راه نجات

ساعت سه و نیم صبحه!

خوابیدم روی تخت و دارم از این سوراخ نت میرم تو اون یکی سوراخ!

واقعا چرا؟

من فردا کللللی کار دارم... این هفته خانمی که در ... باهاش کار میکنم رفته سفر و کارهاش رو من انجام میدم... قبل رفتن کلی استرس داشت و مدام میگفت: فلان کار هم هست! اینم هست! و من در حالی که استرسم از این همه کار و تداخلش با چند کار دیگرم به اوج رفته بود با لبخند و آرام گفتم: خانم... برو و سعی کن بهت به شدت خوش بگذره! مطمئن باش و حس نکن که چیزی رو نگفتی یا فراموش کردی! در ضمن من به طور استثناء در این هفته سعی میکنم گوش به زنگ باشم که اگر کاری بود انجامش دهم. اینطور شد که حس کردم یک لبخند عریض نشست روی صورتش و بعد از کلی تشکر رفت!

حالا من ماندم و کللللی استرس که از کجای کار باید شروع کرد و چطور باید تمامش کرد! حس کردم باید استرس را از دوشش بکنم و بگذارم روی دوش خودم! مسئله اصلی ام این بود که خودم را گذاشتم جایش! اینکه وقتی میروی مسافرت چقدر دلت میخواهد از کار کنده باشی! فقط خواستم خوش باشد. حالا گیرم که من که تا سه و نیم صبح بیدار بودم باید کل روز و فردایش را سخت تر کار کنم و کمتر بخوابم! به اینکه آدمی خوش باشد می ارزد.

جالب این است که ورقه های کارش را ولو کرده ام روی تخت و خودم چسبیدم به دیوار که ورقه ها را له نکنم! لپ تاپ هم گذاشتم روی پایم  و تند تند در تاریکی محض تایپ میکنم! 

این امید به حتمی بودن راه نجات در قهقرای تاریکی از من یه موجود شب آخری دیوانه مجنون ساخته که به جای کار کردن میتونه بره وبلاگ بخونه! تست خودشناسی شرکت کنه! در مورد تعرفه های اینترنتی سرچ کنه! به صدای جیرجیرک پشت پنجره که معلوم نیست از کجا آمده گوش کنه و هزار کار دیگر به جز کارهایی که باید انجام دهد! الان هم که کلاً خوابم می آید و بعد از این سطور یا شاید میان اینها بخوابم با امید اینکه راه نجات فردا خودش را به من نشان میدهد!!!

راه نجاتم بیا که بیچاره شدم رفت!نیشخند

***

راستی کامنتهای اینجا مشکل داره! من که خودم همه رو صفر می بینم شما اگر عددی می بینید حتماً خیلی خوشبختیدنیشخند... بعد هم آدم تصور میکند کامنتی نمی آید یا مثلا خصوصی نمیشود. کامنتها ثبت میشود امکان عمومی و خصوصی اش هم درست است ولی گویا وقتی من نبودم به اینجا صاعقه خورده چیزی شده! دیگه همینطوری در هرکس این حس رو به وجود میاره که من دارم براش اولین کامنت رو مینویسم! در کنارش مسئله دیگه اینکه به تازگی کامنتهایی که میاد رو برام ایمیل هم نمیکنه! این میشه که من باید مدام به یاد دوران قلقل میرزا سر بزنم و کامنتها را بخوانم که گاهی دیر کامنتی را میخوانم. خلاصه اینجا دچار حادثه کامنتی است گفتم بدانید.

/ 3 نظر / 37 بازدید
ستاره

خب خدا رو شکر کامنتام ثبت می‌شه... کلی غصه خوردم... آخه هی می‌نویسم هی ثبت نمی‌شه... الی جان تا پرشین بلاگ، آرشیو نوشته‌هات رو مثل بلاگفا نابود نکرده از اینجا کوچ کن...

ستاره

آره خوب یادمه اون زمانی که از بلاگفا کوچ کردی رو... سختیه اسباب کشی رو هم قبول دارم... در واقع خودمم الان که دارم ریز ریز آرشیوم رو به وبلاگ جدید منتقل می‌کنم و این کار بسی سخت و زمان‌بری است... مخصوصا اگر بخوای تاریخ نوشته‌ها حفظ بشه