مادربزرگ، پدربزرگ

من یه آرزویی داشتم که هیچ وقت هیچ وقت عملی نخواهد شد... یعنی یه آرزوی غیرقابل دسترسه...چون یه پای قضیه مرگ بوده که آمده و ربوده آرزوی من را...آرزو داشتم الان توی این سن و سال و توی این شرایط یه پدربزرگ یا مادربزرگم حداقل زنده بودند... یه روزایی میرفتم پیششون می موندم...یه عشق غریب هم دارم اینکه پا میشدم باهاش دوتایی میرفتیم سفر... قشنگ مفهوم واقعی «آرزو به دلی» منم... پدربزرگها که وقتی بابا و مامان کوچیک بودن رفتن به اون دنیا و همسران جوانشون بی ازدواج مجدد نشستن و بچه بزرگ کردن و به خودشون رنجهای متعددی دادن که نتیجه اش شده زودمرگی خودشان!!! مادربزرگ پدری ام که وقتی حدود هشت نه ساله بودم سکته آمد در سالهایی که شاید نمیشد بهش گفت پیری رفت و مادر بزرگ مادری ام بهتر است بگوید در میانسالی وقتی هنوز دبیرستان نمیرفتم...

تنها خاطره ای که دارم از بیرون رفتنهای دوتایی مان با مادربزرگ اخیر یکی رفتن به امامزاده صالح بوده...شاید حوالی اول یا دوم دبستان بودم و دومین بیرون رفتنمان وقتی بود که رفتیم با هم نماز جمعه!... همیشه وقتی به خانه ما می آمد یک جعبه شیرینی سپه سالاری میگرفت تا با شیر بخوریم... وقتی هم میرفت من کیفش را زیر تختم قایم میکردم تا نرود ولی او میرفت ... باورتون نمیشه چقدر «آرزو به دل» هستم... وقتی آن موقع ها بودند انقدر دنبال بازی کردن و شیطنت بودیم و حتی برای بوس ورود و خروج از خانه شان هم سرسری به سمتشان میرفتیم و حالا که دلم میخواد بودند تا موقعهای دلتنگی میرفتم میخوابیدم روی پاشون و هزاران بار می بوسیدمشون...

امروز وقتی مانی از خونه مون داشت میرفت...وقتی بابام صداش کرد رفت تو اتاق و مثل همیشه یکی دو اسکناس همیشگی اش را داد تا مانی هرچه میخواهد برای خودش بخرد دیدم که مانی پرید بیرون و دوید و بابام بهش گفت: نامرد بوس نمیدی؟... یه لحظه دلم گرفت... بهش گفتم : خره من اگه بودم سر تا پاش رو بوس میکردم... 

عیب ما دنیایی ها اینه وقتی چیزی هست نمی بینیمش و وقتی نیست دنیا همچین قشنگ نداشته هامون رو میاد میگیره جلوی چشممون!

شکر کنید به خاطر داشتن پدربزرگ و مادربزرگی اگر هنوز جسمشان کنارتان است و خداوند قرین آرامش کند روح همه پدربزرگها و مادربزرگهایی که نیستند... 

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
س.رشیدی

حس غریبیه حسی که آدم نسبت به پدربزرک و مادربزرگش داره. حس متفاوتی که آدم با هیچ کس دیگه نداره. خواسته های آدم از اونا خواسته های کوچیکه. مادی. خوردنی. بوسیدنی. لمس کردنی... بودنی... کسانی هستن که همیشه ازشون توقع یه مرام داری. همه شون یه مرام هم دارن. مادربزرگ من هم مرام داشت. مادر پدرم همیشه از جیبهاش به ما توت خشک می داد و حالا توت خشک یعنی یادآوری خاطرات من تا سه سالگی... پدر پدرم عیدها بعد از سال تحویل به ما سکه میداد. سکه نو. و هرکس رو که بیشتر دوست داشته سکه پنج تومنی زرد... پدر مادرم آدم رو محکم بغل می کرد از نوعی که هیچ کس اونطور نبود. یه آغوش گرم و محکم و دوست داشتنی. غالبا زیر پل امامزاده حسن کنار ماشین بغلم می کرد و بعد من می نشستم توی ماشین با یک بغض لعنتی تمام نشدنی. مادر مادرم دوست داشت موهای من رو ببافه. می بافت. خوشگل هم می بافت. همیشه به من می گفت بیا بشین موهات رو ببافم و همیشه می گفت جلوی موهات رو کوتاه نگه دار دختر اینطوری خوشگل تره و من حالا چتری هام رو هروقت کوتاه کنم به یادش می افتم... مادربزرگ و پدربزرگ فقط خاطره ان... خاطره هایی دوست داشتنی و پر حسرت...

گلابتون بانو

خدا رحمتشون کنه.رحشون شاد. فاتحه خوندم براشون. واقعا نعمت های بزرگی هستن. پدربزرگ مادری من 9 سال پیش فوت کرد 6 ماه قبل عقد من و خیلی دلم میسوزه که تو عروسیم نبود. مرد خیلی مهربونی بود و خوبیاش هیچ وقت یادم نمیره. خصوصا که حدود یک سال هم تو خونه شون زندگی کردم. بقیه شون زنده ان. با پدری ها رابطه خاصی ندارم! ولی مادر بزرگ مادریم خیلی ماهه و زیاد خونه شون میریم.

ثانیه هاس سفالی

واقعا همین جوریه... آدم تا چیزیرو داره قدرش رو نمی دونه. شنبه ها همیشه من برا مامان بابای پدریم غذا میپزم و میبرم براشون فکر این که یه شنبه ای نباشن منو دیوونه میکنه. یکی دو بارم درباره مامان بزرگ هام پست گذاشتم. اولین پستم تو وبلاگ درباره مامان بزرگم بود.

نیره

خدا رحمتشون کنه مادر پدر من زنده س. ولی بنده خدا انقدر مریضه که از خونه به سختی میاد بیرون و سفر براش مقذور نیست.

ستاره

خدا بیامرزدشون... منم همین طورم الی جون... پدر بزرگ مادری و مادربزرگ پدری‌ام را اصلا ندیدم ... فقط چند عکس... بچه من هم پدربزرگ مادریش رو هرگز نخواهد دید... فقط چند عکس... البته شاید برای او حسرتی نباشد اما برای من هست که پدرم هرگز نوه‌اش رو ندید و من هرگز در نگاه پدر، مادر نبودم...

مهگل

شیرینی‌ سپه سالاری چیه؟

س.رشیدی

الی!! بالاخره پاسخ دادن که بعله!! رسیده به خطه جنوب!![خنثی] قشنگ سیصد بار ایمیل زدم! [افسوس]

سپیده

الی جون این لینک که کار نمی کنه[متفکر] خوب من الان دارم فکر میکنم شیرینی سپه سالاری چیه؟ یه چیزی بگم همهی حرفات درست ها ولی خوب میدونی چهجوری بگم اگه داشتی هم شاید فرصت این کارا که گفتی و نمی کردی . دوستای منم که مادربزرگ و پدربزرگشون به رحمت خدا رفتن به من میگن چرا نمی ری خونشون بمونی .من هیچ وقت از این فکرا که تو میگی به سرم نزده نه که بی محبت باشم ولی خوب اصلا ولش کن. ولی منم دوست دارم مامان مامانم بیاد اینجا یا بریم دسته جمعی اونجا بمونیم .میرم پیشش همیشه

سپیده

من یه چیزی پیدا کردم .همینه http://www.leemoo.ir/Recipe-238.aspx

نگاه

الی خواهرزادم مریض شد تا مرز سکته پیش رفتم. هرجور فکر می کنم می بینم بچه دارشدن خریت محضه.آدم مجبوره یه عمر با استرس زندگی کنه.چه کاریه آخه.به نظر من زنایی که بچه دار میشن دو دسته ن: :یا بی نهایت شجاع هستن یا بی نهایت بی فکر و بی خیال- مادر بزرگ من قبل از فوتش سالها مریض بود و من تمام این سال ها دیدنش نرم جز دو سه بار که ناچارشدم .می دونم همه من رو به چشم یه نوه بی احساس که رابطه صمیمانه ای با خانواده پدری نداره می بینن.هیچ کس نفهمید که من نرفتم چون طاقت دیدنش رو نداشتم.چون با فکر کردن بهش گریه م می گرفت.ترجیح می دم همینجور متهم باقی بمونم ولی هیچ وقت از احساسم بهشون چیزی نگم.من دلم می خواست مادربزرگم همونجور که همیشه بود تو خاطراتم بمونه.الی هر وقت منو میدید فقط گریه میکرد .آخه نمی تونست حرف بزنه.من یه آدم دل نازکه بی رحمم.نرفتم چون خودخواهم.