ اینجا نحوه شرکت تو مسابقه توضیح داده شده؟ http://weblogstan.ir/campaigns/690/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D9%81%D8%B5%D9%84 دوستانی که میخوان بهت رای بدن باید قبلش تو وبلاگستان عضو بشن و خودت هم البته برای شرکت در مسابقه باید از همین طریق عضو وبلاگستان بشی. http://weblogstan.ir/register و از طریق این لینک هم میتونی نام وبلاگت رو برای شرکت تو مسابقه ثبت کنی و به دوستانت اطلاع بدی که بیان و بهت رای بدن. البته بعد از عضویت. http://weblogstan.ir/campaign?number=26

پگاه

به به! سلام. همیشه به سفر. چقدر کار خوبی کردی رفتی سفر الی. مانی رو ببین چقدر خوشحاله تو اون عکس[ماچ] کلا بهشت بودید دیگه... ایشالا همیشه در کنار عزیزانت شاد باشی در کنار سلامتی البته [قلب]

ستاره

وااای چه ویلای خوشکلی... خیلی حال کردی پس! خدا رو شکر....

عــــــــــلـــــــــی

درمقابل تقدیرخدا ، چون کودکی ۱ساله باش که وقتی او را به هوا می اندازی ، میخندد ! چون ایمان دارد که تو او راخواهی گرفت.