چندم آبان

قبل از هرچیز بگم که به شدت زیاد همین الان دلم آب انار میخواد... آب انار ترش که روش دو پر گلپر باشه ... اینی هم که گفتم عمراً در این لحظه امکانش نیست چون ساعت 12 و ربع است به قول استاد خیابانی یعنی دیگه امشب نیست فرداست! 

امروز دلم میخواست یک نفر حسم را به من بگوید و یکی از همکاران زنگ زده بود و دقیقا حسم را به من گفت درست شبیه حس خودش... گفت ما زنها یاد گرفتیم چطور هر روز در مقابل هر خبری آتش بگیریم و بعد از دل آتش سیمرغ شویم و بیرون بیاییم و دوباره زندگی کنیم...

مثل یک سیمرغ خسته میرویم سر زندگی...

***

این ترم تحصیلی پنجشنبه تا شنبه دانشگاهم... پنجشنبه ها ویرایش میخوانیم، جمعه ها فرهنگ اقوام و عامه و اسطوره شناسی، شنبه ها بلاغت و آیین نگارش... واقعیت اینکه قبل از این ترم مدام میگفتم خدا کند عمومی نداشته باشم... این ترم حوصله اش را نداشتم... دلم درسهای خوب میخواست و این درسهای خوب در پس این حس جذب شد... خدا رو شکر دانشگاه دیگری هم نیستم که بشود بار دوشم... 

کلاسها عالی است با بچه های ناب... ولی شاید بهترین کلاس این ترم شنبه ها باشد... یک حس قلقلکی دارد... اینکه بچه ها را عاشق چیزی که میخوانند کنی خیلی قلقلکی است... الان که این را گفتم حتما بچه های پنجشنبه می افتند به اینکه پس ما چه! و حتما من هم جواب خواهم داد شما هم روزی من را قلقلک دادید که اینجا بنویسم بهترین کلاسم کلاس آنهاست... ولی بچه های شنبه ها! بعضی از این بچه ها نمیدانستند حتی رشته شان دقیقاً چیست ولی حالا رشته را که میدانند هیچ افتاده اند روی این خط که بنویسند... و من دوست دارم شریک کنم آدمها را در حس عمیق نوشتن... من عاشق نوشتن هستم و عاشق آدمهایی که مینویسند... روزهای شنبه هزار کار دیگر هم هست که گاهی خسته و غمگینم هم میکند ولی وقتی میروم داخل کلاس فکر هم که میکنم یادم نمی آید من دقیقا از چه چیزی خسته و غمگین بودم...

به کام بودن یا نبودن زندگی پاییزی امسال هم از آن حرفهای ناگفتنی وبلاگ است که قبلها میگفتم و مینوشتم و مدتی است سکوت کردم و پیش نویس میکنم در این وبلاگ...فقط خلاصه اش اینکه بدان که باد پاییز عاشقم میکند برای همین صدای موسیقی ام را زیادتر میکنم تا مبادا صدای فکرم بلند شود که تمام وجودم تو را میخواهد و مدام میگویم بیا! حالا بیا... وقت شناس باش و حالا بیا!... باقی اش هم همان پیشنویس بماند بهتر است... 

صبر و رضا را کرده ام یارم و این روزها تمرین زن بودن میکنم... 

/ 5 نظر / 18 بازدید
رهگذر

خوب بود حرفهایتان ......یک چیزی از ته دل.......نمیدانم چه بگویم فقط سکوت می کنم راستی به همه خوبیها درس خواندن و پاییز... آن هم دکترای ادبیات.....که می چسبد.........نوشتن ...... زن باشی و دکتر ادبیات که عالیست........... همه چیز روی دل نشست همزاد....

سهیل

سلام پس کی برای خودتی؟؟؟؟؟ خوش به حال دانشجوهات اون ای میل هم که گفتی فرستادی نیامده!!( جی میلم)

س.رشیدی

[لبخند] فقط کافیه چیزهای خوب رو بخوای تا بیان سراغت. خیلی خیلی خوبه این حس های خوب. بخصوص حس هایی که در سطر آخر نوشته ات هست. دوستش دارم.[لبخند]

sama

سلام دیروز که دوستتونو دیدم خیلی خوشحال شدم و خیلی هم ناراحت والا ماها دوستی نمیدونیم چیه اسم خودمونو میزاریم دوست و خواهر امیدوارم دوستیتتون پایدار باشه،امروز امومدم ببینم چرا کلاس شنبه ها رو دوست دارید خخخخ [زبان]راستی حسوودیمم نشد چون میدونم ماها هم جای خودمونو داریم[خجالت] ولی کنکاوم اون کلاس رو هم ببینم، منم روزایی 5 شنبه رو دوست دارم حمل بر پاچه خواری نباش[قلب] به عشق خودتون دوست دارم این روزو و تمام دنیا وو مسائلش رو تو اون 2 سه ساعت میزارم کنار اصن به یادش هم نمیفتم بعد زنگ شما تازه وقت خونه اومدن تازه یادم میفته چی بهم گذشته و من باید کجا برم.....[ناراحت][ناراحت]