سفرنامه استانی یا داستانی

خب بریم سر داستان سفر و داستان «پنج مهر شصت»...

بنده صبح زود زدم از در بیرون و در وضعی ناهنجار از خستگی و نخوابیدن رفتم به سوی سفرم...چون شبش تا صبح با همان نفر دوممان چسبیده بودیم به مقاله نویسی...و چه مقاله وزینی هم شد ...لبخند نزنید جدی گفتم... بعد بدون حتی یک ساعت خوابیدن خودم را به اتوبوسی خوش رنگ و لعاب رساندم و درست شبیه یک موجود کج و کول چسبیدم به پنجره و خوابیدم خوابیدم خوابیدم خوابیدم تا جایی که ماشین ایستاد و راننده گفت: اینجا سمنان است!!! بنده هم خودم را کشاندم پایین و پرشی زدم به ماشینی و رفتیم به سمت فرهنگسرای کومش که جای خوبی بود... همه چیز بسیییییییییار محترمانه و بسییییییییار خوب برگزار شد و منتقل شدیم به هتل سنگسر واقع در منطقه ای بسیار خوش آب و هوا در این فصل به اسم فعلی «مهدی شهر»... الان قشنگ ابرهای خیال بالای سرتان است؟ خوب بگذارید باشد تا بگویم کجا با دست بندازیدش کنار... 

در اتاق ساکن شدیم و مدام داستان نویسانی را دیدیم که دوست بودند از گذشته و دوست غیر مستقیم بودند از گذشته و دوست مستقیم شدیم برای آینده... جو در حد عجیب و غریبی خوب بود...به شکلی که وقتی با هم اتاقیهایم روی تخت خوابیدیم و زل زدیم به سقف چند بار عمیق نفس کشیدیم و هی گفتیم: خدا رو شکر...خدا رو شکر...

تلفن اتاق زنگ زد... گفتند بفرمایید ناهار...  ما هم اندک رنگ و لعاب بر چهره مالیدیم و رفتیم... ناهار را در جوی دوستانه و خوش و خندان خوردیم...نوعی مرغ به شیوه محلی بود... واقعیت دوستش نداشتم چون طعم شیرینی داشت و من و غذاهای شیرین به کل میانه خوبی با هم نداریم...از سر میز خدا رو شکر کنان بلند شدیم و رفتیم سوی اتاقمان که به ناگاه خانمی چادرپوش نزدیک شد و لبخندی به ما زد و گفت: از چه شهری هستید؟! ما هم گوش درازهای مهربان و با لبخند پرونده زندگی را ریختیم همان وسط... ایشان هم دقیقا این جمله را به کار برد: من شما را با این وضع راه نمیدهم افتتاحیه!!! :))))) 

ابرهایتان پرید نه؟ ابرهای ما هم همین جا پرید ... از یکسو خنده و غش غش داشتیم و از سوی دیگر غمناک شدیم... رفتیم افتتاحیه راهمان نداد!!!! نخندید خواهش میکنم!!! با اینکه خودم دارم از خنده پرپر میشوم... بالاخره با استفاده از یکی دو راهکار که من دوستش ندارم ولی در مواقع لزوم رو میکنم وارد شدیم... آنها باور نداشتند ما با شالهای رنگی و آرایشهای یواشمان برای امام رضا داستان نوشته باشیم و از اشکی که از ماکت حرم در چشمان ما بود تعجب کردند و به حال ظاهری ما تاسف خوردند... بگذریم... افتتاحیه تمام شد و نوبت به اولین دوره داستانخوانی رسید...بنده هم معمولا یکی از آوانگاردان خواندنم...روی سن رفتم و خواندم و با توجه، علاقه، نقد صحیح، نقد غیر صحیح، بررسی ایرادهای به جایی که  گفتند و شنیدم و خودم هم باورش دارم روبرو شدم... حالمان خوش شد... خوشحال بودم بابت همه نکات مثبت و منفی ای که گفتند... همانجا با پدر یکی از بهترین دوستانم آشنا شدم از نزدیک... این خانواده محشرند فقط همین...از چنان پدری بوده که چنان دختری زاده شده... شما هم دختر ماجرا را میشناسید اگر بچه همین دور و اطراف باشید و به تازگی خواهرشوووور شده:) بوس براش...

شب برای شام رفتیم به یک رستوران بسیار زیبا در منطقه شهمیرزاد... جایتان خالی جوجه کبابی دبش و احترامی بی وقفه از سوی مسئولین به جز خانم ایکس!!! (دقت میکنید من هرجا میرم یه خانم ناهموار هم هست؟)...این جوجه کباب را دوست میداشتیم... با دوستانم گرم شده بودیم و مجلس می گرداندیم و می خندیدیم... برای خواب به اتاق بازگشتیم و تلپ مردیم از خواب...تلپ دقیقا... همان هنگام در اتاق زده شد و با بشقابهایی از میوه و شیرینی و آبمیوه و چاپ پذیرایی شدیم ...بسیار هم عالی...

صبح هم رفتیم برای صبحانه که همه جوره درجه یک بود در حد خودش... و رفتیم به سوی کارگاهی که تدارک دیده شده بود...دو استاد عزیز در حال حاضر همشهریمان آمدند و جلسه شروع شد و قرار شد خود داوران داستانهایی که دوست دارند خوانده شود را انتخاب کنند... و اولین داستان انتخابیشان باز هم داستان پنج مهری ما بود... بسی لبخند زدیم از این جریان... البته فکر نکنید داستان خیلی خوبیست نخیر اون خیلی پشتش را بردارید و یه کم مایه خوبی اش را هم کم کنید به نظرم حق داستان من است... تکنیک خاصی در نوع روایتش دارد... تکنیکی که شاید برای یک شبه نوشته شده بودنش خیلی خیلی خوب باشد و شاخک تیز کند اما برای مجموعه قطعا باید تغییر کند... 

از در که بیرون زدیم باز هم ایکسها و باز هم جمله های قصار و این بار نگاه های تحقیر آمیز و عصبانیت از اینکه چرا داستان من در این دو روز دوبار بر سر زبانها آمد و کشیدن من به کناری توسط یکی از گروه خانم ایکس و پانزده دقیقه صحبت و ارشاد و ... جای این سه نقطه هرچه میخواهید بگذارید و استفاده من از همان تکنیکهایی که دوست ندارم... و به راحتی تمام درآوردن اشک من!!!! و دلداری هیأت داوران عزیزم که هر کدامشان جایگاه ویژه ای در قلب من یافتند... چون بیش از هرچیز به واقع انسان بودن را درشون دیدم...

همان روز ایکسها به من اعلام کردند به دلیل برخوردهایی از نوع نرم و خشن که پیش آمد احتمالا اسم من و دوستانم(خانمهای بدون چادر) از لیست جوایز حذف شده و ما نباید ناراحت باشیم از این موضوع و نباید اعتراض کنیم در جلسه اختتامیه... من هم همانجا گفتم بی کم و کاست این مطلب را در وبلاگ خواهم نوشت... و باز حرف آنها که حق نداری ما را تهدید کنی و من که گفتم تهدید نیست واقعیت است... 

بالاخره بدون هیچ گونه حس خاصی!!!! وارد جلسه اختتامیه شدیم... جا نبود ما بشینیم... خانمهای استان سمنان علاقه خاصی به این مراسم داشتند گویی... بالاخره موقع خواندن نامها شد و من و دوستانم که در جمع با مقنعه و بدون حتی یک کرم ساده روی صورت آنجا حاضر شدیم خوانده شد و روی صحنه رفتیم و جایزه مان را گرفتیم و داستانمان همانجا تمام شد!!! اما یکی از ما که همچنان با شال مشکی حاضر شده بود و اندکی آرایش داشت به تمیزی هرچه تمام تر از لیست جوایز جشنواره حذف شد....!!! بله حذف شد و جایزه ای نگرفت و جشنواره تمام شد...

بی خیال شدیم...  به یکی از باغهای بسیار زیبای سمنان رفتیم و شام مبسوطی خوردیم در کنار داوران عزیز که به هیچ عنوان اسمی از آنها در مراسم اهدای جوایز برده نشد!!!...وقتی به هتلمان برگشتیم پاکتی پر از سوغاتهای استان سمنان گرفتیم از نقل شاهرود و نوعی شکلات خاص که مزه قره قوروت میدهد گرفته تا پسته دامغان و نان شیرمالیهای خود شهر سمنان... نوغ پذیرایی و رفتار و مهمان نوازی از عالی هم آنورتر بود...این هم عکسی از ماست در لباس ناشایستمان!!!

شب قرار شد با بچه ها برویم داستانخوانی روی تراس هتل... پسرها فرش بزرگی اوردند و پهن کردند و همه کنار هم نشستیم...رئیس ایکسها هم خوابآلو بالای سرمان نشست که مبادا مفسده ای رخ دهد... شب خیلی خوبی بود با آن باد ملایم و داستان و بچه هایی که انگار سالهای سال است همدیگر را میشناسیم و همان شب به اندازه یک صفحه به هم آدرس و تلفن رد و بدل کردیم... آدمهای آنجا را دوست داشتم چون جنسی از خودم داشتند... روح ما پیشتر به واسطه همین کلمات با هم آشنا بود...به خاطر همین بود که یکدیگر را دوست داشتیم... تا ساعت 3 صبح حرف زدیم ... و بعد یک ساعت خواب به ترمینال سمنان آمدم و ساعت 9 و نیم صبح زنگ درخانه مان را زدم و وارد خانه شدم با کلی هدیه و سوغات در دستم... 

یکی دو ساعت بعد هم به جشنی رفتم که سمیه مان با قلم خوبش جایزه نفیس و با ارزشی گرفت...مبارکش باشد... یکی دو ساعت بعدترش هم به اولین جلسه کلاس این ترممان رفتیم که گویا تنبلها از نبود روز قبل من در کلاسها استفاده کرده بودند و نیامد بودند سر کلاس... شب با گلودرد رسیدم منزل و بعد از یکی دو ساعت نفسم بریده شد... دکتر و آمپول و قرص و ... و امروز هم به خوابی عمیق و سوپ و آبمیوه و آش طی شد...

 

***

اما چند نکته مهم که شاید هرکدام نیمچه پستی میشد ولی حال و وقتم مساعد هرروز نگاری نیست این روزها

نخست: عزیز دلم از سال 86 با توام... با خوبی ها و بدی هایم ساختی...بهترین خبرها و بدترینشان...بهترین حس ها و بدترینشان در توست... دوستت دارم ... با من بمان پنج ساله من... دوست دارم در این سال پنج و شش پر از حرفهای خوبتر باشی...راستی ببخش که باوجود کودکی ات اینهمه آزارت میدهم گاهی... تو با من بمان... به تو بیش از هرچیزی نیاز دارم این روزها...

تولد پنج سالگی این خانه است... امن ترین جایی که برای خصوصی ترین حرفهایم بی قضاوت روبرویم است و با او راحتم...

شمع پنج سالگیت را همین حالا به تنهایی فوت کردم...

دوم: داستان «بادی که از پنجره اتاق امیر می آید» مان که قبلها خوانده بودید گویا به مرحله پایانی جایزه ادبی شمس آل احمد راه پیدا کرده... خوشحالم بیش از هرچیز به خاطر نام رقبایی که دارم... البته داستان با آنی که شما پیش از این خوانده بودید کمی در میانه راه فرق دارد...

سوم: به لینک زیر بروید و داستان رضوی- دفاع مقدسی ما را که جزو داستانهای تقدیر شده در هشتمین جشنواره کبوتر حرم بود(سمنان- که شرحش بالا رفت) بخوانید...نخستین بار هم دوست دارم در همین وبلاگهایی که نام ما را به دنبال دارد بیاید... امیدوارم سعه صدر در خواندنش پیش بگیرید و دوست داشته باشیدش...

داستان پنج مهر شصت

/ 37 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
س.رشیدی

الی! یه فیلمی هست به اسم Chinese coffee. آلپاچینوی بی نظیر هم اونجا بازی کرده. بعد کل داستانش به کنار که البته من فیلمش رو خیلی دوست دارم، اما یه جاهاش هست این دو تا نشستن هی از بی پولی می نالن و فکر میکنن و اینا. من اینو می بینم یاد خودمون دو تا می افتم[نیشخند][زبان]

س.رشیدی

در کامنت قبلی، منظور از «این دوتا» آلپاچینو و رفیقش بود [خنده]

س.رشیدی

[افسوس][افسوس] [عصبانی] [اوغ] [افسوس][افسوس][افسوس]

س.رشیدی

[نگران] الی جون! تو کجایی؟ خوبی؟؟ توی یابو هم پیغام گذاشتم کلی. تو کوجای آخه؟ کارات زیادن؟ سرماخوردگیت بهتر شده؟ [ناراحت][بغل][ماچ]

مهسا

الی داستانتو خوندم بعد ی هفته فهمیدم اسم داستان درواقع اینه 5/7/1360 [نیشخند] انقد فک کردم!تازه ی داستان دیگم ازت خوندم!همون زنه که لباس گچی رنگ ...آهان! مرد خنده ماسیده!به طرز تلخی ی کم شبیه زندگی دخترای خانواده سنتی ما بود... وای الی!چقد دوس داشتم تو دنیای واقعی تو یکی از آدمای اطرافم بودی[لبخند]

می سم

سلام و درود ما را بردی به ابر خیال... امید که سکه ها درمقابل داستانهایتان تاب مقاومت نداشته باشند!! طنزتان هم دلنشین بود... به امید دیدار

ستاره

مدتیه که هی می‌خوام این داستان رو بخونم اما وقت نمی‌شه... امروز خوندمش... عالللللللللللیییییییی بود الی... خیلی خیلی عالی بود... نمی‌خوام تحلیل کنم و بگم مثلا این جور و اون جور... چون خیلی بهم چسبید... خیلیییی... مرسی... خدا خیرت بده...